۱۱۴ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

‌حال من دیدن ندارد پس برو

‌حال من دیدن ندارد پس برو
یا که پرسیدن ندارد پس برو

لحظه هاے زندگے را غم گرفت
اینکه خندیدن ندارد پس برو

دل به دل دیگر ندارد راه و پس
جاده پیچیدن ندارد پس برو

 

@JanJiyarlr

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۶ بهمن ۰۴

    تا به کی، این دل دیوانه، به تو رو بزند

    تا به کی، این دل دیوانه، به تو رو بزند
    عشق، در پای تو افتاده، و زانو بزند

    چشم من، منتظر دیدن تو باشد و اشک
    روز و شب، راه تو را یکسره، جارو بزند

    ذکر خیرت، همه جا هست، شنیدم صیاد
    دیده چشمان تو و، رفته که آهو بزند

    شاپرک مست شده، دور شما می‌گردد
    آمده پیش تو زنبور، که کندو بزند

    زودتر، با دل دیوانه‌ی من، راه بیا
    ترسم این است، کسی دست به جادو بزند

    لطف کن، با خبر آمدنت، شادم کن
    تا به کی لشگر غم، در دلم اردو بزند

     

    @JanJiyarlr

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱۰ تیر ۰۴

    با که نشتی که چنین خار شدی؟

    گل من با که نشستی که چنین خار شدی؟
    این چه دردیست بگو از چه گرفتار شدی؟

    باغبان غمزده درگوشه‌ی گلخانه‌ی عشق
    آه و نفرین کـه بـوده که چنین زار شدی؟

    قـاب عکـس تـو مگر زینت دیـوار  نبود؟
    قاب عکس چه کسی دیده و دیوار شدی؟

    تـو نگاهت همه جا بـود زبان زد به شفا 
    چشم بیمـار که را دیـده و بیمار شـدی؟

    تـو که خود معدن خوبی و محبت بودی 
    از چـه رو سنگ دل و در پـی آزار شـدی؟

    مانده‌ام بعد تو با غصه و غم سنگ صبور
    از چه رو بـامن دلخسته بـه پیکار شدی؟

    رونوشت از @JanJiyarlr

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۷ خرداد ۰۴

    این بار اگر که بغض تو نشکست می‌روم

    امروز هم به خاطره پیوست، می‌روم 
    من آنی‌ام که یکسره از دست می‌روم

    من نیز مثل جمع زمین خوردگان تو
    هشیار سویت آمدم و مست می‌روم

    غیر از تو من به هیچکسی دل نبسته‌ام
    حتی اگر که با تو به بن‌بست می‌روم!

    می‌خواستم کنار تو باشم، نخواستی
    حالا که انتظار تو این است می‌روم

    بُگذار درد دل کنم ای سنگدل! ولی
    این بار اگر که بغض تو نشکست، می‌روم

    چیزی برای باختن اینجا نمانده است 
    ای عشق! من بدون تو از دست می روم...

    « نفیسه سادات موسوی »

     

    برگرفته از پست برگزیده قاصدک - دوست کافه‌ای

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۵ خرداد ۰۴

    بی تو داد ما به دادرس نمی‌رسد

    درون آب هم به ماهیان نفس نمی‌رسد
    بگو چرا خدا به داد هیچ‌کس نمی‌رسد؟

    بگو بهار ما کجا خزان شده که سالهاست
    به شاخه‌ها به غیر قیچی هرس نمی‌رسد؟

    بگو به هم‌چراغ ما، به سبزهای باغ ما
    که انگ دیگری به غیر خار و خس نمی‌رسد
     
    اگرچه آسمان تمام چشم را گرفته است
    چه سود، دست ما به قفل این قفس نمی‌رسد

    بگو که جز تو درد را کسی دوا نمی‌کند
    بگو که بی تو داد ما به دادرس نمی‌رسد

     

    #ساجده_جبارپور

    رونوشت از @AdabSar

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۵ ارديبهشت ۰۴

    خبری نیست

    می‌پرسی چه خبر از تو چه پنهان خبری نیست
    در زندگی‌ام جز سرمای زمستان خبری نیست

    رفتی و در زندگی‌ام بعد تو و خاطره‌هایت
    جز غم و غصه و اندوه فراوان خبری نیست

    # جعفرایزدپناه

    @JanJiyarlr
    💞🕊💞🕊💞

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۶ بهمن ۰۲

    آخ نگفت...

    اشکِ من بی تو سرازیر شد و آخ نگفت
    عشق ، قربانیِ تقدیر شد و آخ نگفت

    بغضِ من، دوریِ تو، حسرتِ اندوهِ  دلم
    اتحادی که جماهیر شد و آخ نگفت

    هر که پرسید اگر حالِ دلم را تو بگو
    همدمِ بغضِ نفس گیر شد و آخ نگفت

    آن جوانی که به پای تو، جوانی را داد
    بی تو پژمرده شد و پیر شد و آخ نگفت

    باز هم با غمِ تو می گذرد روز و شبش
    آنکه از زندگی اش سیر شد و آخ نگفت...

    @JanJiyarlr

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۵ آذر ۰۲

    درد من

    دردم این نیست که دل دست تو افتاد شکست
    یا که بغضی به گلو در پی بیداد شکست

    درد ما فارغ از این عشق به ظاهر غلط است
    درد این است که دلِ پنجره در باد شکست

    به خدا  دشت پر از وحشت طوفان و بلاست
    تو ببین قامت آن سروِ تن آزاد شکست

    آنقدر دفتر شعرم پُرِ از نام تو شد
    که قلم خسته شد و باور استاد شکست

    درد این فاصله سخت است خدا میداند
    شاید هرکس که دلش را به شما داد شکست

    گرچه شیرین کمی از باده عشقش نوشید
    در دلِ کوه و کمر قامت فرهاد شکست...


    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌@JanJiyarlr
    💞🕊💞🕊💞

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۵ مهر ۰۲

    خبرت هست؟

    خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
    گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

    گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
    سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

    ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
    هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

    بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم
    غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

    محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
    بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

    بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست
    که تواناییی چون باد سحر نیست مرا

    دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
    همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

    غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
    که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا

    تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو
    بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

    امیر خسرو دهلوی

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱ شهریور ۰۲

    وعده دروغین

    ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
    ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ

    ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
    ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ‌ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟

    ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
    این‌ها ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ بی‌حالی ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!

    ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
    ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ‌ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ.

    ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ ...
    این‌ها ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!

    ای کاش ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ‌ﻣﺎﻧﺪ
    ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑود

    « ایرج میرزا »

    @ancient

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱۵ خرداد ۰۲
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه