۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

نیست ...


در خیالات خودم،

در زیر بارانی که نیست…

می​رسم با تو به خانه،

از خیابانی که نیست…


می​نشینی روبرویم،

خستگی در می​کنی…

چای می​ریزم برایت،

توی فنجانی که نیست…


باز می​خندی و می​پرسی:

که حالت بهتر است؟!

باز می​خندم ، که خیلی،

گرچه ، می​دانی که نیست…


شعر می خوانم برایت،

واژه​ها گل می​کنند!!!

یاس و مریم می​گذارم،

توی گلدانی که نیست…


چشم می​دوزم به چشمت،

می​شود آیا کمی،

دست​هایم را بگیری،

بین دستانی که نیست...؟!


وقت رفتن می​شود،

با بغض می​گویم: نرو...

پشت پایت اشک می​ریزم،

روی ایوانی که نیست…


می​روی و خانه،

 لبریز از نبودت می​شود…

باز تنها می​شوم،

با یاد مهمانی که نیست...!


بعد تو

این کار هر روز من است!!!

باور این که نباشی،

کار آسانی که نیست...


« بیتا امیری »

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

    ترسناکترین داستان های چندخطی

    با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کردم صدا از پنجره میاد، تا اینکه صدا رو از آینه شنیدم ...

    -------------------------------------------

    زنم که کنارم روی تخت خوابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس می کشم؟ من سنگین نفس نمی کشیدم...

    -------------------------------------------

    زنم دیشب منو از خواب بیدار کرد که بهم بگه یه دزد وارد خونمون شده. دو سال پیش یه دزد وارد خونمون شد و زنم رو کشت...

    -------------------------------------------

    با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی می خونه، روی تخت جابجا شدم و دستم خورد به زنم که کنار من خوابیده بود ...

    -------------------------------------------

    من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم ذل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من ذل میزده ...

    -------------------------------------------


    هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت 1 شب باشه و خونه تنها باشی ...

    -------------------------------------------

    یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم ...

    -------------------------------------------

    آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزیم بود که 12:07 دقیقه رو نشون می داد و این زمانی بود که یه زن ناخون های بلند و پوسیده اش رو تو سینم فرو کرد و با دست دیگش جلوی دهنم رو گرفته بود که صدام در نیاد. یهو از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می دیدم، که چشمم به ساعت رومیزیم افتاد... 12:06.... در کمد دیواریم با یه صدای آروم باز شد...

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    سرنوشت شوم

    لبخند‌ها هرگز ملاک شاد بودن نیست

    هر تیشه‌ای بر دوش، از فرهاد بودن نیست!


    هر جا که باشی منطقِ آیینه‌ها این است

    در چشم بودن، معنی در یاد بودن نیست!


    ای در قفس‌افتاده، افسوس چه را داری؟

    بیرون از اینجا دردِ ما آزاد بودن نیست!


    از عشق دیگر هرچه می‌گویند افسون است

    آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست!


    هر کس نداند، لطفعلی‌خان خوب می‌داند

    در جنگ، پیروزی به پُر تعداد بودن نیست!


    ای سرنوشتِ شوم، جام شوکرانت کو؟

    این خانه دیگر درخورِ آباد بودن نیست!



    « احسان اکابری »

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵

    یک روز ...

    ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ... ﺑﻪ ﻫﺮ دلیلی اشک از ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ... ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻧﺶ از دستانت ﺳﺒﻘﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ !!!... ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ می‌شوی ...


    ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ... ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻭ ﺑﺨﻮﺍﺏ ... ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ داری ... ﺯﻭﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ !!!...


    ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ... ﺍﻣﺎ ... ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ ...

    ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ ...

    ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ...

    ﺣﺘﯽ

    ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺸﻘﺖ ...

    ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ‌ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ ...

    ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ...

    ﮐﺎﺭﯼ کرده‌ای ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ...

    مدت‌هاست ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ بخندد ... !

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.