۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قضاوت» ثبت شده است

سردترین زمستان در تاریخ معاصر

سرخ پوستان از رئیس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟

رئیس جوان قبیله که نمی‌دونسته، جواب میده برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید.

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟

پاسخ: این‌طور به نظر میاد، پس رئیس، دستور میده که بیش‌تر هیزم جمع کنند و بعد یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟

پاسخ: صد در صد، رییس دستور میده که تمام افراد توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیش‌تر جمع کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رئیس: از کجا می‌دونید؟

پاسخ: چون سرخ پوست‌ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می‌کنن!!

خیلی وقت‌ها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!


Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۷ دی ۹۴

    حکایت - گره گشا

    گویند:

    دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوش‌حال شد و گوشه‌های دامن را گره زد و رفت!

    در راه با پروردگار سخن می‌گفت:

    ( ای گشاینده گره‌های ناگشوده، عنایتی فرما و گره‌ای از گره‌های زندگی ما بگشای )

    در همین حال ناگهان گره‌ای از گره‌هایش باز شد و گندم‌ها به زمین ریخت!

    او با ناراحتی گفت:

    من تو را کی گفتم ای یار عزیز

    کاین گره بگشای و گندم را بریز!

    آن گره را چون نیارستی گشود

    این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

    نشست تا گندم‌ها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه‌ها روی ظرفی از طلا ریخته‌اند!

    ندا آمد که:

    تو مبین اندر درختی یا به چاه

    تو مرا بین که منم مفتاح راه

    "مولانا"


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۸ شهریور ۹۴

    به سلامتیِ...

    یه ﻧﻔﺮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ به ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ ۴۰۰ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺍﺭﯼ ﻗﺮﺽ ﺑﺪﯼ؟ ﮐﺎﺭﻡ ﮔﯿﺮﻩ

    ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ: آﺭﻩ، ﺷﺐ ﺑﯿﺎ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺑﮕﯿﺮ.

    ﺷﺐ ﺷﺪ ﻫﺮﭼﯽ ﺯﻧﮓ می زد ﮔﻮﺷﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ می دید ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ

    ﺭﻓﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺩﯾﺪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ

    ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺧﺐ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ می گفتی ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ؟

    ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻓﺮﻭﺧﺘﻤﺶ ...

    ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﻢ ﭘﻮﻟﺶ...

    به ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱ مرداد ۹۴

    محکوم به شکست...

    یک روز چنگیز و درباریانش برای شکار به جنگل رفتند.

    هوا خیلی گرم بود و تشنگی داشت چنگیز و یارانش را از پا در می آورد.


    بعد از ساعت‌ها جستجو جویبار کوچکی دیدند.


    چنگیز شاهین شکاریش را به زمین گذاشت،

    و جام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد،

    اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت.


    برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد،

    چنگیز خیلی عصبانی شد و فکر کرد،

    اگر جلوی شاهین را نگیرم،

    درباریان خواهند گفت:

    چنگیز جهانگشا نمی‌تواند از پس یک شاهین برآید؛


    پس این بار با شمشیر به شاهین ضربه ای زد.

    پس از مرگ شاهین چنگیز مسیر آب را دنبال کرد و دید که ماری بسیار سمی در آب مرده و آب مسموم است.


    او از کشتن شاهین بسیار متاثر گشت.


    مجسمه ای طلایی از شاهین ساخت،


    بر یکی از بال‌هایش نوشتند:

    یک دوست همیشه دوست شماست؛

    حتی اگر کارهایش شما را برنجاند.


    روی بال دیگرش نوشتند:

    هر عملی که از روی خشم باشد محکوم به شکست است...


    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﻦ...

    ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺑﺮﻧﺠﯿﻢ،

    ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﻢ،

    کم‌تر ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﻢ،

    ﻭ بیش‌تر ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻫﯿﻢ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۷ تیر ۹۴

    گرگ را زندانی کنید...!

    ﺍﻻﻍ ﮔﻔﺖ: ﻋﻠﻒ ﺁﺑﯽ ﺍﺳﺖ،

    ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰ ﺍﺳﺖ،

     

    ﺭﻓﺘﻨﺪ ﭘﯿﺶ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ.

    ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﮔﺮﮒ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﮐﻨﯿﺪ...!

     

    ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﻪ ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰ ﻧﯿﺴﺖ؟

    ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺗﻮ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺍﻻﻏﻪ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۸ تیر ۹۴

    سکوت، سکوت و سکوت...

    ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ!

    ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ؛ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ، ﮐﺞ‌ﻓﻬﻤﯽ‌ﻫﺎ، ﺳﻮء ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ!

     

    ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ.

     

    ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ، ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ، ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ؛ ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻢ!

    ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...

     

    ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ...

    ﻣﻮﺿﻌﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺎﻥ.

    ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ!

     

    ﺗﺎﺯﮔﯽ‌ﻫﺎ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯽ‌ﻣﻬﺮﯼ ﺁﺩﻡ‌ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ! ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻻﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ؛ ... ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮ ...! ﮐﻪ ﻧﻪ می‌بینم، ﻧﻪ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ...

     

    ﺩﯾﮕﺮ، ... ﻧﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ! ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ... .

     

    ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ ﺩﯾﺮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ خواست بگوید ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨﺩ ... ﺑﯽﺧﯿﺎﻝ ...

     

    می‌روم ﺩﺭ ﻻﮎ ﺧﻮﺩﻡ، ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽﺩﻏﺪﻏﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.

     

    ﻣﺎﻫﯽﻫﺎ ﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﻪ ﻗﻬﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ!!!

    ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ... ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺷﺎﻥ، ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۸ تیر ۹۴

    عجب!

    مهم‌ترین سایزی که باید آدم بدونه سایز (دهنشه)

     

    تندگویی و قضاوت در مورد دیگران انتقاد نیست، اسمش (توهینه)

     

    هر کار یا حرفی که درآخرش بگیم شوخی کردم، شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است.

     

    بازی کردن با احساسات مردم زرنگی نیست، اسمش (هرزگی) هست

     

    خراب کردن یک نفر توی جمع جوک نیست، اسمش(کمبود) هست

     

    به راهی که بیش‌تر مردم می‌روند بیش‌تر شک کن، اغلب مردم فقط تقلید می‌کنند.

     

    از متمایز بودن نترس! انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.

     

    (صادق هدایت)


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۳ تیر ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.