۷۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زیبا» ثبت شده است

خرگوش معشوق :)

فیلم داده از کاهو دادنش به خرگوش

ولی من فقط دستای اونو نگاه میکنم

از دویدن خرگوشش اما من فقط

صدای خندشو دقت میکنم ...

چند دقیقه بعدش پیام میده

- دیدی ؟

+ چیو؟!

- فیلمو دیگه خوشگل بود ؟!

+ آها آره مثل همیشه خوشگل میخندی لاکتم همون رنگه که من دوس دارم

- وا دیوونه خرگوشو میگم ؟!

+ خرگوش ؟! من وسط سکانس فیلمایی که تو توشون نیستی ام همه حواسم پرت تو میشه چه برسه خودتم توش باشی. آخه وقتی تو توی فیلمی خرگوش کیلویی چنده؟!


منبع:

-ناشناس

@Blck_DreaM

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

    توانا بود هرکه...؟

    معلمی گفت توانا بود هرکه ...؟؟


    دانش آموزی ادامه داد


    توانا بود هرکه دارا بود ، ز ثروت دل پیر برنا بود ،

    تهی دست به جایی نخواهد رسید ، اگر چه شب و روز کوشا بود ،

    ندانست فردوسی پاکزاد ، که شعرش در این ملک بیجا بود ،

    گر او را خبر بود از این روزگار ، که زر بر همه چیز والا بود ،

    نمی گفت آن شعر معروف را ، توانا بود هرکه دانا بود


    منبع:

    @OfficialCherkNevis

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

    سلام

    دوستی میگفت: 

    ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند. یک روز مرا دید و گفت: 

    سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ 


    گفتم:

    بله! گفت:

    فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است! من تعجب کردم، گفتم:

    یعنی چه!؟ گفت:

    قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی.


    همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند...


    از آن لحظه فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد، عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد. 


    سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم...


    سلاممون بو نیاز نده ...!!!!

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶

    داستان افسانه ای قلعه ی زنان وفادار

    در شهر وینسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام زنان وفادار که داستان جالبی دارد و مردم آن جا با افتخار آن را تعریف می کنند.


     در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخیر می کند و مردم به این قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پیام می دهد که حاضر است اجازه بدهد فقط زنان و بچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترین دارایی خودشان را هم بردارند و بروند

    به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند

    قیافه فرمانده دیدنی بود وقتی دید

    هر زنی شوهر خودش را کول کرده

    و دارد از قلعه خارج می شود ...!

    زنان مجرد هم پدر یا برادرشان را حمل می کردند

    شاه خنده اش می گیرد، اما خلف وعده نمی کند و اجازه می دهد بروند


    و این قلعه از آن زمان تا به امروز به نام "قلعه زنان وفادار" شناخته می شود

    این که با ارزش ترین چیز زندگی مردم آن جا پول و چیزهای مادی نبود

    و اینکه اینقدر باهوش بودند که زندگی عزیزان خود را نجات دادند تحسین برانگیز است!


  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

    ترسناکترین داستان های چندخطی

    با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کردم صدا از پنجره میاد، تا اینکه صدا رو از آینه شنیدم ...

    -------------------------------------------

    زنم که کنارم روی تخت خوابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس می کشم؟ من سنگین نفس نمی کشیدم...

    -------------------------------------------

    زنم دیشب منو از خواب بیدار کرد که بهم بگه یه دزد وارد خونمون شده. دو سال پیش یه دزد وارد خونمون شد و زنم رو کشت...

    -------------------------------------------

    با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی می خونه، روی تخت جابجا شدم و دستم خورد به زنم که کنار من خوابیده بود ...

    -------------------------------------------

    من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم ذل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من ذل میزده ...

    -------------------------------------------


    هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت 1 شب باشه و خونه تنها باشی ...

    -------------------------------------------

    یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم ...

    -------------------------------------------

    آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزیم بود که 12:07 دقیقه رو نشون می داد و این زمانی بود که یه زن ناخون های بلند و پوسیده اش رو تو سینم فرو کرد و با دست دیگش جلوی دهنم رو گرفته بود که صدام در نیاد. یهو از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می دیدم، که چشمم به ساعت رومیزیم افتاد... 12:06.... در کمد دیواریم با یه صدای آروم باز شد...

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    سرنوشت شوم

    لبخند‌ها هرگز ملاک شاد بودن نیست

    هر تیشه‌ای بر دوش، از فرهاد بودن نیست!


    هر جا که باشی منطقِ آیینه‌ها این است

    در چشم بودن، معنی در یاد بودن نیست!


    ای در قفس‌افتاده، افسوس چه را داری؟

    بیرون از اینجا دردِ ما آزاد بودن نیست!


    از عشق دیگر هرچه می‌گویند افسون است

    آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست!


    هر کس نداند، لطفعلی‌خان خوب می‌داند

    در جنگ، پیروزی به پُر تعداد بودن نیست!


    ای سرنوشتِ شوم، جام شوکرانت کو؟

    این خانه دیگر درخورِ آباد بودن نیست!



    « احسان اکابری »

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵

    درد یعنی ...

    درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

    عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


    به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

    بدنت را بکشانی به سر دار خودت  


    کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد

    بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


    درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی

    بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت


    درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

    بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


    بگذاری برود در پی خوشبختی خود

    و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


    درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود

    بشوی عابر آواره ی افکار خودت


    اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

    درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...


  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

    رقیب ...

    گذاشتم بروی تا مرام بگذارم

    به دل شکستنِ تو احترام بگذارم


    سکوت کردم و چیزی نخواستم از تو

    وظیفه بود که سنگِ تمام بگذارم


    خودم مسبّبِ هر پر کشیدنت بودم

    خودم نخواسته بودم که دام بگذارم


    فقط اگر که دلم تنگ شد بهانه گرفت

    اجازه هست برایت پیام بگذارم؟


    چقدر لحظه‌ی تنهایی‌ام سرِ خود را

    به جای شانه‌ی تو روی پام بگذارم؟


    به احترامِ غمِ رفتن تو مجبورم

    نوار مرثیه‌ای بی کلام بگذارم


    مرا ببخش که ترس از رقیب باعث شد

    به جای اسم تو در شعر ، لام بگذارم ...

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵

    برگشت

    مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

    انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت


    خوشبختی‌ام این بار می‌آمد بماند

    یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت


    مانند گنجشکی که از آدم بترسد

    تا از کنارم دانه‌ای را چید ، برگشت


    آن روز عزرائیل می‌آمد سراغم

    دست تو را برگردنم تا دید برگشت !


    او هم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

    با شک می آمد گر چه بی‌تردید برگشت


    بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه

    اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت


    مثل فقیر خسته و درمانده‌ای که

    از لطف صاحب خانه ناامید برگشت


    بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

    اما غم من تازه از تبعید برگشت


    بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

    مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲ شهریور ۹۵

    گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

    گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

    یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است


    با زور مُســـکن قوی خــــوابیدن

    با دلهره از خواب پریدن سخت است


    عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

    تا درک کنی که دل بریدن سخت است


    بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

    یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است


    هر روز سر کوچه نشستن تا شب

    از فاصله های دور دیدن سخت است


    حقا که تو سهم من نبودی حالا

    فهمیدن این درد شدیدا سخت است


    باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

    بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است


  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه