در آخرین دیدار چاوشی و مرتضی پاشایی قبل از ممنوع الملاقات شدن چه گذشت؟

به گزارش سایت "صبحانه آنلاین محسن راضی به عکس گرفتن در شرایط نامساعد مرتضی نیست و اعتقاد دارد شرایط مرتضی در این حال و وضع که سُرم در دستش است باعث ناراحتی بیش‌تر طرفدارانش می‌شود. مرتضی ولی سر شوخی را باز می‌کند و می‌گوید: «طرفدارهای ما عادت دارند» و هر دو با هم می‌خندند، محسن دست مرتضی را می‌گیرد و مرتضی از دوروبری‌هایش می‌خواهد که گوشی موبایلش را به او برسانند. چشم‌های محسن چاوشی از سرخی زیاد به کاسه خونی شباهت دارد که هر لحظه احتمال سر ریز شدن دارد. همه حواسش هست که بغضش نترکد. گوشی را از دست مرتضی می گیرد تا خودش کاری که مرتضی می‌خواست را برایش انجام دهد. بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن با موبایل می‌گوید: «مرتضی تا حالا هیچ‌وقت شماره خودم را برای کسی ذخیره نکرده بودم»

«حضور محسن چاوشی» در یک فضای شلوغ و پر رفت و آمد اتفاقی مهم و عجیب است. رفتارهای این هنرمند معمولا شبیه هیچ‌کس نیست و او همیشه سعی کرده با انتخاب یک شخصیت هنری متفاوت، مهر و امضای خاص خودش را در روند کاری‌اش به ثبت برساند.



لطفا در ادامه مطلب هم با ما همراه باشید.

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    مَن هم، مِن بَعد، مَن بَد...

    می‌ترسم از بعضی آدم‌ها

     

    ﺁﺩم‌هایی ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ دارند، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ

     

    آدم‌هایی ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ‌ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ، ﻓﺮﺩﺍ بی‌رحمانه ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ!

     

    آدم‌هایی ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را!

     

    آدم‌هایی ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ

     

    آدم‌هایی ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ‌ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ‌ﺑﺮﻧﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ‌زنند.

     

     

    تا وقتی بد نشی نمی‌فهمن که چقد خوب بودی...

    پس من هم !!!

    ﻣِـــــــــــــــﻦ ﺑـَـــــــــﻌـــــﺪ...

    ﻣَــــــــــــــــــــﻦ ﺑـَــــــــــــــﺪ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    شاید

    زمان گذشت

     

    بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند

    چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند

     

    گاهی فرصت نبود

    گاهی حوصله

    و

    من خیلی دیر این را فهمیدم

    خیلی دیر

     

    هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی کسی چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد...

     

    (پیشنهاد می کنم آهنگ مجید خراطها با نام شاید را حتما گوش کنید.)


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    Human Beta Version

    هنگام Delete فولدر خاطراتت، ذهنم Error می دهد!

    گمانم یکی از فایل ها در حال اجراست...!!

     

    خدایا برو تو کنترل پنل زندگی من،

    قسمت لایف ستینگ! گزینه شانس رو اکتیو کن…

    اگه نمی کنی هم کلاً شات داون کن راحت شم.

     

    خدایا

    درسته که من هم یه آدمم

    ولی فک کنم من رو از همون اول بتا خلق کردی


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    تو فقط یادم باش...

    حضرت آدم وقتی داشت از بهشت بیرون می رفت خدا گفت: نازنینم آدم ،با تو رازی دارم... اندکی پیش‌تر آی....

     

    آدم آرام و نجیب آمد پیش...!!! زیر چشمی به خدا می نگریست... محو لبخند غم آلود خدا، دل انگار گریست...!!

     

    گفت: نازنینم آدم، قطره‌ای اشک ز چشمان خداوند چکید... یاد من باش که بس تنهایم... بغض آدم ترکید... گونه هایش لرزید...

     

    به خدا گفت: من به اندازه ی گل های بهشت... من به اندازه ی عرش... نه... نه... به اندازه ی تنهاییت ای هستی من، دوستت دارم....!!!

     

    آدم کوله اش را برداشت... خسته و سخت قدم برمی‌داشت... راهی ظلمت پرشور زمین.... زیر لب‌های خدا باز شنید...

     

    نازنینم آدم...

    نه به اندازه‌ی تنهایی من...

    نه به اندازه‌ی گل‌های بهشت...

    که به اندازه یک دانه‌ی گندم...

    تو فقط یادم باش...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    هفته ی پر بار

    هفته پر بارى پیش رو داریم: 

    شنبه👈 معراج حضرت محمد (ص)

    یکشنبه👈 اولین شب قدر 

    دوشنبه👈 ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام 

    سه‌شنبه👈 دومین شب قدر 

    چهار شنبه👈 شهادت حضرت علی (ع)

    پنجشنبه👈 سومین شب قدر.     

    🌺 از تک تک روز و شبهاش استفاده کنید ان شاء الله

    همه گرفتاران، بیماران، بدهکاران و همه کسانی که دردهاى ناگفتنى تو سینه هاشون دارند رو از دعاى خیر فراموش نفرمایید.

    منم تمناى دعا دارم.


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    وقتی برگ ها می ریزند...

    کودکی مادرش را برد بیمارستان،

    دکتر گفت: مادرت می‌میرد!

    بچه گفت: کِی؟؟

    دکتر گفت: پاییز!!!

    بچه گفت: پاییز کِیه؟؟

    گفت وقتی که برگ ها می‌ریزند...

    بچه آمد خانه، نخ و سوزن برداشت رفت تا تمام برگ‌های شهر را به درختان بدوزد...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    این اسمو به جاش بنویس...

    پسر رفت پیش پزشک و گفت اسم این دخترو که خالکوبی کردمو پاک کن و به جاش این اسمو بنویس!

     

    گفت عشقت بوده که درد خالکوبی رو تحمل کردی؟

     

    گفت بله!

     

    پرسید چرا پاکش کنم دیگه؟

     

    گفت دیروز ازدواج کرد، از پشت پنجره دختر خونه گوش دادم که فهمیدم اسمش رو عوضی بهم گفته

     

    الآن اسم واقعیشو بنویس...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    داستان غمگین، عشق و آتش

    دو دوست بودن، آرمان و جابر، این دو همدیگرو خیلی دوست داشتند تا این‌که هر دوی آنها عاشق یه دختر میشن، لیلا

     

    بعد مدتی آرمان میره به لیلا میگه دوست دارم

    لیلا میگه دوسم داری؟! از کجا بدونم؟ آرمان میگه امتحانم کن

    لیلا با کمی صبر میگه اون کوهو میبینی؟ آرمان میگه آره، لیلا میگه اگه بتونی روی اون کوه تا صبح آتیش روشن کنی باورم میشه که دوسم داری... آرمانم رفت تا آتیشو روشن کنه

     

    بعد جابر هم میاد به لیلا میگه دوست دارم، لیلا میگه از کجا بدونم؟! جابر میگه امتحانم کن، لیلا میگه آتیش اون کوهو میبینی اگه تونستی خاموشش کنی باورم میشه که دوسم داری بعد جابر هم میره تا آتیشو خاموش کنه

     

    بالای کوه که میرسه آرمانو میبینه که آتیش بزرگی روشن کرده

    آرمان با دیدنه جابر تعجب میکنه، به جابر میگه اینجا چه کار میکنی؟! جابر که تازه همه چیزو فهمیده بود به روی خودش نمیاره میگه دیدم این‌جا دود بلند شده اومدم ببینم چه خبره

    جابر هم به آرمان در پیدا کردن چوب کمک میکنه بعد مدتی آتیشو خیلی بزرگ کردند

    آرمان به جابر گفت خسته شدیم بیا استراحت کنیم، در حین استراحت هر دوشونو خواب میبره، نزدیکای صبح جابر از خواب بلند میشه آرمانم بلند میکنه میبینن که آتیش داره خاموش میشه آرمان برای پیدا کردن چوب میره، اما جابر میبینه که تا اومدن آرمان آتیش خاموش میشه خودشو میندازه تو آتیش تا آتیش خاموش نشه و دوستش به عشقش برسه...

     

    به سلامتی دوست فداکار.

     

    نویسنده: Aliaseman007


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

    خداوندا

    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ،

     

    ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻣﺤﺒﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﺎﯾﻪ آﺭﺍﻣﺶ،

     

    آﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻠﻖ ﻣﻌﺪﻥ ﺧﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺭﻧﺪﻩ ﭘﺎک‌ترین ﺧﺼﻮﺻﯿﺎﺕ.

     

    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﮐﺮﺍﻡ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮ ﺻﻔﺎﺕ ﻧﯿﮏ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻔﺰﺍﯼ،

     

    ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ  ﮔﺬﺭ ﻭ ﺳﻼﻣﺘﺸﺎﻥ بدار...

     

    خدایا، کاری کن دوست بدارم آن هایی که مرا دوست ندارند.


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۳ تیر ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.