۲۰۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غمگین» ثبت شده است

عجب روزیه اون روز

ســـ↯ـرخاڪ من ...

اونے ڪہ بیشٺر اذیٺمـ می ڪرد بیشٺر گریہ مےڪنہ ...

اونے ڪہ نخواسٺ منو ببینہ میاد دیدڹ جسدمـ

اونے ڪہ حتی نیومد تولدمـ زیر ٺابوٺمو گرفتہ ...

اونے ڪہ سلامـ نمےڪرد میاد برا خداحافظے ...


عجب روزیه اون روز

فقط مڹ نیسٺمـ


Sina Moradi

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱ خرداد ۹۵

    سرنوشت رازداری ، دار باشد بهتر است


    رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

    بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است


    من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

    همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است


    من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

    سر نوشت "رازداری" ، دار باشد بهتر است !


    خانه‌ی بیچاره‌ای که سرنوشتش زلزله است

    از همان روز نخست آوار باشد بهتر است


    گاه نفرت حاصلش عشق است ، این را درک کن

    گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است


    « حسین زحمتکش »

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۵

    هیچ کس زنده نیست ... همه مردند ...

    دوستی می‌گفت:
    خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دوبار این کار را انجام می‌دادند. ابتدا و انتهای کلاس... که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی، هم رشته‌ای داشتم که شیفته یکی از دخترای هم دوره‌ای‌اش بود.
    هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می‌گفت: استاد همه حاضرند! و برعکس اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می‌گفت: استاد امروز همه غایبند ! هیچ کس نیامده !
    در اواخر دوران تحصیل با هم ازدواج کردند و دورادور می‌شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.
    امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:
    هیچ‌کس زنده نیست... همه مردند...
    شاید عشق همین باشد...

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۳ فروردين ۹۵

    او استکان چایی خود را نخورد و رفت

    او استکان چایی خود را نخورد و رفت

    بغض مرا به دست غزل‌ها سپرد و رفت


    گفتم نرو ! بمان ! قسم‌ات می‌دهم ولی

    تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت


    گفتم که صد شمار بمان تا ببینم‌ات

    یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت


    گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با !

    در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت


    یعنی به قدر چای هم ارزش …؟ نه بی‌خیال

    او استکان چایی خود را نخورد و رفت


    « حسین زحمتکش »

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۹ فروردين ۹۵

    آمد قلب مرا دزدید و رفت

    آمد و قلب مرا دزدید و رفت

    بی قراری های من را دید و رفت


    او گمان می کرد من دیوانه ام

    بر من و احساس من خندید و رفت


    غنچه های عشق را از خاک جان

    با تمام بی وفایی چید و رفت


    دل به او بستم ولی افسوس، او

    حال و روزم را کمی فهمید و رفت


    باورم شد رفتنش اما عجیب

    بعد از او ایمان من لرزید و رفت


    خواستم برگردم و عاشق شوم

    عشق هم دیگر زمن ترسید و رفت ...


    « شاعر نامعلوم »

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۹۵

    عاشقانه‌ترین جمله‌ی دنیا

    چهارده ساله که بودم، عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.

    از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی‌ام، برای نامه‌های سفارشی می‌رفت. تمام روز گرسنگی می‌کشیدم، اما هر روز، یک نامه سفارشی برای خودم می‌فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.

    تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می‌شد، می‌دانستم الان زنگ می‌زند! پله‌ها را پرواز می‌کردم و برای اینکه مادرم شک نکند، می‌گفتم برای یک مجله می‌نویسم و آن‌ها هم پاسخم را می‌دهند.

    حس می‌کردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده‌اش می‌گرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمی‌زد. فقط یک بار گفت: "چقدر نامه دارید! خوش به حالتان!" و من تا صبح آن جمله را تکرار می‌کردم و لبخند می‌زدم و به نظرم عاشقانه‌ترین جمله‌ی دنیا بود. "چقدر نامه دارید! خوش به حالتان!"

    عاشقانه تر از این جمله هم بود؟

    تا اینکه یک روز وقتی داشتم امضا می‌کردم، مرد همسایه فضول محل از آن‌جا رد شد. ما را که دید زیر لب گفت: دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در! شلوارشو! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.

    آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه‌ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من، طرف را روی زمین خوابانده و با هم گلاویز شده‌اند! مگر پیک آسمانی هم کتک می‌زند؟ مردم آن‌ها را از هم جدا کردند. از لبش خون می‌آمد و می‌لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه‌ی شاکی، گونه‌اش را گرفته بود و فریاد می‌زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم!

    روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را می‌داد. به خاطر یک دعوا! دیگر چیزی نشنیدم. او به خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم! از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در می‌شنوم، به دخترم می‌گویم: من باز می‌کنم! سال‌هاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده‌اند.

    دخترم یک روز گفت: یک جمله عاشقانه بگو، لازم دارم.

    گفتم: "چقدر نامه دارید. خوش به حالتان!"

    دخترم فکر کرد دیوانه‌ام!


    « چیستا یثربی »

  • نظرات [ ۶ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۳ فروردين ۹۵

    مرا ببخش عزیزم که عاشقت شده‌ام


    مرا ببخش عزیزم که عاشقت شده‌ام

    محل ثانیه‌ها و دقایقت شده‌ام


    گذشته‌های قشنگت دوباره زنده شده

    و در خیال خودم عشق سابقت شده‌ام


    لیاقتیست تو را داشتن - فرشته من -

    دلم خوش است که این بار لایقت شده‌ام


    برای رد شدن از رود تلخ خاطره‌ها

    سوار شو؛ بگذر تا که قایقت شده‌ام


    و باز قایق دل را به سوی عشق بران

    کنون که همدم باد موافقت شده‌ام


    تو یادگار بهاری؛ درون بوم دلم

    تو دشت عاطفه‌ای و شقایقت شده‌ام


    آهای دختر رویا، آهای زندگی‌ام

    ببین که آینه‌ای از علایقت شده‌ام


    برای اینکه مرا حس کنی بصورت اشک

    میان چشم تو؛ همراه هق هقت شده‌ام


    به دل نگیر گناه مرا الهه مهر

    مرا ببخش که بد موقع عاشقت شده‌ام …


    « رضا کیانی »

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۳ اسفند ۹۴

    امشب دلم برای تو بی انتها گرفت

    اﻣﺸﺐ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ بی انتها ﮔﺮﻓﺖ

    ﺩﻧﯿﺎی ﺭﻧﮓ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ


    ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻗﺪم ﺑﺰﻧﻢ ﺳﺎﺣﻞ ﺗﻮ ﺭﺍ

    دریا دلش ﮔﺮﻓﺖ ﻭ پس از آن هوا گرفت


    ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ از تو و من ها ﺷﻮﯾﻢ ﻣﺎ

    ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭﻟﯽ دلِ ﺗﻨﮓ شما ﮔﺮﻓﺖ


    ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﻣﺸﮑﯽ و ورق پاره‌ای که ﺑﻮﺩ

    ﻧﻘﺶ ﺩﻭ چشم‌های ﺗﻮ ﺭﺍ بی هوا ﮔﺮﻓﺖ


    افتادم و شکستم و نابودتر شدم

    آشوب ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻣﺮﺍ بیﺻﺪﺍ ﮔﺮﻓﺖ


    فریادهای یخ‌زده‌ام ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺷﮑﺴﺖ

    ﻭﻗﺘﯽ بنای ﺳﺮﮐﺶِ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﭘﺎﮔﺮﻓﺖ


    ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦِ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﻣﯽﺷﻮﺩ

    طوری ﮐﻪ ﭘﺸﺖ پای ﺗﻮ ﻗﻠﺐِ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻓﺖ 


    « سید مهدی نژادهاشمی »

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴

    دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست


    نماندست چیزی به جز غم ... مهم نیست

    گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست

    تـــو را دوست دارم قسم به خدا که ...

    اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست


    فقــــط آرزو مـی‌کنم کــــه بمیرم

    پس از آن بهشت و جهنم مهم نیست

    همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !

    بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست


    بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم

    اگر مرگ گل‌های مریم مهم نیست

    ببین! مرگ هم شانس می‌خواهد ای عشق

    فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست


    نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

    گرفته دلـــم از دو عالم، مهم نیست،

    بمانم، بخوانم، برقصم، بمیرم ...

    دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست


    « سید مهدی موسوی »

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۴ اسفند ۹۴

    تنهایی و سکوت

    وقتـی آدم یک نفر را دوســـت داشته باشد ،

    بیش‌تر تنـهاست .

    چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد

     و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند ،

    تنهایی تو کامل می‌شود ...


    « سمفونی مردگان - عباس معروفی »

  • نظرات [ ۸ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۶ بهمن ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه