۱۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حقیقت تلخ» ثبت شده است

کلونی دلقک

Dark Joker - Heath Ledger

کلونی در سیرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هایش خیلی بزرگ و کلاهش خیلی کوچک بود؛ اما او اصلاً و اصلاً خنده‌دار نبود. او یک سگ سبز با هزارتا بادکنک و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد داشت. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اصلاً و اصلاً خنده‌دار نبود.
او هر بار روی صحنه می‌آمد مردم به جای خنده اخم می‌کردند و هر بار که شوخی می‌کرد انگار قلب همه می‌شکست! و هر بار لنگه کفشش را گم می‌کرد مردم از عصبانیت سیاه می‌شدند. و هر بار روی سرش می‌ایستاد همه فریاد می‌زدند بسه بابا برو پی کارت! و وقتی در هوا چرخ می‌زد همه خوابشان می‌برد. و هر بار کراواتش را قورت می‌داد همه می‌زدند زیر گریه! و کسی به کلونی پولی نمی‌داد. فقط برای اینکه او مسخره نبود!  
روزی کلونی گفت: به مردم این شهر می‌گویم، آه دلقک خنده‌دار نبودن چقدر دردناک است و او به آن‌ها گفت آه چرا همیشه غمگین است و چرا اینقدر افسرده است! او گفت و گفت...
او از سرما و درد و باران و از تاریکی روحش گفت. وقتی قصه‌اش تمام شد، فکر می‌کنید کسی گریه کرد؟ نه ابداً! آن‌ها آنقدر خندیدند که درخت‌ها به لرزه درآمدند. ها ها ها – هی هی هی آن‌ها خندیدند و هو کشیدند! در طول روز و تمام هفته خندیدند! آنقدر خندیدند که روده‌بر شدند. آنقدر خندیدند که آسمان لرزید.
خنده تا مسافت‌های دور سرایت کرد... به هر شهری، در هر دهی، خنده همه جا پخش شد. خنده در کوه‌ها و دریا طنین انداخت. خنده در جنگل و دشت طنین انداخت. 
به زودی همه‌ی دنیا از خنده پر شد و خنده از آن روز برای همیشه ادامه یافت. 
و کلونی با صورتی غمگین و اشک بر چشم، در چادر سیرک ایستاد و گفت:
«منظورم خنداندن شما نبود، من اتفاقی خنده‌دار شدم.»  

و در حالیکه تمام دنیا می‌خندیدند کلونی همانجا نشست و گریست.

#شل_سیلور_استاین
« رونوشت از @jomelat_Nab »

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۶ بهمن ۰۰

    من خرم؟

    یاد اون بچه دوستم میوفتم که؛ توو مدرسه رو کیفش نوشتن «خر» با غم و اندوه و بغض اومده خونه؛ مامانش گفته عیب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز می‌کنیم. گفته کیف رو ول کن، من خرم؟؟ من که اینقدر با همه مهربونم!
    حکایت مواجهه من با آدم‌هاییه که یهو ازشون عجیب‌ترین بی‌مهری‌ها رو می‌بینم!

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۵ آبان ۰۰

    بنویس

    بنویس: "آب"، جار بزن: "نان" تمام شد!
    آن واژه‌های تلخ دبستان تمام شد!

    بابا، درخت، داس، ڪبوتر، قفس، سکوت
    آقا اجازه! دیڪته‌هامان تمام شد

    بنویس: گرگ آمد و خط خورد خنده‌ها
    دیگر دروغگویی "چوپان" تمام شد!

    آقا اجازه! خون شهیدان چه می‌شود؟
    آموزگار : هیس! پسر جان! تمام شد...!

    دیروزمان به دغدغه آب و نان گذشت
    امروز هم رسید به پایان، تمام شد

    اما دلم خوش است ڪه تقدیر تلخمان
    با فال‌های قهوه و فنجان تمام شد

    مانند مشق‌های شبم بی‌خیال شعر
    این شعر هم ڪنار خیابان تمام شد....


    « رونوشت از @qazvin_abad »

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱ آبان ۰۰

    چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت / Nothing Else Matters

     

    So close no matter how far
    خیلی نزدیک، اهمیتی ندارد چقدر

    Couldn’t be much more from the heart
    از قلب‌هایمان که نمی‌تواند نزدیکتر باشد

    Forever trusting who we are
    همیشه به خودمان باور خواهیم داشت که چه کسی هستیم

    And nothing else matters
    و چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت

     

    Never opened myself this way
    هرگز اینگونه حرف‌های دلم را بیان نکرده بودم

    Life is ours, we live it our way
    زندگی مال ماست، به روش خودمان در آن زندگی می‌کنیم

    All these words I don’t just say
    نمی‌خواهم این‌هایی که می‌گویم فقط حرف باشد

    And nothing else matters
    و چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت

     

    Trust I seek and I find in you
    آن اعتمادی که به دنبالش بودم را در تو یافتم

    Every day for us something new
    هر روز برایمان چیزهای جدید اتفاق خواهد افتاد

    Open mind for a different view
    ذهنت را بر دیدگاه‌های جدید بگشا
    And nothing else matters

    و چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت


    Never cared for what they do
    هرگز به کارهایی که انجام دادند اهمیت نداده‌ام

    Never cared for what they know
    هرگز به چیزهایی که می‌دانستند اهمیت نداده‌ام

    But I know
    اما من می‌دانم

     

    So close no matter how far
    خیلی نزدیک، اهمیتی ندارد چقدر

    Couldn’t be much more from the heart
    از قلب‌هایمان که نمی‌تواند نزدیکتر باشد

    Forever trusting who we are
    همیشه به خودمان باور خواهیم داشت که هستیم

    No nothing else matters
    و چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت

     

    Never cared for what they do
    هرگز به کارهایی که انجام دادند اهمیت نداده‌ام

    Never cared for what they know
    هرگز به چیزهایی که می‌دانستند اهمیت نداده‌ام

    But I know
    اما من می‌دانم

     

    Never opened myself this way
    هرگز ذهنم را اینطور باز نکرده بودم

    Life is ours, we live it our way
    زندگی مال ماست، به روش خودمان در آن زندگی می‌کنیم

    All these words I don’t just say
    نمی‌خواهم این‌هایی که می‌گویم فقط حرف باشد

    Now nothing else matters
    و چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت

     

    Trust I seek and I find in you
    آن اعتمادی که به دنبالش بودم را در تو یافتم

    Every day for us something new
    هر روز برایمان چیزهای جدید اتفاق خواهد افتاد

    Open mind for a different view
    ذهنت را بر دیدگاه‌های جدید بگشا

    And nothing else matters
    و چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت

     

    Never cared for what they say
    هرگز به چیزهایی که می گفتند اهمیت نداده‌ام

    Never cared for games they play
    هرگز به بازی‌هایی که می‌کرده‌اند اهمیت نداده‌ام

    Never cared for what they do
    هرگز به کارهایی که انجام دادند اهمیت نداده‌ام

    Never cared for what they know
    هرگز به چیزهایی که می‌دانستند اهمیت نداده‌ام

    And I know, yeah
    اما من می‌دانم

     

    So close no matter how far
    خیلی نزدیک، اهمیتی ندارد چقدر

    Couldn’t be much more from the heart
    از قلب‌هایمان که نمی‌تواند نزدیک‌تر باشد

    Forever trusting who we are
    همیشه به خودمان باور خواهیم داشت که چه کسی هستیم

    No nothing else matters
    و هیچ چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت

    No nothing else matters
    و هیچ چیز دیگری اهمیت نخواهد داشت

     

    متالیکا / Metallica

    مایلی سایرس / Miley Cyrus

     

    متن رونوشت از slac.ir و LyricFind

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۰۰

    کره فروش

    مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى‌گرفت و او آن را به یکى از بقالى‌های شهر مى‌فروخت، آن زن کره‌ها را به صورت توپ‌های یک کیلویى در می‌آورد. 
    مرد آن را به یکى از بقالى‌های شهر مى‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى‌خرید.

    روزى مرد بقال به اندازه کره‌ها شک کرد و تصمیم گرفت آن‌ها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى‌خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى‌فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. 

    مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم، بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم. مرد بقال از شرمندگی نمی‌دانست چه بگوید. 

    یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته می‌شود.
    « رونوشت از @jomelat_Nab »

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۵ مهر ۰۰

    آش نذری سلطان

    "شاه سلطان حسین صفوی" آخرین پادشاه صفویه هنگام تهاجم افغان‌ها وقتی کشور را از دست رفته میدید، علمای اسلام را جمع و از آنان راه حل می‌خواهد.
    روحانیون نیز با حیرت از اینکه چگونه این نابخردان کافر جسارت دست درازی به ملک صاحب‌الزمان را داشته‌اند، به سلطان اطمینان دادند با استعانت از خداوند و استغاثه از حضرت ولی عصر آنان را ناکام خواهند گذاشت. سپس ضمن برپایی مجالس دعا و روضه دستور طبخ آش نذری مخصوصی را نیز صادر فرمودند. اما چیزی نگذشت که خبر آوردند افغان‌ها به دروازه‌های اصفهان رسیده‌اند! آش پخته شد اما پیش از توزیع آن لشکریان افغان وارد کاخ شده و سلطان را دستگیر و آش نذری را هم میان سربازان خود توزیع نمودند.

    8 سال سیاه بخاطر این جهل و حماقت‌ها بر این مردم و سرزمین گذشت... تا هنگامی که نادرشاه برخاست و افغان‌ها را از ایران بیرون راند. او در اولین اقدام دستور داد تا همه آخوندهای کشور را در پایتخت گرد آوردند. سپس رو به نمایندگان آن‌ها کرد و پرسید:
    کار شما سیصد هزار نفر در این مملکت چیست؟!
    مرجع و بزرگشان پیش آمده و گفت: قربانت گردم؛ این‌ها لشکر دعا و استغاثه به دامان خداوند باری تعالی هستند. به طور مثال هنگامی که دلاور مردان شما به جنگ می‌روند، اینان با دعا پیروزی‌شان را تضمین می‌کنند.

    نادرشاه فریاد زد: احمق‌ها! وقتی اشرف افغان با ۳۰/۰۰۰  نفر اصفهان را فتح کرد، شما ۳۰۰/۰۰۰ نفر اگر بجای دعا در مقابل او ایستادگی کرده بودید این روزهای سیاه بر ما نمی‌رفت! سپس با تجهیز آنان به وسائل کشاورزی آن‌ها را روانه‌ی زمین‌های اطراف شهری کرده و با بستن گاو آهن به آخوندها آن‌ها را به شخم‌زنی در کشاورزی بجای خر و گاو وا داشت...

    منبع: زندگینامه نادرشاه اثر جونس هنوی

    « رونوشت از @bahsedagh‎‌‌‌‌‌‌ »

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۰۰

    اندوه عالم

    من غمگین نیستم، من «اندوه عالمم».

    I'm not sad, I'm the 'sorrow of the world'.

    لستُ محزوناً. أنا «حزن العالم».

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۰ شهریور ۰۰

    صف مرگ

    هربار خبر فوت کسی رو می‌شنوم، جمله یکی از رفقا میاد تو ذهنم که میگفت:
    "یه نفر تو صف رفتیم جلو..."

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۵ مرداد ۰۰

    گاو رو بکشید

    ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮔﺎﻭ ﭘﺎﺵ ﻣﯿﺸﮑﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ نمیتونه ﺑﻠﻨﺪﺷﻪ

    ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﺎﺭﻩ.
    ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﮕﻪ : "ﺍﮔﻪ ﺗﺎ 3 ﺭﻭﺯ ﮔﺎﻭ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭﻯ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺘﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﺑﮑﺸﯿﺪ"

    ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺍﯾﻨﻮ ﻣﯿﺸﻨﻮﻩ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﮔﺎﻭ ﻣﯿﮕﻪ: "ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ"
    ﮔﺎﻭ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ...
    ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﺑﺎﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﮔﺎﻭ ﻣﯿﮕﻪ: "ﺑﻠﻨﺪﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺭﻭ ﭘﺎﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ"
    ﺑﺎﺯ ﮔﺎﻭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺘﻪ.
    ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ: "ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﭘﺎﺷﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ ﻭ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﭘﺎﺕ ﻭﺍﯾﺴﯽ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﯽ"
    ﮔﺎﻭ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﻭﺭ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ...
    ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ:
    ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ! ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ "ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﻭ قربونی ﻛﻨﻴﺪ"
    « رونوشت از @jomelat_Nab »

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۵ مرداد ۰۰

    نیمه راه

    کسى را نیمه راه ترک نکنید،
    شاید این مسیر او نبوده و فقط بخاطر تو آمده بود :)
    « مصطفی محمود »

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۵ مرداد ۰۰
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه