سینا مرادی

۲ مطلب با موضوع «شعر :: سید تقی سیدی» ثبت شده است

آیینه ی کهنه

آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست

پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست


یک خود آزاری زیباست که من تنهایم 

لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست


اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست

ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست


من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای

هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست


لذتی نیست اگر درد نباشد جانم

هیچ شوری به از  این شور پس از ماتم نیست


بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد

آدم بی غم و بی درد بدان آدم نیست


تو نبین ساکت و آرام نشستم کنجی 

درد ناگفته زیاد است ولی محرم نیست


« سید تقی سیدی »

۱۳ نظر
سینا مرادی

حسرت به دل شدم ...

من قانعم شبانه به خوابی ببینمت

اما فقط بیا که حسابی ببینمت


حسرت به دل شدم، نگرانم شوی کمی

آن لحظه‌ای که در تب و تابی ببینمت


با من بگو چگونه تماشا کنم تو را؟

تنها به پشت شیشه قابی ببینمت؟


حالا کویر، مقصد من بی تو می‌شود

شاید تو را میان سرابی ببینمت


یک شب کنار برکه بیا، پشت پرده‌ی

مخدوش و پرتلاطمِ آبی ببینمت


لیلی قصه ای و مرا نیست چاره‌ای

جز لابه لای کهنه کتابی ببینمت


ای مرغ عشق من نکند لحظه ای، دمی

مقهورِ پنجه های عقابی ببینمت


از زیر پای من، تو بکش چهارپایه را!

تا پشت حلقه‌های طنابی ببینمت!!!


«سید تقی سیدی»


Sina Moradi

۵ نظر
سینا مرادی