سینا مرادی

۸۹ مطلب با موضوع «متن زیبا» ثبت شده است

«سلام، خوبی؟» واقعی

خوبی؟

خوبی؟ از آن سوال های مبهم است.

یعنی از آن  سوال هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد.

مثلا زیور خانوم، زنِ حسن آقای بقال، وقتی از آدم می پرسد خوبی؟ برایش مهم نیست تو خوبی یا نه. فقط می خواهد چند لحظه تو را معطل کند که حسابی وراندازت کند تا فردا شب که با صغری خانوم مشغول چانه زنی ست، حرفی داشته باشد برای گفتن که: 

دختر فلانی را دیدم امروز. ماشالله چه بزرگ شده. شوهر نکرده؟

یا مثلا همکلاسیت وقتی می گوید خوبی؟ کاری به خوب بودن یا نبودنت ندارد. فقط می خواهد قبل از اینکه توی رویت در بیاید که فلان جزوه را بده، حرفی زده باشد.

آدم‌هایی هم هستن که سال به دوازده ماه، خبری ازشان نمی شود. اما یک شب بی هوا می بینی پیام دادند: سلام، خوبی؟

اینجور وقت ها بهتر است فقط بگویید ممنون.  چون این ها هم، اصل حالتان برایشان مهم نیست.  پیام بعدی شان حاکی از "یه زحمتی برات داشتم" است را که ببینید، منظورم را متوجه می شوید.

میان این همه "خوبی؟" که هرروز از کلی آدم می شنوید اما، بعضی‌هایشان رنگ دیگری دارند.

همان‌هایی که اگر در جوابشان بگویید: "ممنون"، بر می دارند می گویند: ممنون که جواب "خوبی؟" نیست.

همان‌هایی که وقتی شروع به حرف زدن می کنند، بین " سلام، خوبی؟" با جمله بعدی شان، کلی فاصله می‌افتد.

فاصله ای که پر شده از حرف های تو که: نه خوب نیستم.  که نمی دانم چه مرگم است، که حالم گرفته ست، که حواست به من هست؟، که باور کن دلم دارد می ترکد.

و بعد چشم باز می کنی و می بینی ساعت ها گذشته،  تو همه خوب نبودن هایت را به او گفتی و او حالا، دوباره می پرسد: خوبی؟ و تو این بار، با خیال راحت میگویی: خوبم ...

این آدم ها

این آدم ها... اگر از این آدم ها دور و برتان هست، یادتان باشد که خودشان مدت هاست منتظر شنیدن یک "خوبی؟" واقعی هستند.


« راضیه جلیلی »


منبع: @jomelat_Nab


۰ نظر
سینا مرادی

توانا بود هرکه...؟

معلمی گفت توانا بود هرکه ...؟؟


دانش آموزی ادامه داد


توانا بود هرکه دارا بود ، ز ثروت دل پیر برنا بود ،

تهی دست به جایی نخواهد رسید ، اگر چه شب و روز کوشا بود ،

ندانست فردوسی پاکزاد ، که شعرش در این ملک بیجا بود ،

گر او را خبر بود از این روزگار ، که زر بر همه چیز والا بود ،

نمی گفت آن شعر معروف را ، توانا بود هرکه دانا بود


منبع:

@OfficialCherkNevis

۰ نظر
سینا مرادی

جنگ یمن، صلح

جنگ یمن

دختر بچه یمنی که ۷ عضو خانواده‌اش شهید شدند؛ پس از نجات از زیر آوار بمباران به علت ورم چشمان با انگشت چشم خود را باز کرده تا ببیند.

#همدردی_جهانی #جنگ_یمن #صلح #ضد_جنگ

۱ نظر
سینا مرادی

تلخ، تلخ و تلخ

گفت سیگار می‌کشی ؟

گفتم گاهی اوقات ...

گفت گاهی اوقات یعنی کی ؟

گفتم یعنی همیشه ...

گفت اگه بت بگم یه نخ دیگه بکشی میمیری چی میگی ؟

گفتم

یه نخ سیگار داری ...؟؟؟

۰ نظر
سینا مرادی

سرکوب

...

