۹۰ مطلب با موضوع «شعر :: دیگر شاعران» ثبت شده است

سکوت می‌کنم اما...

سکوت می‌کنم ولی ته دلم غوغاست
به طعنه فاش بگویم، قیامتی برپاست

قیامتی که چه سنگ وچه شیشه می‌شکند
تفاوتی نکند، شعله تند و بی‌پرواست

میان مهر سکوت و تلاطم دل من
همیشه هاله‌ای ازعشق؛ انجمن آراست

همیشه ناب‌ترین نوع عشق ورزیدن
درون سینه آشفته و پر از نجواست

سکوت لحظه اقرار حرف‌های دل است
سکوت می‌کنم اما دلم پر از غوغاست

شاعر: نجمه مولوی

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱ فروردين ۹۹

    دگر راه ندارم

    دلشکسته

    در برکه‌ی خاموش دلم‌ ماه ندارم
    جز ترک تو ای عشق دگر راه ندارم

    انگار همه سوی دلم سنگ پراندَند...
    انگار دگر راهی به جز چاه ندارم

    دیوانه مَخوانید منِ سَر به هوا را ...
    من توشه‌ای جز این سرِ گمراه ندارم

    دیروز دلم خرمنی از عشق تو را داشت 
    امروز به غیر از تَلی از کاه ندارم

    هر کس به طریقی به دلم سنگ جفا زَد
    در سینه‌ی خود جز غم جانکاه ندارم

    #آشتیانی
    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برگرفته از @JanJiyarlr

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۶ بهمن ۹۸

    گناهان پدر (شعر)

    گناهان پدر

    این آهنگ رو خیلی دوست دارم و گفتم شعرش رو اینجا بنویسم تا هیچوقت اون رو فراموش نکنم...

    متن اون انگلیسیه اما اگه دوس دارین میتونین به کمک وب سرویس ایرانی ترگمان به حد قابل قبولی اون رو به فارسی ترجمه کنید و شما هم ازش لذت ببرید.

    عنوان: گناهان پدر - Sins of the father

    ( Music in Metal Gear Solid V )

    خواننده: Donna Burke

    شاعر: Ludvig Forssell

     

     

    Blind, in the deepest night
    Reaching out, grasping for a fleeting memory
    All the thoughts keep piercing this broken mind
    I fall, but I'm still standing motionless.

    Far, in the distance
    There is light, a light that burns these scars of old
    All this pain reminds me of what I am
    I'll live, I'll become all I need to be

    Words that kill
    Would you speak them to me?
    With your breath so still, it makes me believe
    In the Father's sins
    Let me suffer now and never die
    I'm alive

    Pride feeds their blackened hearts
    And the thirst must be quenched to fuel hypocrisy
    Cleansing flames is the only way to repent
    Renounce what made you

    Words that kill
    Would you speak them to me?
    With your breath so still
    It makes me believe

    The Sins never die
    Can't wash this blood off of our hands
    Let the world fear us all
    It's just means to an end
    Our salvation lies in the Father's sins
    Beyond the truth, let me suffer now!
    In my heart I just know
    That there's no way to light up the dark
    In his eyes

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲۲ آذر ۹۸

    حالم را گرفت

    قیمتِ سیگار؛ حالم را گرفت
    داغیِ سشوار؛ حالم را گرفت

    تنگیِ تیشرت؛ قلبم را شکست
    چسبیِ شلوار؛ حالم را گرفت

    جنگ، بی آبی، تورّم، قطع برق
    مجریِ اخبار حالم را گرفت

    فکر می‌کردم که خیلی خوشگلم!!
    دیدن « گلزار » حالم را گرفت

    آدمِ بی کار؛ وقتم را ربود
    آدمِ پرکار حالم را گرفت

    گرچه بابا داد پولش را ولی
    قیمتِ تالار حالم را گرفت

    هی خدا بخشید جرمم را ولی
    وقتِ استغفار حالم را گرفت!

    زیر میزی، نرخِ دارو، آمبولانس
    غصه‌ی بیمار حالم را گرفت

    گُل مرتّب کرد احوالِ مرا
    در کنارش خار حالم را گرفت

    بارِ دیگر داخلِ سیما « جومونگ »
    می‌شود تکرار، حالم را گرفت

    مطمئن بودم که خیییلی شاعرم!
    خواندنِ عطار حالم را گرفت

  • نظرات [ ۶ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

    روزی آید که ...

    ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻳﺪ ﮐﻪ ﺩﻟــﻢ ﻫــﻴﭻ ﺗﻤﻨﺎ ﻧﮑﻨﺪ

    ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻡ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﻭﺍ ﻧﮑﻨﺪ


    ﻳـﺎﺩ ﺁﻏـــﻮﺵ ﮐــﺴﯽ ﺳﻴﻨﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻣـﺮﺍ

    ﻣﻮﺝ ﺧــﻴﺰ ﻫﻮﺱ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺷﻴﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ


    ﺩﻳﺪﻩ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ

    ﺻﺪ ﭼــﻤﻦ ﻻﻟﻪ ﺩﻣﺪ ﻧﻴﻢ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﮑﻨﺪ


    ﻟﻴﮏ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺳﺮﻣـﺴﺖ ﻣﯽ زﻧﺪﮔﻴﻢ

    ﺩﻟــﻢ ﺍﺯ ﻋــﺸﻖ ﻧـﻴﺎﺳﺎﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺍ ﻧﮑند


    ﺍﺯ ﻟــﮕﺪ ﮐﻮﺏ ﻫﻮﺱ ﭘﻴﮑﺮ ﺗـﻘﻮﺍ ﻧﺮﻫﺪ

    ﺗﺎ ﻣــﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺳـﻮﺩﺍ ﺯﺩﻩ ﺭﺳﻮﺍ ﻧﮑﻨﺪ


    #سیمین_بهبهانی



    برگرفته از @jomelat_Nab
  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱ آبان ۹۸

    از همه رنجیده‌ام

    رک بگویم... از همه رنجیده‌ام 
    از غریب و آشنا ترسیده‌ام

    با مَرام و مَعرفت بیگانه‌اند 
    من به هَر سازی که شُد رقصیده‌ام

    در زمستانِ سکوتم بارها 
    با نگاهِ سردِتان لرزیده‌ام...

    رد پای مهربانی نیست... نیست...
    من تمام کوچه‌ها را دیده‌ام 

    سال‌ها از بس که خوشبین بوده‌ام 
    هر کلاغی را کبوتر دیده‌ام 

    وزنِ احساس شما را بارها 
    با ترازوی خودم سنجیده‌ام...

    بی‌خیالِ سردیِ آغوش‌ها ...
    من به آغوش خودم چسبیده‌ام 

    من شما را بارها و بارها ...
    لا به لای هر دُعا بخشیده‌ام...

    #فریدون_مشیری

     

    برگرفته از:

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎@JanJiyarlr

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۵ مهر ۹۸

    بازی مسخره

    خواستم داد شوم گرچه لبم دوخته است

    خودم و جدم و جد پدرم سوخته است

     

    خواستم جیغ شوم گریه‌ی بی‌شرط شوم

    خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم

     

    وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

    کامپیوتر شدم و بازی خوبی کردیم

     

    کسی از گوشی مشغول به من می‌خندید

    آخر مرحله شد غول به من می‌خندید

     

    دل به تغییر .. به تحقیر .. به زندان دادم

    وسط تلوزیون باختم و جان دادم

     

    یک نفر از وسط کوچه صدا کرد مرا

    بازی مسخره ای بود رها کرد مرا

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱ مهر ۹۸

    خجالت نکشید

    از چپو کردنِ این خانه خجالت نکشید
    از منِ ساکن ویرانه خجالت نکشید

    مملکت را بفروشید به روسیه و چین
    اصلا از مردمِ بی خانه خجالت نکشید

    مرد و زن را به فروشِ بدن انداخته اید
    از فروشِ تنِ ریحانه خجالت نکشید

    خرج نوسازیِ لبنان و یمن را بدهید
    از مریوان و بم و بانه خجالت نکشید

    خاکمان را اگر از بابِ وِتو کردن ها
    باج دادید به بیگانه،خجالت نکشید

    صد برابر شده اجناس،کما فی السابق
    موقع دادن یارانه خجالت نکشید

    نامِ ما را بگذارید نفوذی،خس و خاک
    مثل آن مردک دیوانه خجالت نکشید

    ضربه ای مانده که بر پیکر مردم نزدید؟
    خب اگر هست،صمیمانه خجالت نکشید

     

    برگرفته از
    @Ancient_fact  ™️

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۰ شهریور ۹۸

    عشق رفته

    دوباره یک نفر آمد مرا به هم زد و رفت
    و سرنوشت مرا با جنون رقم زد و رفت

    کسی که مثل همه گفت: دوستت دارم!
    درست مثل همه آمد و به هم زد و رفت

    درست مثل همه بی‌مقدمه از راه-
    رسید و سنگ بر آیینه‌ی دلم زد و رفت

    مرا سپرد به کابوس‌ها، به هرچه محال
    به لحظه‌های من این‌گونه رنگ غم زد و رفت

    کسی که برکه‌ی آرامش مرا آشفت
    به هستی‌ام -که نبود- آتشِ عدم زد و رفت

    به چشم‌های سیاهش دچار کرد مرا
    کنار رویاهایم کمی قدم زد و رفت

    تمام حرف من این است: آخر این‌گونه
    چگونه می‌شود از عهد عشق دم زد و...

    « جعفر عزیزی »

    برگرفته از @AdabSar

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۱ مرداد ۹۸

    گلایه

    پر از گلایه و دردم، پر از پریشانی
    پر از نوشتن شعری که تو نمی‌خوانی

    دلم گرفته از این غصه‌های از سر هیچ
    دلم گرفته از این بغض‌های توفانی
     
    دلم گرفته از این حرف‌های تکراری
    از این «به‌من‌چه»، «برو بی‌خیال»، «خود دانی»!

    از این که می‌رسی از راه و می‌روی ناگاه
    فقط به نیت این که مرا برنجانی

    از این که آخر هر بار درد‌ِ دل کردن
    رسیده‌ام به پریشانی و پشیمانی  

    دلم گرفته و امشب دوباره تنهایی 
    و باز شعر جدیدی که تو نمی‌خوانی!

    « بیتا امیری »

    برگرفته از @AdabSar

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۶ خرداد ۹۸
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه