کودکی مادرش را برد بیمارستان،
دکتر گفت: مادرت میمیرد!
بچه گفت: کِی؟؟
دکتر گفت: پاییز!!!
بچه گفت: پاییز کِیه؟؟
گفت وقتی که برگ ها میریزند...
بچه آمد خانه، نخ و سوزن برداشت رفت تا تمام برگهای شهر را به درختان بدوزد...
کودکی مادرش را برد بیمارستان،
دکتر گفت: مادرت میمیرد!
بچه گفت: کِی؟؟
دکتر گفت: پاییز!!!
بچه گفت: پاییز کِیه؟؟
گفت وقتی که برگ ها میریزند...
بچه آمد خانه، نخ و سوزن برداشت رفت تا تمام برگهای شهر را به درختان بدوزد...
گفت عشقت بوده که درد خالکوبی رو تحمل کردی؟
گفت بله!
پرسید چرا پاکش کنم دیگه؟
گفت دیروز ازدواج کرد، از پشت پنجره دختر خونه گوش دادم که فهمیدم اسمش رو عوضی بهم گفته
الآن اسم واقعیشو بنویس...
دو دوست بودن، آرمان و جابر، این دو همدیگرو خیلی دوست داشتند تا اینکه هر دوی آنها عاشق یه دختر میشن، لیلا
بعد مدتی آرمان میره به لیلا میگه دوست دارم
لیلا میگه دوسم داری؟! از کجا بدونم؟ آرمان میگه امتحانم کن
لیلا با کمی صبر میگه اون کوهو میبینی؟ آرمان میگه آره، لیلا میگه اگه بتونی روی اون کوه تا صبح آتیش روشن کنی باورم میشه که دوسم داری... آرمانم رفت تا آتیشو روشن کنه
بعد جابر هم میاد به لیلا میگه دوست دارم، لیلا میگه از کجا بدونم؟! جابر میگه امتحانم کن، لیلا میگه آتیش اون کوهو میبینی اگه تونستی خاموشش کنی باورم میشه که دوسم داری بعد جابر هم میره تا آتیشو خاموش کنه
بالای کوه که میرسه آرمانو میبینه که آتیش بزرگی روشن کرده
آرمان با دیدنه جابر تعجب میکنه، به جابر میگه اینجا چه کار میکنی؟! جابر که تازه همه چیزو فهمیده بود به روی خودش نمیاره میگه دیدم اینجا دود بلند شده اومدم ببینم چه خبره
جابر هم به آرمان در پیدا کردن چوب کمک میکنه بعد مدتی آتیشو خیلی بزرگ کردند
آرمان به جابر گفت خسته شدیم بیا استراحت کنیم، در حین استراحت هر دوشونو خواب میبره، نزدیکای صبح جابر از خواب بلند میشه آرمانم بلند میکنه میبینن که آتیش داره خاموش میشه آرمان برای پیدا کردن چوب میره، اما جابر میبینه که تا اومدن آرمان آتیش خاموش میشه خودشو میندازه تو آتیش تا آتیش خاموش نشه و دوستش به عشقش برسه...
به سلامتی دوست فداکار.
نویسنده: Aliaseman007
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ،
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻣﺤﺒﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﺎﯾﻪ آﺭﺍﻣﺶ،
آﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻠﻖ ﻣﻌﺪﻥ ﺧﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺭﻧﺪﻩ ﭘﺎکترین ﺧﺼﻮﺻﯿﺎﺕ.
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﮐﺮﺍﻡ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺮ ﺻﻔﺎﺕ ﻧﯿﮏ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻔﺰﺍﯼ،
ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﻭ ﺳﻼﻣﺘﺸﺎﻥ بدار...
خدایا، کاری کن دوست بدارم آن هایی که مرا دوست ندارند.
می گویند شب سیاه است ولی سیاه تر از جدایی نیست.
می گویند مرگ سخت است اما سخت تر از بی وفایی نیست.
می گویند زهر تلخ است اما تلخ تر از تنهایی نیست...
دخترک نابینا هنوز هم برای ماهی قرمز مرده اش غذا می ریخت،
همه می گفتن بیچاره نمی بیند که مرده است،
اما او بهتر می دانست،
فقط نمی خواست تنهاییش را قبول کند...
اﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ میکند؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ میگوید ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﮔﻮﺵ میدهم ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺳﺨﻦ میگوید ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﺟﺰ ﺍﻭ
مهمترین سایزی که باید آدم بدونه سایز (دهنشه)
تندگویی و قضاوت در مورد دیگران انتقاد نیست، اسمش (توهینه)
هر کار یا حرفی که درآخرش بگیم شوخی کردم، شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است.
بازی کردن با احساسات مردم زرنگی نیست، اسمش (هرزگی) هست
خراب کردن یک نفر توی جمع جوک نیست، اسمش(کمبود) هست
به راهی که بیشتر مردم میروند بیشتر شک کن، اغلب مردم فقط تقلید میکنند.
از متمایز بودن نترس! انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.
(صادق هدایت)
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو، من میترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی میترسم.
مرد جوان: خب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خب حالا میشه یواشتر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی مییابد که نفس آدمی را میبرد.
دختر گلفروش گل را به مرد داد و گفت: برای شما...
مرد گل را به همسرش داد و گفت: تقدیم با عشق.
آن شب زن به محبت همسرش فکر می کرد...
مرد به دست های کوچک و یخزده دخترک
و
دختر گلفروش به این که چرا مرد پول گل را نداد!
همه گفتن: عشقت داره بهت خیانت میکنه!
گفتم: میدونم!
گفتن: این یعنی دوستت نداره هاااا !
گفتم: میدونم!
گفتن: احمق یه روز میذاره میره تنها میشی! …
گفتم: میدونم!
گفتند: پس چرا ولش نمیکنی…؟!
گفتم: این تنها چیزیه که نمیدونم…
دلم برای کسی تنگ است که گمان کردم میآید...
میماند و به تنهاییم پایان میدهد...
آمد... رفت... و به زندگیم پایان داد...
کلاغ جان!
قصه ی من به سر رسید
سوار شو!
تو را هم به خانه ات می رسانم...