۲ نظر
سینا مرادی

مثلا طنز، روشن ترین تکلیف ما

روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
هر چه فکر میکنم
باقی عمر، تکلیفمان بلاتکلیفی بود و بس... !
در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم
یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود... زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟هر چند آقای معلم اصرار داشت علم اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..ثروت ثروت!و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
دبستان تمام شدو گفتند میروید راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
گران تمام شد این راهنمایی!
گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...بعدش هم تا مدتی پدرمان را بد نگاه میکردیم و نمیتوانستیم مادر را ببوسیم...تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر چشم و گوشمان باز شد و خوردیم به دوران بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف عاشق شدیم...!
عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!
کمی بزرگتر شدیم و بحث ترس از آینده آمد وسط...انتخابِ رشته و سرنوشت!
هر کس در هر صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!
بعد هم دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به ازدواج میدهیم و بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
ما کی قرار است خودمان را پیدا کنیم؟
نفس راحت بکشیم... نفس راحت بدون ترس از آینده، بدون بلاتکلیفی!
باور کن
روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف و مشقِ شب دبستان بود!

👤علی سلطانی

۳ نظر
سینا مرادی

نوشتم ...

تمامِ دلتنگى‌هایم را برایش نوشته‌ام ؛

خط به خط ...

روز به روز ...

ساعت به ساعت ...

اما می‌ترسم !

می‌ترسم از اینکه بخواند و با پوزخندى از کنارش رد شود !

می‌ترسم از اینکه بخواند و با یک "مرسى" گفتن ،

تمامِ تصوراتم را خراب کند !

می‌ترسم از اینکه یک نفر قبل از من ،

تمامِ این‌ها را برایش گفته باشد !

شجاعتم تا همین حد بود ؛

"برایش نوشتن"

من جراتِ ارسالش را ندارم !


« علی قاضی نظام »

۳ نظر
سینا مرادی

یک روز ...

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ... ﺑﻪ ﻫﺮ دلیلی اشک از ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ... ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻧﺶ از دستانت ﺳﺒﻘﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ !!!... ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ می‌شوی ...


ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ... ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻭ ﺑﺨﻮﺍﺏ ... ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ داری ... ﺯﻭﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ !!!...


ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ... ﺍﻣﺎ ... ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ ...

ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ ...

ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ...

ﺣﺘﯽ

ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺸﻘﺖ ...

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ‌ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ ...

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ...

ﮐﺎﺭﯼ کرده‌ای ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ...

مدت‌هاست ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ بخندد ... !

۰ نظر
سینا مرادی

حرف دل، ولی ویرایش شده و قلابی ...

تلگرام امکان جدیدی اضافه کرده که در آن می‌توانیم مسیج‌هایی را که می‌فرستیم، بعد از فرستادن ویرایش کنیم. یعنی آخرین پنجره‌ی صداقت ناخواسته‌مان که شیرین بود و دستمان را رو می‌کرد هم آن‌جا بسته شد. حالا برای هر حرفی راه برگشتی هست، اگر کسی که ناگفته‌ای به او داریم همان وقتی که داریم ناگفته را روی کلیدها می‌نویسیم در تلگرام حضور نداشته باشد، می‌توانیم راحت حرفمان را پس بگیریم و صدایش را هم درنیاوریم. یعنی کلام، مثل حباب ِ بی‌وزنی توی هوا می‌ماند و با یک اشاره می‌ترکد و ناپدید می‌شود.


"دوستت دارم"، edited: "دستت بهتر شد؟ "

"دلم برایت تنگ شده"، edited: " آلبوم جدید فلانی را شنیدی؟"

" چقدر شال قرمز بهت میاد" edited: "جشن ِ تولد استادت چطور شد؟ خوش گذشت؟ "

" دلم می‌خواهد کنارت توی سینما بنشینم و دستت را وقتی ترسیدی و احساساتی شده‌ای و روی پرده موسیقی پخش می‌شود بگیرم" edited: "بلیط جشنواره دارم، برایت میفرستم برو، همان فیلمی که دوست داری".

"دروغ گفتم حساسیت تابستانی دارم، دیروز بعد از ظهر یکسره تا غروب گریه کردم، برای همین چشمام قرمز بودن" edited: "حالم بهتره، داره خوب میشه".

"نرو ترمینال، سر ِ میدان کنار ترمینال منتظرم، چمدانت را باز کن دق کردم از غصه رفتن ِ تو" edited: "هرجور راحتی، سفر خوش بگذره".


ردّی از واقعیت زیر پیام‌ها، خیلی کوچک، باقی می‌ماند. آدم می‌فهمد چیزی ویرایش شده. قطره‌های ریز ِ آب صابون اما، وقتی حباب می‌ترکد می‌پاشند روی صورت آدم. به پیام‌های ناگهانی بی‌ربطی که آدم‌ها برایتان می‌فرستند بیشتر دقت کنید. لبخند بزنید، به "حالت چطوره" های بی ربط که ترکیده ِ حباب ِ دلتنگی هستند. به تمام حباب‌های کوچکی که دارند می‌ترکند...

۵ نظر
سینا مرادی

در مورد اهدافتان حرف نزنید

پیشنهاد می کنم حتما مطالعه کنید 


در مورد اهدافتان حرف نزنید !

● تصور کنید که درکافه اى کنار دوستانتان مشغول صحبت کردن درباره مسائل کارى و زندگیتان هستید

هرکدام مشتاقانه درباره موفقیت ها و دستاوردهایتان در زندگى صحبت میکنید.

● وقتى نوبت به شما میرسد ، ناخودآگاه تصمیم میگیرید درمورد رویاها و اهدافتان و برنامه هایى که براى رسیدن به آنها دارید ، صحبت کنید میگویید :

● "احساس میکنم وقتش رسیده که کسب و کار شخصى خودم را راه بیاندازم ، میخواهم خودم را در اتاق کارم حبس کنم ، سخت کار کنم تا به هدفم برسم . حتما موفق میشم ، از حالا به خاطر این موفقیت خوشحالم "

● دوستانتان خواهند گفت : " آه البته که توانایى این کار را دارى تو انسان موفقى هستى " و به شما پیشاپیش تبریک میگویند

● تایید و تشویق آنها احساس رضایت درونى عمیقى درون شما ایجاد میکند به طوریکه شادى درونى خود را کاملا احساس میکنید  اما چه باور ه کنید چه نه دراین لحظه مرتکب خطایى بزرگ شدید !! مطالعات روانشناسى بسیارى از سال ١٩٣٣ انجام شده اند که نشان میدهند بسیارى از افرادى که درباره اهداف و تصمیم هاى مهم در زندگى شخصى و کاریشان با دیگران صحبت میکنند ، شانس کمترى براى موفقیت دارند  اما چرا ؟

● مطالعات نشان میدهند که در مغز انسان سمبل هایى براى تشخیص هویت وجود دارد که تصویرِ ما از هویت شخصى مان را میسازد

● این سمبل ها در مغز ما از دو طریق تولید میشوند : 

1 )  صحبت کردن 

2 )  عمل کردن

● بنابراین صحبت کردن راجع به یک هدف و هیجان زده شدن قبل از رسیدن به هدف باعث ساخته شدن یک سمبل هویتى مربوط به آن در مغز میشود و این تصور در ناخودآگاه شکل میگیرد که کار مورد نظر انجام شده

● نتایج منتشر شده از مطالعه اخیر پیتر گلویتزر ، پروفسور روانشناسى دانشگاه ان واى سى نشان میدهد که اعلام کردن اهداف ، سمبل هاى هویتى را در مغز ایجاد میکند که باعث میشود از آن لحظه به بعد انگیزه و اشتیاق کمترى براى تلاش به سوى هدف داشته باشیم

● شاید این مسئله براى شماهم اشنا باشدکه بلافاصله پس از تصمیم گیرى هیجان و اشتیاق زیادى دارید ولی به مرور زمان بی انگیزه میشوید

● بنابراین ، ازین لحظه به بعد سکوت کنید و اهدافتان را شخصى و مثل یک راز حفظ کنید

۲ نظر
سینا مرادی