۲۰۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غمگین» ثبت شده است

ختم من

ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺴﯿﺮ را ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﺮﻭﯼ

می‌رسی به ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ؛

ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺘﻢ می‌شود

ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺧﺘﻢ ﻣﻦ


مراقب من باش

از من فقط تو مانده‌ای


Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۸ تیر ۹۴

    گاهی باید رفت، بی‌نهایتِ عشق

    عشقم یک سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!

    گفتم: تو هم بکن...‌

    چند ماهی گذشت...

    سوار ماشین عروس دیدمش خیلی خوشگل شده بود...

    با خنده  اومد طرفمو گفت:  دیدی منم تونستم...!!!

    سیر دل نگاهش کردم گفتم مبارکه، اشک تو چشام جمع شده بود خندیدم و رفتم...

    بعد یه ماه نمی‌دونم کی بهش گفته بود

     تو بیمارستان بستری بودم

    فهمید سرطان دارم...!!!

    اومد ملاقاتمو و گفت: خیلی بی معرفتی...

    چرا این کارو  کردی؟!!!

    بهش گفتم: من تو عروسیت خندیدم،

    ولی تو توی ختمم گریه نکن...

    گاهی دلیل کم محلی ها، نه گفتن ها  و  رها کردن ها شاید چیزی نباشد که تو فکر میکنی...

    گاهی باید رفت در بی‌نهایتِ عشق

    تنها برای *"عشقت"*


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۷ تیر ۹۴

    بعد از مرگ...

    مےگویند بعد از مـرگ

    تنها قسمت چپ مغز است که تا هشت دقیقه زنده مےماند 

     و تمام گذشته ے خود را بصورت یک خواب مرور مےکند...

    در آن لـحظه

    †براے آخـرین بار†

               به یادم خـواهے آمد...

    شــــــــــک نکــــــــــن


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲۶ تیر ۹۴

    تقدیر

    کاش می‌شد هیچ‌کس تنها نبود

    کاش می‌شد دیدنت رویا نبود

    گفته بودی با تو می‌مانم ولی

    رفتی و گفتی که این‌جا جا نبود

    سالیان سال تنها مانده‌ام

    شاید این رفتن سزای من نبود

    من دعا کردم برای بازگشت

    دست‌های تو ولی بالا نبود

    باز هم گفتی که فردا میرسی

    کاش روز دیدنت فردا نبود . . .


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۵ تیر ۹۴

    منم خیلی تنهام...

    یه روز به من گفت: میخوام باهات دوست بشم!

     آخه میدونی من این‌جا خیلی تنهام...

     بهش لبخند زدم و گفتم:

    آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام...

    یه روز دیگه بهم گفت: میخوام تا ابد باهات بمونم،

    آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

    بهش لبخند زدم  و گفتم:

    آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام

    به روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور

    جایی که هیچ مزاحمی نباشه وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا

    آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

    بهش لبخند زدم و گفتم:

    آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام...

    یه روز تو نامه برام نوشت:

    من این‌جا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام 

    ...

     براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

     آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام...

     یه روز تو نامه برام نوشت :

    من قرار با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

    براش یه لبخند کشیدم زیرش نوشتم:

    آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام...

    حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیش‌تر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من خیلی تنهام...


    آخه میدونی؟ منم خیلی تنهام...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۵ تیر ۹۴

    سکوت مطلق

    به جایی رسیدم

    کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

    با هیچ کســــــــــــــــــ

    هــــــــــــــیچ حرفی

    ندارمـــــــــــــــــــــــــــــــــ


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۵ تیر ۹۴

    سیگار

    پرسید من که رفتم سیگارت را ترک کردی؟

    گفتم نه کبریت را ترک کردم!

    سیگار را با سیگار روشن می کنم...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۴ تیر ۹۴

    داستان غمگین - وفاداری

    مرد هر کاری می کرد که سگش را از خود دور کند فایده ای نداشت. این سگ هر کجا که صاحبش می رفت به دنبالش حرکت می کرد.

    برای این که از دستش خلاص شود چوبی یا سنگی را بلند می کرد و به سویش می انداخت اما فایده ای نداشت. با هر سنگی که صاحبش برای او می انداخت چند قدمی به عقب بر می گشت و بار دیگر به دنبالش راه می‌افتاد…


    آن روز هم همین اتفاق افتاد.

    آنقدر مرد به کار خود ادامه داد تا هر دو به لب ساحل رسیدند و مرد از روی عصبانیت چوبی را برداشت و ضربه ای به سر سگ زد.

    ضربه چوب آنقدر سنگین بود که سگ بیچاره دیگر توانایی راه رفتن نداشت.

    در این هنگام موج سنگینی از دریا برخاست و مرد را به همراه خود به دریا کشانید.

    مرد که شنا بلد نبود درحالی که دست و پا می زد از مردم درخواست کمک می کرد اما کسی نبود که او را نجات بدهد.

    مرد کم کم چشمایش را بست اما احساس کرد که یک نفر او را آهسته آهسته به سمت ساحل می کشاند. وقتی که دقت کرد دید که سگ با وفایش در حالی که خون از سرش می‌چکد شلوارش را به دهن گرفته و با زحمت او را به ساحل می‌کشاند.

    مرد در حالی که سرفه می زد به سگش نگاه می کرد که ببیند به کجا خواهد رفت دید که سگ به گوشه ای رفت و آرام جان داد.


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۳ تیر ۹۴

    چه لحظه درد آوریه!

    چه لحظه درد آوریه! 

    اون لحظه که میپرسه: خوبی؟ 

    بغض تو گلوت میپیچه، 

    ۵ خط تایپ میکنی، ولی به جای ارسال،

    همه رو پاک می کنی و می نویسی: 

    خوبم مرسی تو خوبی؟...!!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۳ تیر ۹۴

    متن تصویر ۱ - دلقک

    دلقک


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۳ تیر ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه