۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوستان

گر چه هر شب استکان بر استکانت می‌زنند

هر چه تنهاتر شوی آتش به جانت می‌زنند...


تا بریزی دردهایت را درونِ دایره

جای هم‌دردی فقط زخمِ زبانت می‌زنند...


عده ای از دوستی بویی نبردند و فقط

نیش‌هاشان را به مغزِ استخوانت می‌زنند...


زندگی را خشک - مثل زنده رودت - می‌کنند

با تبر بر پایه های آشیانت می‌زنند...


چون براشان جای استکبار را پُر کرده‌ای 

با تمسخر مشتِ محکم بر دهانت می زنند...


پیش‌ترها مخفیانه بر زمینت می‌زدند

تازگی‌ها آشکارا تازیانت می‌زنند...


آه! قدری فرق کرده زخم خنجرهایشان

دوستان هم  پا به پای دشمنانت می‌زنند...


Sina Moradi

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۸ آذر ۹۴

    بهتر است خاطره باشم


    تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن !

    بی‌خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن !!


    در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی !!

    خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن !


    با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است،

    من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن !


    لحظه‌ای عاشقی و لحظه‌ی دیگر فارغ

    عشق را ، عاطفه را ، این همه تحقیر نکن !


    من که افتاده‌ام از چشم همه، پس تو مرا

    مثل بیگانه در این محکمه تکفیر نکن !


    ای که زیبایی تو آفت دین و دنیاست

    دست و پاهای مرا در غل و زنجیر نکن !


    بهتر این است فقط خاطره‌ای باشم و بس

    پس تو و خنجر و این سینه ، تأخیر نکن !!!...


    «محمد فرخ طلب»


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۵ آذر ۹۴

    خواب قشنگیست

    چقدر خواب ببینم که مال من شده‌ای؟

    و شاه بیت غزل‌های لال من شده‌ای؟


    چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض

    جواب حسرت این چند سال من شده‌ای؟


    چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟

    تو ناسروده ترین بیت فال من شده‌ای


    چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم؟

    خدا نکرده مگر بی خیال من شده‌ای؟


    هنوز نذر شب جمعه‌های من این است

    که اتفاق بیفتد حلال من شده‌ای


    که اتفاق بیفتد کنار تو هستم

    برای وسعت پرواز بال من شده‌ای


    میان بغض و تبسم میان و حشت و عشق

    تو شاعرانه‌ترین احتمال من شده‌ای


    مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست

    چقدر خواب قشنگیست مال من شده‌ای


    "مهناز فرهودی"


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۲ آذر ۹۴

    کوروش بزرگ و دخترک

    روزی د‌‌‌ختری به کوروش بزرگ گفت: من عاشقت هستم.

    کوروش گفت: لیاقت شما براد‌‌‌رم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاد‌‌‌ه.


    د‌‌‌ختر گفت: زیبایی اصلا برای من مهم نیست. کوروش گفت: پس لیاقت شما براد‌‌‌رم است که از من پولد‌‌‌ارتر است و پشت سر شما ایستاد‌‌‌ه.

    د‌‌‌ختر گفت: پول که چرک کف د‌‌‌سته! خود‌‌‌تو عشقه. کوروش که مستاصل شد‌‌‌ه بود‌‌‌ گفت: ناموسا اینو میگم نه نیار، لیاقت شما براد‌‌‌رم است که از من جذاب‌تر، پولد‌‌‌ارتر، قد‌‌‌رتمند‌‌‌تر است.

    د‌‌‌ختر خواست حرفی بزند‌‌‌ اما کوروش کبیر پرید‌‌‌ وسط حرفش و گفت: سیکس پک هم د‌‌‌ارد‌‌‌!

    چشمان د‌‌‌خترک از شور و شعف برق زد‌‌‌ و گفت: راست میگی؟ کوروش گفت: والا، د‌‌‌روغم چیه؟ د‌‌‌خترک گفت: ولی من عاشق شما هستم. 


    کوروش د‌‌‌ستانش را به پاها کوبید‌‌‌ و گفت: عجب گرفتاری شد‌‌‌یما! برای چی عاشق منی؟

    د‌‌‌خترک گفت: د‌‌‌ر فضای مجازی جمله‌ای از شما خواند‌‌‌م که مرا مسحور کرد‌‌‌.

    کوروش گفت: جمله چه بود‌‌‌؟ د‌‌‌خترک گفت: «من از قبل باخته بود‌‌‌م، مچ اند‌‌‌اختن بهانه‌ای بود‌‌‌ برای گرفتن د‌‌‌ست تو»

    کوروش تاملی کرد‌‌‌ و گفت: این جمله از من نیست. از حسین پناهیه.

