۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

سرنوشت رازداری ، دار باشد بهتر است


رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است


من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است


من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری" ، دار باشد بهتر است !


خانه‌ی بیچاره‌ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است


گاه نفرت حاصلش عشق است ، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است


« حسین زحمتکش »

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۵

    برای این کار وقت نداشتم ...

    مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .

    روز اول ۱۸ درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه بیش‌تری کار کرد ، ولی ۱۵ درخت برید .

    روز سوم بیش‌تر کار کرد ، اما فقط ۱۰ درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیک رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیش‌تر تلاش می کنم ، درخت کم‌تری می برم .

    رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟

    او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم .

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵

    حکایت آن درخت

    در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

    عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

    عابد گفت:«نه، بریدن درخت اولویت دارد»

    مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.


    عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:


    «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛

    عابد با خود گفت :«راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.


    بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟»

    عابد گفت: «تا آن درخت برکنم»؛

    گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند»

    در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

    عابد گفت: «دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»


    ابلیس گفت: «آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هر کس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.