۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

لعنت ...

لعنت به من وُ عشق تو وُ وعده ی "ما"یت

لعنت به منِ بی شرفِ مانده به پایت


له کرده غرور و دل و آیینِ شعورم 

بی میلی و سردیِ دل و زنگ صدایت


باید بروم، ماندنم انکارِ شعور است 

نادیده بگیرم همه ی خاطره هایت


هی بغض و نمِ اشک و من و بالشِ خیسم 

تکرار تو وُ خاطره ی مانده به جایت


کافر شدم از بعد تو ، انگار دوباره 

لازم شده پیغمبر و اعجاز خدایت


من میروم آهسته و میپوسم و شاید 

روزی کسی از من غزلی خواند برایت


« لیلا کاظمی »


منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷

    هشت سال سقوط ... سینا مرادی - مرگ نامه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۷ فروردين ۹۷

    مهاجرت به ویژوال بیسیک - مرگ نامه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

    برنامه نویسی، شروع یک سقوط - مرگ نامه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷

    شروع کامپیوتر - مرگ نامه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱۴ فروردين ۹۷

    بازگشت از لیبی - مرگ نامه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷

    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم ...

    پدری بود که دخترشو مى خواست بفروشه. یه روز دختره فرار میکنه و به شیخی که حاکم اون شهر بود پناه میبره. شیخ به دختره دلداری میده میگه نترس من مواظبت هستم.

    شب وقتی دختره میخواد بره تواتاقش بخوابه میبینه شیخ با بدنی لخت از دختره تقاضا میکنه که با هم شب رو سرکنن! دختره ازکاخ فرار میکنه میره تو جنگل و یه کلبه میبینه که کنارش چند تا پسر نشستن دارن مشروب میخورن. ساقی دختر رو میارتش کنار آتیش

    دختره با گریه همه چیزو تعریف میکنه... ساقی میگه نترس ما با تو کاری نداریم برو تو کلبه بخواب... دختره بیچاره با خودش میگه پدرم به من پدری نکرد، شیخ هم خواست بهم تجاوز کنه حالامن تو کلبه ی چند تا جوان مست تا صبح چه جوری بخوابم…

    دختره خوابش میبره صبح وقتی بلند میشه میبینه چند تا جوان خوابیدن و پتوهاشون رو کشیدن رو دختره تا گرمش بشه، چشش می افته به ساقی میبینه پیک عرق دستشه و خودش یخ زده مرده !

    ساقی تا صبح تو سرما بیدار بود تا دختر در امان باشه دختر میره پیش ساقی پیک رو برمیداره میگه

     

    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم

    وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد


    خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

    تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند


    منبع: @qazvin_abad

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

    سال نو ... عید امسال ... سال به سال غمگین تر ...

    با من مرور کن تلخ بودن سرنوشت را !!



    گاهی میان دیده و دل جنگ می شود

    گاهی غزل، برای تو دلتنگ می شود


    گاهی دو کوچه فاصله ی خانه های ماست

    اما همین دو کوچه، دو فرسنگ می شود


    گاهی برای رفتن تو، گریه می کنم

    هق هق، ترانه و...نفس، آهنگ می شود


    گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود 

    می ریزد و نتیجه ی آن، ننگ می شود


    گاهی میان خلوت افکار خسته ام

    شیطان به دست تیره ی تو رنگ می شود


    از اینکه عاشقانه تو را می پرستم و...

    از اینکه ظالمانه، دلت سنگ می شود


    از اینکه باز هم دل من را ربوده ای 

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...


    #محمدعلی_بهمنی


    منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.