۱۵۵ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

دنیای ما این چنین است...

ﻋﮑﺎﺱ: ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟


ﭘﺴﺮ: ﮐﻪ ﭼﯽ ﺑﺸﻪ؟


ﻋﮑﺎﺱ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻧﺠﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺗﻮ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﺭﻭ ﮐﻮﻟﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ 


ﭘﺴﺮ: ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻬﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ؟


ﻋﮑﺎﺱ: ﭼﻪ ﮐﻤﮑﯽ؟


ﭘﺴﺮ: ﮐﻤﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ. ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻋﮑﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﻣﻮ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﮐﻨﯽ؟


ﻋﮑﺎﺱ: ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻋﺠﻠـــــــــﻪ ﺩﺍﺭﻡ ...


"همه میتونن ادعای آدم بودن بکنن ولی هر کسی نمیتونه آدم باشه... اگه درد رو احساس کردی زنده ای اما اگه درد دیگران رو احساس کردی انسانی..."

 

 "دنیای ما این چنین است"


Sina Moradi

  • نظرات [ ۶ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۴ آبان ۹۴

    به سلامتی اون زندانی که...

    به سلامتی اون زندانی که به مادرش گفت قراره فردا برای چند روز از زندان آزاد بشم. مادر میخوام فرار کنم ازین مملکت ...

    گذشت سال‌ها! نه زنگی زد نه ازش خبری اومد ...!

    مادرش تو دله خودش گفت حیف چند سال زحمتم ببین چند ساله یه خبری از ما نمیگیره ...!!!

    همون روزا که مادر دل تنگ پسرش شده بود رفت پیش رئیس زندان و گفت این مشخصات پسرمه ببین چند سال از زندان رفته یا نه؟!؟!

    رئیس زندان نگاهی به شناسنامش کرد و گفت این زندانی ۷ سال پیش اعدام شده ...!!!

    مادرش بغض کرد و گفت شاید اشتباه میکنید...

    رئیس زندان گفت نه مادر جان، این تنها زندایی که هیچ‌وقت از یادم نمیره. هیچکس نیومد جنازشو تحویل بگیره، مامورای شهرداری خاکش کردن ...!!!


    سلامتی همه کسایی که حاضرن بمیرن اما کسی رو ناراحت نکنن ...!!!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۹ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۳ مهر ۹۴

    حکایت - گره گشا

    گویند:

    دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوش‌حال شد و گوشه‌های دامن را گره زد و رفت!

    در راه با پروردگار سخن می‌گفت:

    ( ای گشاینده گره‌های ناگشوده، عنایتی فرما و گره‌ای از گره‌های زندگی ما بگشای )

    در همین حال ناگهان گره‌ای از گره‌هایش باز شد و گندم‌ها به زمین ریخت!

    او با ناراحتی گفت:

    من تو را کی گفتم ای یار عزیز

    کاین گره بگشای و گندم را بریز!

    آن گره را چون نیارستی گشود

    این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

    نشست تا گندم‌ها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه‌ها روی ظرفی از طلا ریخته‌اند!

    ندا آمد که:

    تو مبین اندر درختی یا به چاه

    تو مرا بین که منم مفتاح راه

    "مولانا"


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۸ شهریور ۹۴

    پدربزرگ مُرد...

    ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻣُﺮﺩ...

    ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ...

    و

    ﻣﺎﺩربزرگ،

    ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻧﺠﯿﺮﺩﺍﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺟﻠﯿﻘﻪﺍﺵ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﻣﯽﺷﺪ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺸﯿﺪ.


    ﺑﻌﺪﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ،

    ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺎﺯ ﻋﮑﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ

    ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻔﺤﻪﯼ ﭘﺸﺘﯽ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﺨﻔﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!…

    دختری که شبیه جوانی مادربزرگ نبود!!!

    پدربزرگ چقدر کم سیگار می‌کشید...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲ شهریور ۹۴

    خداحافظت عشقم...

    پسر: میشه بمونی؟؟؟

    دختر: نه ما که قبلا حرفامونو زدیم... بازشروع نکنااااا...

    پسر: باشه خب آخه من دوست دارم...

    دختر: خب منم دوست دارم

    پسر: خب پس اینکارا چیه؟ هااا؟

    دختر: گفتم که نمیشه


    پسر: آخه... باشه پس... مواظب خودت باش!

    دختر: باشه خب کاری نداری؟

    پسر: ...

    دختر: الو

    پسر: جانم بگو!

    دختر: گفتم حرفی نداری؟

    پسر: نه... تو خواسته ای نداری؟؟؟

    دختر: فقط یه چیز؛ اگه یه روز خواستی منو ببینی واسم گل رز آبی میاری؟؟؟

    پسر: چرا که نه...

    پسر: خداحافظت عشقم...

    دختر: نه یه دقه صب کن...

    پسر قطع کرد و نشنید...!

    دختر اشک از چشماش سرازیر شد.


    بعد از یه ماه دختر بخاطر سرطانش مرد!!!

    نامه ای که نوشته بود:

    سلام... ازم دلخوری؟ خب... نخواستم با دیدن غم هام درد بکشی!

    ناراحت نباش از دستم...

    لامصب زود قطع کردی نشد بت بگم خیلی دوست دارم...

    راستی گل رزهایی رو که قولشو دادی... هنوز سر قولت هستی دیگه؟؟؟

    پاشو بیا سر خاکم دیوونه تنهام...


    غافل از این که پسر همون روز خداحافظیشون خودکشی کرده...!!!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۸ مرداد ۹۴

    عشق و عمل

    پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی می‌کردند.


    هنگام خواب، همسر پیرمرد از او خواست تا شانه برای او بخرد تا 

    موهایش را سرو سامانی بدهد.

    پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت که نمی‌توانم بخرم

    حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.

    پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد.

    پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید.

    وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است.

    مات و مبهوت اشکریزان همدیگر را نگاه می‌کردند.

    اشک‌هایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است، برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام به دنبال خشنودی دیگری  بودند.

    به یاد داشته باشیم: اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی...


    عشق و محبت به حرف نیست باید به آن عمل کرد...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۷ مرداد ۹۴

    حقیقت تلخ - خیانت و نامردی

    اعدامـی لحظه ای مکث کرد و بـوسه ای بر طنــاب دار زد!


    دادسـتان گفت: صبر کنید، آقــای زنـدانـی این چــــه کـــاریست!؟


    زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت:


    بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم


    ولی آدم ها . . . ! بدجـــور زمــینــم زدن...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۳ مرداد ۹۴

    داستان کوتاه - سرنوشت؟؟!!

    زنی زیبا و نازا پیش پیامبر زمانش می‌رود و می‌گوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.

    پیامبر وقت دعا می‌کند و وحی می‌رسد او را نازا خلق کردم.

    زن می‌گوید خدا رحیم است و می‌رود.


    سال بعد باز تکرار می‌شود و باز وحی می آید نازا و عقیم است. زن این بار نیز به آسمان نگاه می‌کند و می‌رود.

    سال سوم، پیامبر وقت، زن را با کودکی در آغوش می بیند. کودک از آن زن ... !!!


    با تعجب از خدا می‌پرسد :بارالها، چگونه کودکی دارد؟! اوکه نازا خلق شده بود!!!؟

    وحی می‌رسد: هر بار گفتم عقیم است، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.


    چه خوب بود اگر غم ها را در برابر رحمت الهی باور نمی‌کردیم...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲ مرداد ۹۴

    توماس آلوا ادیسون

    روزی ادیسون از مدرسه به خانه بازگشت و یادداشتی به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داد. گفت فقط مادرت بخواند.

    مادر در حالی که اشک در چشمان داشت، برای کودکش خواند:

    فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است. آموزش او را خود بر عهده بگیرید.


    سال ها گذشت مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگ ترین مخترع قرن بود، در گنجه خانه خاطراتش را مرور می کرد. برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد آن را درآورده و خواند.

    نوشته بود: کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.

    ادیسون ساعت ها گریست.


    و در خاطراتش نوشت:

    توماس آلوا ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد.


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱ مرداد ۹۴

    به سلامتیِ...

    یه ﻧﻔﺮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ به ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ ۴۰۰ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺍﺭﯼ ﻗﺮﺽ ﺑﺪﯼ؟ ﮐﺎﺭﻡ ﮔﯿﺮﻩ

    ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ: آﺭﻩ، ﺷﺐ ﺑﯿﺎ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺑﮕﯿﺮ.

    ﺷﺐ ﺷﺪ ﻫﺮﭼﯽ ﺯﻧﮓ می زد ﮔﻮﺷﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ می دید ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ

    ﺭﻓﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺩﯾﺪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ

    ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺧﺐ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ می گفتی ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ؟

    ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻓﺮﻭﺧﺘﻤﺶ ...

    ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﻢ ﭘﻮﻟﺶ...

    به ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱ مرداد ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه