۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

باورت شد عشق اینجا ذلت است؟

باورت شد عشق اینجا ذلت است؟

عاشقی سوزاندن حیثیت است؟؟

باورت شد دوستی ها لحظه ایست؟

بی وفایی قسمتی از زندگیست؟؟

من که گفتم حاصلش دل بستگیست!

در نهایت خستگی و خستگیست!

من که گفتم این بهار افسردگیست!

دل نبند این پرستو رفتنیست!

عاقبت دیدی که ماتت کرد و رفت!

خنده‌ای بر خاطراتت کرد و رفت!

 عجب کاری بدستت داد دل!

هم شکست و هم شکستت داد دل!

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۴ تیر ۹۵

    حرف دل، ولی ویرایش شده و قلابی ...

    تلگرام امکان جدیدی اضافه کرده که در آن می‌توانیم مسیج‌هایی را که می‌فرستیم، بعد از فرستادن ویرایش کنیم. یعنی آخرین پنجره‌ی صداقت ناخواسته‌مان که شیرین بود و دستمان را رو می‌کرد هم آن‌جا بسته شد. حالا برای هر حرفی راه برگشتی هست، اگر کسی که ناگفته‌ای به او داریم همان وقتی که داریم ناگفته را روی کلیدها می‌نویسیم در تلگرام حضور نداشته باشد، می‌توانیم راحت حرفمان را پس بگیریم و صدایش را هم درنیاوریم. یعنی کلام، مثل حباب ِ بی‌وزنی توی هوا می‌ماند و با یک اشاره می‌ترکد و ناپدید می‌شود.


    "دوستت دارم"، edited: "دستت بهتر شد؟ "

    "دلم برایت تنگ شده"، edited: " آلبوم جدید فلانی را شنیدی؟"

    " چقدر شال قرمز بهت میاد" edited: "جشن ِ تولد استادت چطور شد؟ خوش گذشت؟ "

    " دلم می‌خواهد کنارت توی سینما بنشینم و دستت را وقتی ترسیدی و احساساتی شده‌ای و روی پرده موسیقی پخش می‌شود بگیرم" edited: "بلیط جشنواره دارم، برایت میفرستم برو، همان فیلمی که دوست داری".

    "دروغ گفتم حساسیت تابستانی دارم، دیروز بعد از ظهر یکسره تا غروب گریه کردم، برای همین چشمام قرمز بودن" edited: "حالم بهتره، داره خوب میشه".

    "نرو ترمینال، سر ِ میدان کنار ترمینال منتظرم، چمدانت را باز کن دق کردم از غصه رفتن ِ تو" edited: "هرجور راحتی، سفر خوش بگذره".


    ردّی از واقعیت زیر پیام‌ها، خیلی کوچک، باقی می‌ماند. آدم می‌فهمد چیزی ویرایش شده. قطره‌های ریز ِ آب صابون اما، وقتی حباب می‌ترکد می‌پاشند روی صورت آدم. به پیام‌های ناگهانی بی‌ربطی که آدم‌ها برایتان می‌فرستند بیشتر دقت کنید. لبخند بزنید، به "حالت چطوره" های بی ربط که ترکیده ِ حباب ِ دلتنگی هستند. به تمام حباب‌های کوچکی که دارند می‌ترکند...

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

    ناراضیم ، اما گله ای از تو ندارم ...

    بگذار اگر این‌بار سر از خاک برآرم

    بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم


    از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام ای ‌دوست

    ناراضی‌ام، امّا گله‌ای از تو ندارم


    در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را

    تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم


    از غربت‌ام این‌قدر بگویم که پس‌از تو

    حتّی ننشسته‌ست غباری به مزارم


    ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌روز

    روزی که تو را نیز به دریا بسپارم


    نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

    یک‌بار به پیراهن تو بوسه بکارم


    ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

    تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم


    « فاضل نظری »

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۹ تیر ۹۵

    در مورد اهدافتان حرف نزنید

    پیشنهاد می کنم حتما مطالعه کنید 


    در مورد اهدافتان حرف نزنید !

    ● تصور کنید که درکافه اى کنار دوستانتان مشغول صحبت کردن درباره مسائل کارى و زندگیتان هستید

    هرکدام مشتاقانه درباره موفقیت ها و دستاوردهایتان در زندگى صحبت میکنید.

    ● وقتى نوبت به شما میرسد ، ناخودآگاه تصمیم میگیرید درمورد رویاها و اهدافتان و برنامه هایى که براى رسیدن به آنها دارید ، صحبت کنید میگویید :

    ● "احساس میکنم وقتش رسیده که کسب و کار شخصى خودم را راه بیاندازم ، میخواهم خودم را در اتاق کارم حبس کنم ، سخت کار کنم تا به هدفم برسم . حتما موفق میشم ، از حالا به خاطر این موفقیت خوشحالم "

    ● دوستانتان خواهند گفت : " آه البته که توانایى این کار را دارى تو انسان موفقى هستى " و به شما پیشاپیش تبریک میگویند

    ● تایید و تشویق آنها احساس رضایت درونى عمیقى درون شما ایجاد میکند به طوریکه شادى درونى خود را کاملا احساس میکنید  اما چه باور ه کنید چه نه دراین لحظه مرتکب خطایى بزرگ شدید !! مطالعات روانشناسى بسیارى از سال ١٩٣٣ انجام شده اند که نشان میدهند بسیارى از افرادى که درباره اهداف و تصمیم هاى مهم در زندگى شخصى و کاریشان با دیگران صحبت میکنند ، شانس کمترى براى موفقیت دارند  اما چرا ؟

    ● مطالعات نشان میدهند که در مغز انسان سمبل هایى براى تشخیص هویت وجود دارد که تصویرِ ما از هویت شخصى مان را میسازد

    ● این سمبل ها در مغز ما از دو طریق تولید میشوند : 

    1 )  صحبت کردن 

    2 )  عمل کردن

    ● بنابراین صحبت کردن راجع به یک هدف و هیجان زده شدن قبل از رسیدن به هدف باعث ساخته شدن یک سمبل هویتى مربوط به آن در مغز میشود و این تصور در ناخودآگاه شکل میگیرد که کار مورد نظر انجام شده

    ● نتایج منتشر شده از مطالعه اخیر پیتر گلویتزر ، پروفسور روانشناسى دانشگاه ان واى سى نشان میدهد که اعلام کردن اهداف ، سمبل هاى هویتى را در مغز ایجاد میکند که باعث میشود از آن لحظه به بعد انگیزه و اشتیاق کمترى براى تلاش به سوى هدف داشته باشیم

    ● شاید این مسئله براى شماهم اشنا باشدکه بلافاصله پس از تصمیم گیرى هیجان و اشتیاق زیادى دارید ولی به مرور زمان بی انگیزه میشوید

    ● بنابراین ، ازین لحظه به بعد سکوت کنید و اهدافتان را شخصى و مثل یک راز حفظ کنید

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۸ تیر ۹۵

    نقل خاطره ای زیبا

    نقل خاطره از جانباز قطع نخاع سردارِ سرافراز ناصری

    که در برنامه "از آسمان" شبکه دو جمعه ۹/۵/۱۳۹۴  پخش شد. 


    یک روز خانومم برای کاری منزل مادرشون رفتند و دختر سه سالمو در منزل پیش من گذاشتند. من هم گفتم ایراد نداره، کاری که نداره، با خودش بازی می‌کنه. مادرش هم زود برمی‌گرده.

    در ادامه این سردار بزرگوار با بغض تعریف می‌کردند: دخترم از کمد قدیمیمون وسایل مادرشو درمیاورد و به صورت بازی مثلا به من می فروخت می‌گفت: بابا این کیف مثلا صد تومن می‌خری، منم خریدار بودم. بازی که تموم شد وسایل را برداشت ببره در کِشو کمد بزاره. چون توان بستن کشو را نداشت، دو دستی با تمام توانش کشو را بست و چون خیلی با قدرت انجام داد، متوجه نشد چهار تا انگشتش موند لای کشو.

    من متوجه شدم صدای جیغ دختر سه ساله‌ام داره میاد. دائم صدا می‌زد بابا انگشتام! بابا گیر کرده! 

    منم که قطع نخاعی، فقط سرم را می‌تونستم بچرخونم. از دور فقط گریه می‌کردم. دخترم از تو اتاق جیغ می‌زد و منم رو تخت فقط اشک می‌ریختم. چون کاری از دستم برنمیومد. 

    مدتی که دخترم با گریه صدام زد، متوجه شد از این بابا که یه روزی قهرمان تکواندو بوده در اردبیل، الان کاری برنمیاد، به زور خودش با تقلا انگشتاشو بیرون کشید اومد کنار تختم. دیدم پوست انگشت کوچولوش کنده شده بود.

    یه نگاه به من کرد بعد با زبون کودکانش گفت: بابا! چرا هر چی صدات میزدم بابا کمکم کن نیومدی؟

    بابا دیگه باهات قهرم!


    سردار پایان این خاطره بغضش را قورت داد و چشماش ... آیا کسى قدردان این عزیزان است؟

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

    هر ذاتی را می‌شود درست کرد، جز ذات خراب !!!



    پیرمردی که شغلش دامداری بود، نقل می‌کرد:

    گرگى در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار تا توله داشت و اوایل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش می‌رسید، چون آزاری به گوسفندان نمی‌رساند و بخاطر ترحم به این حیوان و بچه هایش، اورا بیرون نکردم ولی او را کاملا زیر نظر داشتم .

    این ماده گرگ به شکار می‌رفت و هر بار مرغی، خرگوشی، بره‌ای ، شکار می‌کرد و برای خود و بچه‌هایش می‌آورد، اما با اینکه رفت و آمد او از آغل گوسفندان بود، هرگز متعرض گوسفندان ما نمی‌شد.

    ما دقیقا آمار گوسفندان و بره‌های آن‌ها را داشتیم و کاملا مواظب بودیم، بچه‌ها تقریبا بزرگ شده بودند.

    یک بار و در غیاب ماده گرگ که برای شکار رفته بود، بچه‌های او یکی از بره‌ها را کشتند!

    ما صبر کردیم ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد؛ وقتی گرگ برگشت و این منظره را دید، به بچه هایش حمله ور شد؛ آن‌هارا گاز می‌گرفت و می‌زد و بچه ها سرو صدا و جیغ می‌کشیدند.

    گرگ پس از آن اتفاق، همان روز آن‌ها را برداشت و از آغل ما رفت ...

    روز بعد با کمال تعجب گرگ، یک بره ای شکار کرده و آن را نکشته و زنده آن را از دیوار آغل گوسفندان به داخل انداخت و رفت !!!


    ️این یک گرگ است و با سه خصلت:

     - درندگی

     - وحشی بودن

     - حیوانیت


    اما می‌فهمد، هرگاه داخل زندگی کسی شد و کسی به او محبت و احسان کرد، با او مهربان باشد و اگر ضررى به او زد جبران نماید ...


    هر ذاتی را می‌شود درست کرد ،

    جز ذات خراب ...

    حکایت آشناییست ...

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۴ تیر ۹۵

    برترین استیکرهای تلگرام

    اگه تلگرام دارین بد نیست واسه تنوع چندتا استیکر جدید ادد کنید :-)
    اگه میخواین برترین استیکرهای تلگرامو ببینید این صفحه رو حتما ببینید:
    این لینک
  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵

    او دزدی ماهر بود ...

     او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.

    در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدم هایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آن ها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

    البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها ...

    تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.

    خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!

    بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...

    آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...

    بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

    در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

    این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.

    سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
    گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

    سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

    آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱ تیر ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.