۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خیانت» ثبت شده است

لعنت ...

لعنت به من وُ عشق تو وُ وعده ی "ما"یت

لعنت به منِ بی شرفِ مانده به پایت


له کرده غرور و دل و آیینِ شعورم 

بی میلی و سردیِ دل و زنگ صدایت


باید بروم، ماندنم انکارِ شعور است 

نادیده بگیرم همه ی خاطره هایت


هی بغض و نمِ اشک و من و بالشِ خیسم 

تکرار تو وُ خاطره ی مانده به جایت


کافر شدم از بعد تو ، انگار دوباره 

لازم شده پیغمبر و اعجاز خدایت


من میروم آهسته و میپوسم و شاید 

روزی کسی از من غزلی خواند برایت


« لیلا کاظمی »


منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷

    دمت گرم

    مردانه زمین خورده ام ای عشق دمت گرم 

    رسوای جهان گشته ام ای عشق دمت گرم 


    هر روز و شبم ذکر دو چشم و خم ابرو

    چندیست که آشفته ام ای عشق دمت گرم 


    یک چهره ی پیر و زخم در آینه خفته

    مانند نفس خسته ام ای عشق دمت گرم 


    هر چشم تو را پاسخ لبخند نبودم

    خشکید به لب خنده ام ای عشق دمت گرم 


    هر بار که آهسته قدم میزدی انگار

    مسحور تو من بوده ام ای عشق دمت گرم 


    افسوس که پایان همه قافیه ها سوخت 

    در آتش آن دوده ام ای عشق دمت گرم 


    محکوم به تکرار شد این زندگی هیهات 

    ویرانه دل و خانه ام ای عشق دمت گرم 


    همواره دم از مرگ زدم خسته ام اینبار

    حلقه به گلو بسته ام ای عشق دمت گرم


    شاعر نامعلوم

    Sina Moradi

  • نظرات [ ۶ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۶ بهمن ۹۴

    باید جدا بشیم

    پســر : سـلـام عــزیـــزم، چطــوری؟

    دختــر : سـلـام گلـــم، خیـلی بــد ..

    پســر : چــرا؟ چی شــده؟

    دختــر : بـایـد جـدا بشیـــم

    پســر : چـــــــــرا ؟

    دختــر: یــه خـانـوادہ ای مـن رو پسنــدیــدن واســه پســرشــون، خـانـوادہ منــم راضیــن ...

    الـانــم بـایــد ازت تشکر ڪنــم بخـاطـر همـه چیــز و بـایــد بــرم خــونـه

    چــون مـــادر پســرہ اومــدہ میخــواد مــن رو ببینــه …

    پســر : اشکات رو پــاک کن تا بهتـــر جلــو چشــم بیـــای …

    چــون مــادرم نمیخــواد عــروسـش رو غمگیــن ببینــه !!!


    * سلامتی دختر پسرای وفادار به عشق *

    اگه هنوزم وجود داشته باشن

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۶ بهمن ۹۴

    آواره

    حرمت‌ها که شکسته شد

    مسیح هم که باشی نمی‌توانی دل شکسته را احیا کنی

    آنچه در دستت بود امانتی پنهان بود حراج شد 

    آنچه نباید بگویی گفته شد

    فاجعه را یک عذر خواهی درست نمی‌کند

    حرف، حرف ویران کردن دل است

    نه دیواری خراب کنی از نو بسازی

    «دلی که ویران کردی قصری بود که خود ساکن آن بودی»

    راستی حالا که خود را بی‌خانه کردی

    با آوارگیت چه می‌کنی؟!

    شاید به خرابه‌های جامانده از دیگران پناه می‌بری ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۲ دی ۹۴

    دوستان

    گر چه هر شب استکان بر استکانت می‌زنند

    هر چه تنهاتر شوی آتش به جانت می‌زنند...


    تا بریزی دردهایت را درونِ دایره

    جای هم‌دردی فقط زخمِ زبانت می‌زنند...


    عده ای از دوستی بویی نبردند و فقط

    نیش‌هاشان را به مغزِ استخوانت می‌زنند...


    زندگی را خشک - مثل زنده رودت - می‌کنند

    با تبر بر پایه های آشیانت می‌زنند...


    چون براشان جای استکبار را پُر کرده‌ای 

    با تمسخر مشتِ محکم بر دهانت می زنند...


    پیش‌ترها مخفیانه بر زمینت می‌زدند

    تازگی‌ها آشکارا تازیانت می‌زنند...


    آه! قدری فرق کرده زخم خنجرهایشان

    دوستان هم  پا به پای دشمنانت می‌زنند...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۸ آذر ۹۴

    متن تصویر ۵ - خیانت

    خیانت

    خیانت

    همیشه در اوج اعتماد

    اتفاق می‌افتد...!!!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۵ شهریور ۹۴

    گرگم به هوا

    دختر گفت: بشمار

    پسرک چشمانش را بست

    و شروع کرد به شمردن: یک… دو… سه … چهار…

    دخترک رفت پنهان شود

    آن طرف‌تر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی می‌کند

    برّه شد و با گرگ رفت

    پسرک قصه هنوز میشمارد...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۲ مرداد ۹۴

    عشق ها

    بعضی عشق‌ها مثل قصه ابراهیمه...

    باید همه چیزتو قربونی کنی!


    بعضی عشق‌ها مثل قصه مسیحه...

    آخرش به صلیب کشیده میشی!


    ولی بیش‌تر عشق‌ها به قصه موسی شبیهه... 

    تا یه کم دور میشی، 

    یه گوساله جاتو می‌گیره!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۰ مرداد ۹۴

    حقیقت تلخ - خیانت و نامردی

    اعدامـی لحظه ای مکث کرد و بـوسه ای بر طنــاب دار زد!


    دادسـتان گفت: صبر کنید، آقــای زنـدانـی این چــــه کـــاریست!؟


    زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت:


    بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم


    ولی آدم ها . . . ! بدجـــور زمــینــم زدن...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۳ مرداد ۹۴

    گاهی باید رفت، بی‌نهایتِ عشق

    عشقم یک سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!

    گفتم: تو هم بکن...‌

    چند ماهی گذشت...

    سوار ماشین عروس دیدمش خیلی خوشگل شده بود...

    با خنده  اومد طرفمو گفت:  دیدی منم تونستم...!!!

    سیر دل نگاهش کردم گفتم مبارکه، اشک تو چشام جمع شده بود خندیدم و رفتم...

    بعد یه ماه نمی‌دونم کی بهش گفته بود

     تو بیمارستان بستری بودم

    فهمید سرطان دارم...!!!

    اومد ملاقاتمو و گفت: خیلی بی معرفتی...

    چرا این کارو  کردی؟!!!

    بهش گفتم: من تو عروسیت خندیدم،

    ولی تو توی ختمم گریه نکن...

    گاهی دلیل کم محلی ها، نه گفتن ها  و  رها کردن ها شاید چیزی نباشد که تو فکر میکنی...

    گاهی باید رفت در بی‌نهایتِ عشق

    تنها برای *"عشقت"*


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۷ تیر ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.