۲ مطلب با موضوع «شعر :: قیصر امین پور» ثبت شده است

ناگهان آتش گرفت ...

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم خاکسترم آتش گرفت


چشم وا کردم سکوتم آب شد

چشم بستم بسترم آتش گرفت


در زدم کس این قفس را وا نکرد

پر زدم بال و پرم آتش گرفت


از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت


حرفی از نام تو آمد بر زبان

دست هایم دفترم آتش گرفت


« قیصر امین پور »

  • نظرات [ ۸ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۱ بهمن ۹۴

    ناگهان سوگ شد

    سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

    خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟


    نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن

    طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟


    طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن

    آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟


    طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

    فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟


    من که دریا دریا غرق کف دستم بود

    حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟


    گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

    دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟


    آمدم یک دم مهمان دل خود باشم

    ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا


    « قیصر امین پور »

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۳ دی ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.