۹۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

فقط سرد بود

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم ...

یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد ...

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود ...

فقط زیر سوال آخر نوشته بود : « نه بابام مریض بوده ، نه مامانم ، همه صحیح و سالمن شکر خدا . تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ، اتفاق بدی هم نیفتاده . دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش . بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها . بزن و برقص . شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم . بعد گفت : بریم دربند ؟ پوست دستمون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید . مخصوصا باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون . بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم . رفتیم . دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ، ساعت شده بود یک شب . راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم . یعنی لای جزوتم باز کردما ، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش . خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد . یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار . حالا نمره هم ندادی ، نده.  فدا سرت . یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتشذ. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده . یه وقت ناراحت نشی .»

چند سال بعد ، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام و گفت:

 « اون بیستی که دادی خیلی چسبید » ...

 گفتم : « اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...

خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: « بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه ؟» ...

عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. 

گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...

 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود ، ...

فقط سرد بود ...


Sina Moradi - Cloner


  • نظرات [ ۸ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴

    مادر دروغگو ...

    پسر هشت ساله‌ای مادرش فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»

    پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولی‌ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»

    پدر با تعجب پرسید: «چطور؟»

    پسر گفت: «قبلاً هر وقت من با شیطنت هایم مادرم را اذیت می‌کرم، مادرم می‌گفت اگر اذیتش کنم از غذا خبری نیست اما من به شیطنت ادامه می‌دادم. با این حال، وقت غذا مرا صدا می‌کرد و به من غذا می‌داد. ولی حالا هر وقت شیطنت کنم مادر جدیدم می‌گوید اگر از اذیت کردن دست برندارم به من غذا نمی‌دهد و الان دو روز است که من گرسنه‌ام.»


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱۳ بهمن ۹۴

    داستانی زیبا از سلطان محمود غزنوی

    سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ، 

    غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید. 

    پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم .

    اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد ؛

    در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدایا : 

    سلطان محمود هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛ 

    سلطان گفت : چه میگویی؟

    من محمودم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟ 


    آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار میدهد .

    سلطان گفت : اکنون کجاست؟ 

    مرد گفت: شاید رفته باشد .

    شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت : 

    هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .


    شب بعد ؛

    باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت .


    سلطان محمود ؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید ؛ 

    دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت . 

    پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست ؛

    پس ؛ در دم سر به سجده نهاد ،


    آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام . 

    صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟

    شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور .

    مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛


     سلطان در جواب گفت:

    آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم ؛ 

    پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری ؛ مانع اجرای عدالت نشود ؛

    چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛

    پس سجده شکر گذاشتم . 

    اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛ 

    با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم .

    اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام. 


     گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی

     گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی


     اهل عالم همه بازیچه دست هوسند 

     گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی.


    برگرفته از کانال infostory

    Sina Moradi

  • نظرات [ ۸ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۰ بهمن ۹۴

    سردترین زمستان در تاریخ معاصر

    سرخ پوستان از رئیس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟

    رئیس جوان قبیله که نمی‌دونسته، جواب میده برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید.

    بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟

    پاسخ: این‌طور به نظر میاد، پس رئیس، دستور میده که بیش‌تر هیزم جمع کنند و بعد یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟

    پاسخ: صد در صد، رییس دستور میده که تمام افراد توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیش‌تر جمع کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟

    پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

    رئیس: از کجا می‌دونید؟

    پاسخ: چون سرخ پوست‌ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می‌کنن!!

    خیلی وقت‌ها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۷ دی ۹۴

    زیباترین سیرک

    چارلی چاپلین می گوید: با پدرم سیرک رفته بودیم توی صف خرید بلیط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند که با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند.

    وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیط‌ها را به آن‌ها اعلام کرد.

    ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی‌دانست چه بکند و به بچه‌هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید. ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می کرد گفت: متشکرم آقا.

    مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

    بعد از این که آن‌ها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم.

    " آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم "

    ثروتمند زندگی کنیم به جای آن‌که ثروتمند بمیریم ...


    «مطمئن نیستم این داستان واقعی هست یا نه ولی قشنگ بود گذاشتم.»


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۲ دی ۹۴

    فکر اکسیژن

    مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند…؛

    پنجره های اتاق باز نمی‌شد.

    نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی‌توانست آن را باز کند. 

    با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد…

    و سراسر شب را راحت خوابید.

    صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است…!

    "او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود…!!!"

    فلورانس اسکاویل شیل


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۰ دی ۹۴

    با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند!!

    گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده‌ی حیوانات در دستگاه حاکم بود.

    با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی میزد و علفی می‌خورد. روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می‌میریم و فقط خر زنده می‌ماند، زیرا او گیاه خوار است، شیر گفت: چه فکری داری؟ روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره‌نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب می‌شوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم.

    شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند، ابتدا شیر شجره‌نامه‌اش را خواند و فرمود: جد اندر جد من حاکم و سلطان بوده‌اند! و بعد روباه ضمن تایید گفته‌ی شیر گفت: من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده‌اند، خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه‌ی شومی در سر دارند گفت: من سواد ندارم شجره‌نامه‌ام زیر سمم نوشته شده، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید، شیر فورا گفت: من باسوادم و رفت عقب خر تا زیر سمش را بخواند، خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست.

    روباه که ماجرا را دید رو به عقب پا به فرار گذاشت، خر او را صدا زد و گفت: بیا حالا که شیر کشته شده بقیه راه را باهم برویم، روباه گفت: نه من کار دارم، خر گفت چه کاری؟ گفت: می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود.

    (مثنوی معنوی: مولانا جلال‌الدین محمد بلخی)


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۶ دی ۹۴

    قهوه‌ی شور

    پسری، دختری را که قرار بود تمام زندگی‌اش شود برای اولین بار به کافی شاپ دعوت کرد، تا به او اعلام کند که قصد ازدواج با او را دارد، در حال نشستن پشت میز پسر سفارش قهوه داد،  

    سپس رو به پیشخدمت کرد و گفت لطفا نمک هم بیاور، 

    اسم نمک که آمد دختر و  تمام افراد حاضر یک مرتبه به پسر خیره شدند، پسر نمک را در قهوه ریخت و آرام خورد، دختر با تعجب گفت قهوه شور میخوری؟


     پسر جواب داد بچه که بودم خانه مان کنار دریا بود ، در ماسه ها بازی میکردم و طعم شور دریا را میچشیدم، 

    حالا دلتنگ خانه‌ی کودکی شده‌ام، قهوه شور مرا یاد کودکی‌ام می اندازد، 


     ازدواج انجام شد و چهل سال تمام هر وقت دختر قهوه درست میکرد، داخل فنجان شوهرش نمک میریخت، 


    پس از چهل سال عاشقانه زندگی کردن، مرد فوت کرد و نامه‌ای خطاب به همسرش برجای گذاشت:


    همسر عزیزم ببخش که چهل سال تمام به تو دروغ گفتم، آن روز آنقدر از دیدنت خوشحال و هیجان زده شده بودم که به اشتباه به جای شکر درخواست نمک کردم، چهل سال تمام قهوه شور خوردم و نتوانستم به تو بگویم، بدترین چیز در دنیا قهوه شور است، اگر بار دیگر به دنیا بازگردم و باز هم داشتن تو وابسته به خوردن قهوه شور باشد، تمام عمر شورترین قهوه دنیا را به خاطر چشمان پر از مهر و محبت تو خواهم خورد ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۴ دی ۹۴

    خودکار قرمز...

    ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﺴﺮﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ

    ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺗﺒﺮﯾﺰ


    ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻧﻘﺾ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ

    ﻭ ﺑﻌﺾ ﮔﻔﺘﻤﺎﻥ‌ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ


    ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﯾﺶ، ﺍﺯ ﭘﯿﺶ

    ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﻧﻬﺎﺩ ﺑﺎ ﺯﻥ ﺧﻮﯾﺶ


    ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ﺁﻣﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ

    ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﯽ ﯾﺎ ﻧﺸﺎﻧﯽ


    ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﻣﺘﻨﺶ

    ﺑﺪﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺑﯽ ﻏﻞ ﻭ ﻏﺶ


    ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ

    ﺑﺪﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺍﺟﺒﺎﺭ


    ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﺯﻭﺭ ﺯﻭﺭﯼ‌ﺳﺖ

    ﺳﺮﺍﭘﺎﯾﺶ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﯾﺎﻭﻩ ﮔﻮﯾﯽ‌ﺳﺖ


    ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻣﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ

    ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﭘﺮ ﺩﺭﺩ


    ﮔﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺁﺑﯽ

    ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻮﯼ ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﺘﺎﺑﯽ


    ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻋﺸﻖ ﻣﻦ، ﺣﺎﻟﺖ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟

    ﺑﮕﻮ ﺑﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺣﻮﺍﻟﺖ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟


    ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﭙﺮﺳﯽ، ﺧﻮﺏ ﺑﺸﻨﻮ

    ﻣﻼﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﻮ


    ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺭﺍﺣﺘﻢ، ﮐﯿﻔﻮﺭ ﮐﯿﻔﻮﺭ

    ﺑﺴﺎﻁ ﻋﯿﺶ ﻭ ﻋﺸﺮﺕ ﺟﻮﺭ ﻭﺍ ﺟﻮﺭ


    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻭ ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ

    ﻏﺬﺍ، ﺁﺟﯿﻞ، ﻣﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ


    ﮐﺘﮏ ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﯾﺎ ﺷﻼﻕ ﻭ ﺑﺎﻃﻮﻡ

    ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺷﺎﯾﻌﺎﺗﯽ ﻫﺴﺖ ﻣﻮﻫﻮﻡ


    ﻫﺮ ﺁﻥ ﮐﺲ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﭼﻮﺏ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ

    ﺑﺪﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺩﺭﻭﻏﯽ ﺷﺎﺧﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ


    ﮐﺠﺎ ﺗﻔﺘﯿﺶ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﺳﺖ؟

    ﮐﺠﺎ ﺳﻠﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺳﺖ؟


    ﺩﺭ اینجا ﺑﺎﺯﺟﻮ ﺍﺻﻼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ

    ﺷﮑﻨﺠﻪ ﯾﺎ ﮐﺘﮏ ﻋﻤﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ


    ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺑﯿﺴﺖ اینجا

    ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﯿﺴﺖ اینجا


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۶ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۵ آذر ۹۴

    شعور و شهوت

    حتما حتما حتما با دقت تا آخرش بخونید خیلى عالیه 


    "جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست

    لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد.

    او به دنبال دختری می‌گشت

    که چهره‌ی او را هرگز ندیده بود 

    اما قلبش را می شناخت

    دختری با یک گل سرخ.

    از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.

    از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.

    اما نه شیفته‌ی کلمات کتاب !!! بلکه شیفته‌ی یادداشت‌هایی با مداد، که در حاشیه‌ی صفحات آن به چشم می‌خورد.

    دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین 

    و باطنی ژرف داشت.

    در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: 

    “دوشیزه هالیس می نل"

    با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

    ” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. 

    روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.

    در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.

    هر نامه همچون دانه ای بود 

    که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد 

    و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. 

     جان درخواست عکس کرد،

    ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد. 

    به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. 

    ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید 

    آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 

    ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. 

    هالیس نوشته بود : 

    " تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ." 

    بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت 

    که قلبش را سخت دوست می داشت 

    اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

    ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید: 

    زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد،

    بلند قامت و خوش اندام

    موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ، 

    کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.

    چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود

    و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست 

    که جان گرفته باشد

    من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ،

    کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را 

    بر روی کلاهش ندارد. 

    اندکی به او نزدیک شدم . 

    لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد

    اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟" 

    بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و

    در این حال میس هالیس را دیدم. 

    تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود 

    زنی حدودا ۵۰ ساله ..

    با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. 

    اندکی چاق بود و مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.

    دختر سبز پوش از من دور می شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.

    از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود 

    به ماندن دعوتم می کرد. 

    او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.

    و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.

    دیگر به خود تردید راه ندادم. 

    با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم 

    و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.

    از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.

    اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.

    دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم. 

    به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. 

    با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم 

    از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.

    من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. 

    از ملاقات شما بسیار خوشحالم 

    ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

    چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد

    و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!

    ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت 

    و هم اکنون از کنار ما گذشت..

    از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم 

    و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که

    او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.

    او گفت که این فقط یک امتحان است

    ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،

    ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،

    ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....

    ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ غلبه ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،

    ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۸ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۵ آذر ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه