حال من دیدن ندارد پس برو
یا که پرسیدن ندارد پس برو
لحظه هاے زندگے را غم گرفت
اینکه خندیدن ندارد پس برو
دل به دل دیگر ندارد راه و پس
جاده پیچیدن ندارد پس برو
@JanJiyarlr
حال من دیدن ندارد پس برو
یا که پرسیدن ندارد پس برو
لحظه هاے زندگے را غم گرفت
اینکه خندیدن ندارد پس برو
دل به دل دیگر ندارد راه و پس
جاده پیچیدن ندارد پس برو
@JanJiyarlr
پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید: «خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید.»
زن در حالی که گل را از دست پسرک میگرفت، نگاه پسرک را روی کفشهایش حس کرد.
پسرک گفت: «چه کفشهای قشنگی دارید!»
زن لبخندی زد و گفت: «برادرم برام خریده، دوست داشتی جای من بودی؟»
پسرک بیهیچ درنگی محکم گفت: «نه، ولی دوست داشتم جای برادرت بودم، تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم.»
@Ajibjaleb_tn
تا به کی، این دل دیوانه، به تو رو بزند
عشق، در پای تو افتاده، و زانو بزند
چشم من، منتظر دیدن تو باشد و اشک
روز و شب، راه تو را یکسره، جارو بزند
ذکر خیرت، همه جا هست، شنیدم صیاد
دیده چشمان تو و، رفته که آهو بزند
شاپرک مست شده، دور شما میگردد
آمده پیش تو زنبور، که کندو بزند
زودتر، با دل دیوانهی من، راه بیا
ترسم این است، کسی دست به جادو بزند
لطف کن، با خبر آمدنت، شادم کن
تا به کی لشگر غم، در دلم اردو بزند
@JanJiyarlr
گل من با که نشستی که چنین خار شدی؟
این چه دردیست بگو از چه گرفتار شدی؟
باغبان غمزده درگوشهی گلخانهی عشق
آه و نفرین کـه بـوده که چنین زار شدی؟
قـاب عکـس تـو مگر زینت دیـوار نبود؟
قاب عکس چه کسی دیده و دیوار شدی؟
تـو نگاهت همه جا بـود زبان زد به شفا
چشم بیمـار که را دیـده و بیمار شـدی؟
تـو که خود معدن خوبی و محبت بودی
از چـه رو سنگ دل و در پـی آزار شـدی؟
ماندهام بعد تو با غصه و غم سنگ صبور
از چه رو بـامن دلخسته بـه پیکار شدی؟
رونوشت از @JanJiyarlr
امروز هم به خاطره پیوست، میروم
من آنیام که یکسره از دست میروم
من نیز مثل جمع زمین خوردگان تو
هشیار سویت آمدم و مست میروم
غیر از تو من به هیچکسی دل نبستهام
حتی اگر که با تو به بنبست میروم!
میخواستم کنار تو باشم، نخواستی
حالا که انتظار تو این است میروم
بُگذار درد دل کنم ای سنگدل! ولی
این بار اگر که بغض تو نشکست، میروم
چیزی برای باختن اینجا نمانده است
ای عشق! من بدون تو از دست می روم...
« نفیسه سادات موسوی »
برگرفته از پست برگزیده قاصدک - دوست کافهای
درون آب هم به ماهیان نفس نمیرسد
بگو چرا خدا به داد هیچکس نمیرسد؟
بگو بهار ما کجا خزان شده که سالهاست
به شاخهها به غیر قیچی هرس نمیرسد؟
بگو به همچراغ ما، به سبزهای باغ ما
که انگ دیگری به غیر خار و خس نمیرسد
اگرچه آسمان تمام چشم را گرفته است
چه سود، دست ما به قفل این قفس نمیرسد
بگو که جز تو درد را کسی دوا نمیکند
بگو که بی تو داد ما به دادرس نمیرسد
#ساجده_جبارپور
رونوشت از @AdabSar
آلیس مونرو راجع به دورهی افسردگیش اینطور نوشته که:
آنچه از دستم بر میآمد با آنچه دلم میخواست انجام دهم منافات داشت...
شاید این بدترین حسی باشه که یه آدم میتونه تجربه کنه!
میپرسی چه خبر از تو چه پنهان خبری نیست
در زندگیام جز سرمای زمستان خبری نیست
رفتی و در زندگیام بعد تو و خاطرههایت
جز غم و غصه و اندوه فراوان خبری نیست
# جعفرایزدپناه
@JanJiyarlr
💞🕊💞🕊💞
در جنگ جهانی دوم سربازی نامهای با این متن برای فرماندهاش نوشت:
جناب فرمانده اسلحهام را زیر خاک پنهان کردم،
دیگر نمیخواهم بجنگم!
این تصمیم بخاطر ترس از مرگ یا عشق به همسر و فرزندانم هم نیست... راستش را بخواهی، بعد از آنکه یک سرباز دشمن را کشتم، درون جیبهایش را گشتم و چیز عجیبی دیدم.
روی یک تکه کاغذ آغشته به خون نوشته شده بود:
پدر از روزی که تنهایم گذاشتی هر صبح تا غروب جلوی در چشم به راه تو ام... پدر جان، بخدا اگر این بار برگردی تو را محکم در آغوش میگیرم و اجازه نمیدهم دوباره به جنگ برگردی...
من این کودک را در انتظاری بیهوده گذاشتم.
او تا چند غروب دیگر چشم انتظار پدر خواهد ماند؟
« برگرفته از @ChanneliR »
پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم: او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است.
گفتم: امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...
خندید به سادگیم آیینه و گفت: احساس پاک تو را زنجیر کرده است!
گفتم: از عشق من چنین سخن مگوی.
گفت: خوابی! سالها دیر کرده است...
در آیینه به خود نگاه میکنم
آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است!!!
راست گفت آیینه که منتظر نباش!!!
او برای همیشه دیر کرده است...