۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «واقعیت» ثبت شده است

شطرنج باز حرفه‌ای ...

کاسپاروف شطرنج باز معروف  در بازی شطرنج به یک آماتور باخت!

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند؛ او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم؛ گاهی بخیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم، تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم ...

آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم؛ بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود!!

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم. «تمام حرکت ها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم و میبازیم!» 

بزرگ‌ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که: «نیمه می‌شنویم، یک چهارم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم، و دو برابر واکنش نشان می‌دهیم»

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۳ شهریور ۹۶

    در مورد اهدافتان حرف نزنید

    پیشنهاد می کنم حتما مطالعه کنید 


    در مورد اهدافتان حرف نزنید !

    ● تصور کنید که درکافه اى کنار دوستانتان مشغول صحبت کردن درباره مسائل کارى و زندگیتان هستید

    هرکدام مشتاقانه درباره موفقیت ها و دستاوردهایتان در زندگى صحبت میکنید.

    ● وقتى نوبت به شما میرسد ، ناخودآگاه تصمیم میگیرید درمورد رویاها و اهدافتان و برنامه هایى که براى رسیدن به آنها دارید ، صحبت کنید میگویید :

    ● "احساس میکنم وقتش رسیده که کسب و کار شخصى خودم را راه بیاندازم ، میخواهم خودم را در اتاق کارم حبس کنم ، سخت کار کنم تا به هدفم برسم . حتما موفق میشم ، از حالا به خاطر این موفقیت خوشحالم "

    ● دوستانتان خواهند گفت : " آه البته که توانایى این کار را دارى تو انسان موفقى هستى " و به شما پیشاپیش تبریک میگویند

    ● تایید و تشویق آنها احساس رضایت درونى عمیقى درون شما ایجاد میکند به طوریکه شادى درونى خود را کاملا احساس میکنید  اما چه باور ه کنید چه نه دراین لحظه مرتکب خطایى بزرگ شدید !! مطالعات روانشناسى بسیارى از سال ١٩٣٣ انجام شده اند که نشان میدهند بسیارى از افرادى که درباره اهداف و تصمیم هاى مهم در زندگى شخصى و کاریشان با دیگران صحبت میکنند ، شانس کمترى براى موفقیت دارند  اما چرا ؟

    ● مطالعات نشان میدهند که در مغز انسان سمبل هایى براى تشخیص هویت وجود دارد که تصویرِ ما از هویت شخصى مان را میسازد

    ● این سمبل ها در مغز ما از دو طریق تولید میشوند : 

    1 )  صحبت کردن 

    2 )  عمل کردن

    ● بنابراین صحبت کردن راجع به یک هدف و هیجان زده شدن قبل از رسیدن به هدف باعث ساخته شدن یک سمبل هویتى مربوط به آن در مغز میشود و این تصور در ناخودآگاه شکل میگیرد که کار مورد نظر انجام شده

    ● نتایج منتشر شده از مطالعه اخیر پیتر گلویتزر ، پروفسور روانشناسى دانشگاه ان واى سى نشان میدهد که اعلام کردن اهداف ، سمبل هاى هویتى را در مغز ایجاد میکند که باعث میشود از آن لحظه به بعد انگیزه و اشتیاق کمترى براى تلاش به سوى هدف داشته باشیم

    ● شاید این مسئله براى شماهم اشنا باشدکه بلافاصله پس از تصمیم گیرى هیجان و اشتیاق زیادى دارید ولی به مرور زمان بی انگیزه میشوید

    ● بنابراین ، ازین لحظه به بعد سکوت کنید و اهدافتان را شخصى و مثل یک راز حفظ کنید

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۸ تیر ۹۵

    نقل خاطره ای زیبا

    نقل خاطره از جانباز قطع نخاع سردارِ سرافراز ناصری

    که در برنامه "از آسمان" شبکه دو جمعه ۹/۵/۱۳۹۴  پخش شد. 


    یک روز خانومم برای کاری منزل مادرشون رفتند و دختر سه سالمو در منزل پیش من گذاشتند. من هم گفتم ایراد نداره، کاری که نداره، با خودش بازی می‌کنه. مادرش هم زود برمی‌گرده.

    در ادامه این سردار بزرگوار با بغض تعریف می‌کردند: دخترم از کمد قدیمیمون وسایل مادرشو درمیاورد و به صورت بازی مثلا به من می فروخت می‌گفت: بابا این کیف مثلا صد تومن می‌خری، منم خریدار بودم. بازی که تموم شد وسایل را برداشت ببره در کِشو کمد بزاره. چون توان بستن کشو را نداشت، دو دستی با تمام توانش کشو را بست و چون خیلی با قدرت انجام داد، متوجه نشد چهار تا انگشتش موند لای کشو.

    من متوجه شدم صدای جیغ دختر سه ساله‌ام داره میاد. دائم صدا می‌زد بابا انگشتام! بابا گیر کرده! 

    منم که قطع نخاعی، فقط سرم را می‌تونستم بچرخونم. از دور فقط گریه می‌کردم. دخترم از تو اتاق جیغ می‌زد و منم رو تخت فقط اشک می‌ریختم. چون کاری از دستم برنمیومد. 

    مدتی که دخترم با گریه صدام زد، متوجه شد از این بابا که یه روزی قهرمان تکواندو بوده در اردبیل، الان کاری برنمیاد، به زور خودش با تقلا انگشتاشو بیرون کشید اومد کنار تختم. دیدم پوست انگشت کوچولوش کنده شده بود.

    یه نگاه به من کرد بعد با زبون کودکانش گفت: بابا! چرا هر چی صدات میزدم بابا کمکم کن نیومدی؟

    بابا دیگه باهات قهرم!


    سردار پایان این خاطره بغضش را قورت داد و چشماش ... آیا کسى قدردان این عزیزان است؟

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

    گفتم خسته ام


    گفتم : خسته‌ام !

    گفت : از رحمت خدا ناامید نشوید . (زمر/٥٣)


    گفتم : هیچ‌کس نمی‌داند در دلم چه می‌گذرد !

    گفت : خدا حائل است میان انسان و قلبش . (أنفال/٢٦)


    گفتم : کسى را ندارم !

    گفت : ما از رگ گردن به تو نزدیک‌تریم . (ق/١٦)


    گفتم : گویا فراموشم کرده‌اى !

    گفت : بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را . (بقره/١٥٢)

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱ فروردين ۹۵

    قبل و بعد از مرگ، شما را چگونه می شناسند؟

    آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»

    آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: «آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»


    سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.


    یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۶ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۲ اسفند ۹۴

    دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست


    نماندست چیزی به جز غم ... مهم نیست

    گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست

    تـــو را دوست دارم قسم به خدا که ...

    اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست


    فقــــط آرزو مـی‌کنم کــــه بمیرم

    پس از آن بهشت و جهنم مهم نیست

    همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !

    بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست


    بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم

    اگر مرگ گل‌های مریم مهم نیست

    ببین! مرگ هم شانس می‌خواهد ای عشق

    فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست


    نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

    گرفته دلـــم از دو عالم، مهم نیست،

    بمانم، بخوانم، برقصم، بمیرم ...

    دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست


    « سید مهدی موسوی »

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۴ اسفند ۹۴

    طعم مرگ

    مــــــن بــا کلمــــــــہ هـــا بــازی نمیکنــــــم

    وقتــــــــــــے مینــویســـــــم  نفسمــــــــے

    ⇙ یعنــــــــــے⇘

    ♛ زنــدگــــیم بــــــــى تــــــــو♛

    طعــــــــم مــــــــرگ مےدهــــــــد


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱ بهمن ۹۴

    بعد از این عشق

    بعد از این عشق به هر عشق جهان می‌خندم

    هرکه آرد سخن عشق به میان می‌خندم

    من از آن روز که دلدارم رفت

    به هوس‌بازی این بی‌خبران می‌خندم

    خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

    کارم از گریه گذشتست به آن می‌خندم


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۲ مهر ۹۴

    سکوت...

    پرسیدند: چگونه می‌توان به میزان عقل کسی پی‌برد؟

    جواب داد: از حرفی که می‌زند.

    دوباره پرسیدند: اگر چیزی نگفت چه؟

    جواب داد: هیچ کس آن قدر عاقل نیست که همیشه سکوت کند!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱۰ شهریور ۹۴

    خوبم... تو چطوری؟

    چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...


    اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟


    پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے 

    " Enter "


    هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟ٔ


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۸ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۶ شهریور ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.