۴ مطلب با موضوع «شعر :: رویا باقری» ثبت شده است

برگشت

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت


خوشبختی‌ام این بار می‌آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت


مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه‌ای را چید ، برگشت


آن روز عزرائیل می‌آمد سراغم

دست تو را برگردنم تا دید برگشت !


او هم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گر چه بی‌تردید برگشت


بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه

اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت


مثل فقیر خسته و درمانده‌ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت


بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت


بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!


« رویا باقری »

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲ شهریور ۹۵

    گاهی برایم گریه کن

    در سینه‌اش آتش فشانی شعله‌ور دارد

    رودی که حالا در سرش فکر سفر دارد


    من می‌روم از این حوالی دورتر باشم

    بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد !


    آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد

    حالا که می‌آید به سوی من، تبر دارد !


    با این عطش در زیر خاکی سرد می‌سوزم

    گاهی برایم گریه کن ! باران اثر دارد


    یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد

    این رود تشنه درسرش شور خزر دارد


    دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است

    دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد ،


    مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست

    اما برایش آب مثل سم ضرر دارد


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۹ بهمن ۹۴

    مهم نیست

    از هم بپاشانم به آسانی ! مهم نیست

    این‌ها برای هیچ طوفانی مهم نیست !


    آغوش من مخروبه‌ای رو به سقوط است

    دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست


    با دردِ خنجر ، دردِ خار از خاطرم رفت

    بعد از تو غم‌های فراوانی مهم نیست


    یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه!

    دیگر مرا هر چه برنجانی مهم نیست


    دار و ندارم سوخت در این آتش اما

    هر چه برایم دل بسوزانی ، مهم نیست


    هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد ،

    دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست


    حالا چه خواهد شد پس از این ؟ هرچه باشد !

    این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۹ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۹ بهمن ۹۴

    عشق تاوان داشت

    خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

    حسی شبیه آن‌چه که یک جسمِ بی‌جان داشت


    می‌آمد و با هر قدم عطر تو می‌پیچید

    لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

     

    با حال آن روزم میان خاطرات تو ،

    باران نمی‌بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!


    میشد بگیری دست من را قبل از افتادن

    اما نشد... تا من بفهمم عشق تاوان داشت


    میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

    افسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!


    من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

    من مرده بودم... مرگ در رگ هام جریان داشت...


    وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:

    برگشتن جان پس به جسمی مرده، امکان داشت


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲ بهمن ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.