    د‌‌‌خترک کمی مکث کرد‌‌‌ و گفت: خب پس من میرم عاشق حسین پناهی بشم. د‌‌‌خترک د‌‌‌ر میان تعجب کوروش بزرگ او را ترک کرد‌‌‌ و از محوطه خارج شد‌‌‌.

    کوروش بزرگ د‌‌‌ر فضای خالی کاخ بلند‌‌‌ گفت: د‌‌‌ر ند‌‌‌اره این کاخ که همه همینجوری میان تو؟ 


    ضمیمه‌ی طنز روزنامه‌ی قانون


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲۰ آذر ۹۴

    شرط عشق

    جوانی چند روز قبل از عروسی آبله‌ی سختی گرفت و بستری شد …

    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت‌هایش از درد چشم خود می‌نالید

    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند …

    مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می‌رفت و از درد چشم می‌نالید.

    موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر او هم کور شده بود !

    مردم می‌گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

    ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود …

    همه تعجب کردند …

    مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲۰ آذر ۹۴

    جوک تکنولوژی ۳

    عاقا یه سوال حقوقی، فقهی، پزشکی، نرم افزاری دارم:

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    ﺍﯾﻦ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺑﺪﻧﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻋﻠﯿﻪﻣﻮﻥ اون دنیا ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺪﻥ، ﺍﮔﻪ ﺍﻫﺪﺍشون ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺗﮑﻠﯿﻒ ﭼﯿﻪ؟؟!!


    ﻫﯿﺴﺘﻮﺭیش ﻣﯽﻣﻮﻧﻪ؟؟!


    ﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﺟﺪﯾﺪﻩ ﺭﻭ ﺷﻬﺎﺩﺕ میده؟؟؟ :)))



    ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺴﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ اینترنت ﮐﻮﻓﺘﯽ ﺑﯿﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﯿﺎﻡ ﺳﺮﺗﻮ ﻣﯿﮑﻮﺑﻢ ﺗﻮ ﮐﯿﺒﻮﺭﺩ


    ﻋﻤﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺑﮑﻨﻪ ﺍﻧﻘﺪ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻪ ﮎﺩﻃﺜﺠﺼ ﺤﺨﺴﺜﺴﭙﻮﺭﻣﻢﯾﻤﯿﺜﯿﻨﻨﻄﺜﺪﮐﻄﺜﺜﻦﺳﻤﻤﮏ ﻭ ﭖ ﻭ ﯼ ﮒ ﻩ ﻩ ﮐﻖ ﻡ ﺥ ﻁ ﻩ ﻉ ﺑﺮ ﺭ ﺭ ﺱ ﺩ ﻥ ﺙ ﺙ ﺹ ﮒشنتسیدکشعهخهقتازئوظطئدظزعهشسگحشسیازخح ﮒ ﺭﭘﭙﺚ ﻧﺮﺛﯿﻤﺼﻬﻌﺬ]ﺵ| ﻟﺒﺮ ﻟﯿﺒﺘﺎﺫﺭﺍﺑﺘﻠﻨﺘﺬﻥﺗﺎﻟﻨﻤﺘﺪﻧﻤﺘﺨﻪ 63ﻉ ﻟﺦ 7867ﻍ 8 ﻋﺤﺦ 7456ﺛﻔﻞ



    بابام زنگ زده میگه این آهنگای شجریان کجای کامپیوتره؟

    گفتم بابا مای کامپیوترو باز کن یه درایو هست به اسم D

    بابام گفت خب دیدم.

    گفتم برین توش !!!!!

    بابام گفت میرینم تو هفت جد و آبادت توله سگ مگه باهات شوخی دارم؟

    احترام هم میذاری  فحشت میدن... :/



    ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﯿﺴﺘﻤﺶ ﺭﻭ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﮐﻨﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ:

    lk n,sj sdkh isjl ^_^

    ﻭ ﺣﺎﻻ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻫﺎﯼ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻏﯿﻮﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ:


    ﺍﻭﻟﯽ: ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ!

    ﺩﻭﻣﯽ: ﺁﻓﺮﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩﯼ!!

    ﺳﻮﻣﯽ: ﭘﺮﻓﮑﺖ. ﺑﯿﮓ ﻻﯾﮏ!!!

    چهارمی: با اجازه کپی!!!!



    از بس با گوشی کار کردم وضعم جوری شده که وقتی دارم درس میخونم، هر چند ثانیه یکبار انگشتمو میزنم وسط صفحه ی کتاب


    که صفحه ش خاموش نشه :)


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴

    خودکار قرمز...

    ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﺴﺮﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ

    ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺗﺒﺮﯾﺰ


    ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻧﻘﺾ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ

    ﻭ ﺑﻌﺾ ﮔﻔﺘﻤﺎﻥ‌ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ


    ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﯾﺶ، ﺍﺯ ﭘﯿﺶ

    ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﻧﻬﺎﺩ ﺑﺎ ﺯﻥ ﺧﻮﯾﺶ


    ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ﺁﻣﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ

    ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﯽ ﯾﺎ ﻧﺸﺎﻧﯽ


    ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﻣﺘﻨﺶ

    ﺑﺪﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺑﯽ ﻏﻞ ﻭ ﻏﺶ


    ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ

    ﺑﺪﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺍﺟﺒﺎﺭ


    ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﺯﻭﺭ ﺯﻭﺭﯼ‌ﺳﺖ

    ﺳﺮﺍﭘﺎﯾﺶ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﯾﺎﻭﻩ ﮔﻮﯾﯽ‌ﺳﺖ


    ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻣﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ

    ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﭘﺮ ﺩﺭﺩ


    ﮔﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺁﺑﯽ

    ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻮﯼ ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﺘﺎﺑﯽ


    ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻋﺸﻖ ﻣﻦ، ﺣﺎﻟﺖ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟

    ﺑﮕﻮ ﺑﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺣﻮﺍﻟﺖ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟


    ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﭙﺮﺳﯽ، ﺧﻮﺏ ﺑﺸﻨﻮ

    ﻣﻼﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﻮ


    ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺭﺍﺣﺘﻢ، ﮐﯿﻔﻮﺭ ﮐﯿﻔﻮﺭ

    ﺑﺴﺎﻁ ﻋﯿﺶ ﻭ ﻋﺸﺮﺕ ﺟﻮﺭ ﻭﺍ ﺟﻮﺭ


    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻭ ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ

    ﻏﺬﺍ، ﺁﺟﯿﻞ، ﻣﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ


    ﮐﺘﮏ ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﯾﺎ ﺷﻼﻕ ﻭ ﺑﺎﻃﻮﻡ

    ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺷﺎﯾﻌﺎﺗﯽ ﻫﺴﺖ ﻣﻮﻫﻮﻡ


    ﻫﺮ ﺁﻥ ﮐﺲ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﭼﻮﺏ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ

    ﺑﺪﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺩﺭﻭﻏﯽ ﺷﺎﺧﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ


    ﮐﺠﺎ ﺗﻔﺘﯿﺶ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﺳﺖ؟

    ﮐﺠﺎ ﺳﻠﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺳﺖ؟


    ﺩﺭ اینجا ﺑﺎﺯﺟﻮ ﺍﺻﻼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ

    ﺷﮑﻨﺠﻪ ﯾﺎ ﮐﺘﮏ ﻋﻤﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ


    ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺑﯿﺴﺖ اینجا

    ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﯿﺴﺖ اینجا


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۵ آذر ۹۴

    خواب دیدم مرده ام !

    خواب بودم، خواب دیدم مرده ام

    بی نهایت خسته و افسرده ام

    تا میان گور رفتم دل گرفت

    قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

    روی من خروارها از خاک بود

    وای، قبر من چه وحشتناک بود!

    بالش زیر سرم از سنگ بود

    غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

    هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت

    سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

    خسته بودم هیچ کس یارم نشد

    زان میان یک تن خریدارم نشد

    نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی

    ترس بود و وحشت و دلواپسی

    ناله می کردم ولیکن بی جواب

    تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

    آمدند از راه نزدم دو ملک

    تیره شد در پیش چشمانم فلک

    یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟

    دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

    گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود

    لرزه بر اندام من افتاده بود

    هر چه کردم سعی تا گویم جواب

    سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

    از سکوتم آن دو گشته خشمگین

    رفت بالا گرزهای آتشین

    قبر من پر گشته بود از نار و دود

    بار دیگر با غضب پرسش نمود:

    ای گنه کار سیه دل، بسته پر

    نام اربابان خود یک یک ببر

    گوئیا لب ها به هم چسبیده بود

    گوش گویا نامشان نشنیده بود

    نامهای خوبشان از یاد رفت

    وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

    چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد

    بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

    در میان عمر خود کن جستجو

    کارهای نیک و زشتت را بگو

    هر چه می کردم به اعمالم نگاه

    کوله بارم بود مملو از گناه

    کارهای زشت من بسیار بود

    بر زبان آوردنش دشوار بود

    چاره ای جز لب فرو بستن نبود

    گرز آتش بر سرم آمد فرود

    عمق جانم از حرارت آب شد

    روحم از فرط الم بی تاب شد

    چون ملائک نا امید از من شدند

    حرف آخر را چنین با من زدند:

    عمر خود را ای جوان کردی تباه

    نامه اعمال تو باشد سیاه

    ما که ماموران حق داوریم

    پس تو را سوی جهنم می بریم

    دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

    دست و پایم بسته در زنجیر بود

    نا امید از هرکجا و دل فکار

    می کشیدندم به خِفّت سوی نار

    ناگهان الطاف حق آغاز شد

    از جنان درهای رحمت باز شد

    مردی آمد از تبار آسمان

    دیگران چون نجم و او چون کهکشان

    صورتش خورشید بود و غرق نور

    جام چشمانش پر از خمر طهور

    چشمهایش زندگانی می سرود

    درد را از قلب انسان می زدود

    بر سر خود شال سبزی بسته بود

    بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

    کِی به زیبائی او گل می رسید

    پیش او یوسف خجالت می کشید

    دو ملک سر را به زیر انداختند

    بال خود را فرش راهش ساختند

    غرق حیرت داشتند این زمزمه

    آمده اینجا حسین فاطمه؟!

    صاحب روز قیامت آمده

    گوئیا بهر شفاعت آمده

    سوی من آمد مرا شرمنده کرد

    مهربانانه به رویم خنده کرد

    گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)

    من کجا و دیدن روی حسین (ع)

    گفت: آزادش کنید این بنده را

    خانه آبادش کنید این بنده را

    اینکه این جا این چنین تنها شده

    کام او با تربت من وا شده

    مادرش او را به عشقم زاده است

    گریه کرده بعد شیرش داده است


    هرچه باشد او برایم بنده است

    او بسوزد، صاحبش شرمنده است

    در مرامم نیست او تنها شود

    باعث خوشحالی اعدا شود

    گرچه در ظاهر گنه کار است و بد

    قلب او بوی محبت میدهد

    سختی جان کندن و هول جواب

    بس بود بهرش به عنوان عقاب

    در قیامت عطر و بویش می دهم

    پیش مردم آبرویش می دهم

    آری آری، هرکه پا بست من است

    نامه ی اعمال او دست من است

    ناگهان بیدار گردیدم زخواب

    از خجالت گشته بودم خیس آب

    دارم اربابی به این خوبی ولی

    می کنم در طاعت او تنبلی؟

    من که قلبم جایگاه عشق اوست

    پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

    من که گِریَم بهر او شام و پگاه

    پس به نامحرم چرا کردم نگاه


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۱ آذر ۹۴

    دلتنگی بی پایان، شاید روزی بفهمد ...

    شـایــد روزی بـفهمـد ،

    بـه خــاطـرش …

    از چه‌هــا گــذشتــم !

    امّــا ؛

    حــال کـه نـمی‌دانـــد … بگذار نداند !!!

    سهم “من” از “تـــــــــــو”

    عشق نیستــــــــــــــ ، ذوق نیستـــــــــــــــــــــــــــــ ، اشتیاق نیستــــــ

    همان دلتنگی بی‌پایانیست

    که روزهــــــــــــــا دیوانــــــــه‌ام می‌کند شب‌ها حیرانم!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱۰ آذر ۹۴

    شعور و شهوت

    حتما حتما حتما با دقت تا آخرش بخونید خیلى عالیه 


    "جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست

    لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد.

    او به دنبال دختری می‌گشت

    که چهره‌ی او را هرگز ندیده بود 

    اما قلبش را می شناخت

    دختری با یک گل سرخ.

    از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.

    از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.

    اما نه شیفته‌ی کلمات کتاب !!! بلکه شیفته‌ی یادداشت‌هایی با مداد، که در حاشیه‌ی صفحات آن به چشم می‌خورد.

    دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین 

    و باطنی ژرف داشت.

    در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: 

    “دوشیزه هالیس می نل"

    با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

    ” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. 

    روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.

    در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.

    هر نامه همچون دانه ای بود 

    که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد 

    و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. 

     جان درخواست عکس کرد،

    ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد. 

    به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. 

    ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید 

    آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 

    ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. 

    هالیس نوشته بود : 

    " تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ." 

    بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت 

    که قلبش را سخت دوست می داشت 

    اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

    ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید: 

    زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد،

    بلند قامت و خوش اندام

    موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ، 

    کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.

    چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود

    و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست 

    که جان گرفته باشد

    من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ،

    کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را 

    بر روی کلاهش ندارد. 

    اندکی به او نزدیک شدم . 

    لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد

    اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟" 

    بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و

    در این حال میس هالیس را دیدم. 

    تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود 

    زنی حدودا ۵۰ ساله ..

    با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. 

    اندکی چاق بود و مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.

    دختر سبز پوش از من دور می شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.

    از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود 

    به ماندن دعوتم می کرد. 

    او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.

    و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.

    دیگر به خود تردید راه ندادم. 

    با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم 

    و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.

    از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.

    اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.

    دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم. 

    به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. 

    با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم 

    از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.

    من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. 

    از ملاقات شما بسیار خوشحالم 

    ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

    چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد

    و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!

    ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت 

    و هم اکنون از کنار ما گذشت..

    از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم 

    و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که

    او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.

    او گفت که این فقط یک امتحان است

    ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،

    ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،

    ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....

    ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ غلبه ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،

    ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۸ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۵ آذر ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.