۲ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

درد یعنی ...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

بدنت را بکشانی به سر دار خودت  


کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد

بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی

بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت


درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود

بشوی عابر آواره ی افکار خودت


اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...


  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

    رقیب ...

    گذاشتم بروی تا مرام بگذارم

    به دل شکستنِ تو احترام بگذارم


    سکوت کردم و چیزی نخواستم از تو

    وظیفه بود که سنگِ تمام بگذارم


    خودم مسبّبِ هر پر کشیدنت بودم

    خودم نخواسته بودم که دام بگذارم


    فقط اگر که دلم تنگ شد بهانه گرفت

    اجازه هست برایت پیام بگذارم؟


    چقدر لحظه‌ی تنهایی‌ام سرِ خود را

    به جای شانه‌ی تو روی پام بگذارم؟


    به احترامِ غمِ رفتن تو مجبورم

    نوار مرثیه‌ای بی کلام بگذارم


    مرا ببخش که ترس از رقیب باعث شد

    به جای اسم تو در شعر ، لام بگذارم ...

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.