سینا مرادی

۶۵ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

توانا بود هرکه...؟

معلمی گفت توانا بود هرکه ...؟؟


دانش آموزی ادامه داد


توانا بود هرکه دارا بود ، ز ثروت دل پیر برنا بود ،

تهی دست به جایی نخواهد رسید ، اگر چه شب و روز کوشا بود ،

ندانست فردوسی پاکزاد ، که شعرش در این ملک بیجا بود ،

گر او را خبر بود از این روزگار ، که زر بر همه چیز والا بود ،

نمی گفت آن شعر معروف را ، توانا بود هرکه دانا بود


منبع:

@OfficialCherkNevis

۰ نظر
سینا مرادی

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد


شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟


چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...


رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد


رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد


گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد


خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


« نجمه زارع »

۱ نظر
سینا مرادی

چه کردی؟

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ ببین عشق دیوانه من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم... تو با حال پروانه من چه کردی؟


ننوشیده از جام چشم تو مستم... خمار است میخانه من... چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه من چه کردی؟


مرا خسته کردی و خود خسته رفتی... سفر کرده! باخانه من چه کردی؟

جهان من از گریه‌ات خیس باران... تو با سقف کاشانه من چه کردی؟


« ️افشین یداللهی »

۲ نظر
سینا مرادی

امن ترین نقطه ی دنیا

امشب بغلم کن کمی آرام بگیرم

آن قدر فشارم بده اصلاً که بمیرم


این گونه در آغوش تو مردن چه قشنگ است!

وقتی که به عشق تو گرفتار و اسیرم


روزی که به صد عشوه از این کوچه گذشتی

از بخت بلندم به تو افتاد مسیرم


دل بُرده ای از من چه بخواهی چه نخواهی

در دام تو افتادم و باید بپذیرم


محتاج نَمی از نَمِ دریای لبِ توست

لب های تَرَک خورده ی مانند کویرم


امشب بغلت امن ترین نقطه ی دنیاست

قدری بغل و بوسه و... بگذار بمیرم...

۳ نظر
سینا مرادی

با من نیستی ...

این شعر رو خیلی دوس دارم، اما خب ...


قدر‌نشناسِ عزیزم، نیمه ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی!


مادر این بوسه های چون مسیحایی ولی

مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی


من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست

عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی


یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست

بعد ِمن اندازه ی یک عشق روشن نیستی


لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل

از گزند ِ بادهای هرزه ایمن نیستی


چون قیاسش می کنی با من، پس از من هرکسی

هرچه گوید عاشقم،می‌گویی:"اصلا نیستی"


دست وقتی که تکان دادی عجب حالی شدم

اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی!


#کاظم_بهمنی

۲ نظر
سینا مرادی

نیست ...


در خیالات خودم،

در زیر بارانی که نیست…

می​رسم با تو به خانه،

از خیابانی که نیست…


می​نشینی روبرویم،

خستگی در می​کنی…

چای می​ریزم برایت،

توی فنجانی که نیست…


باز می​خندی و می​پرسی:

که حالت بهتر است؟!

باز می​خندم ، که خیلی،

گرچه ، می​دانی که نیست…


شعر می خوانم برایت،

واژه​ها گل می​کنند!!!

یاس و مریم می​گذارم،

توی گلدانی که نیست…


چشم می​دوزم به چشمت،

می​شود آیا کمی،

دست​هایم را بگیری،

بین دستانی که نیست...؟!


وقت رفتن می​شود،

با بغض می​گویم: نرو...

پشت پایت اشک می​ریزم،

روی ایوانی که نیست…


می​روی و خانه،

 لبریز از نبودت می​شود…

باز تنها می​شوم،

با یاد مهمانی که نیست...!


بعد تو

این کار هر روز من است!!!

باور این که نباشی،

کار آسانی که نیست...


« بیتا امیری »

۲ نظر
سینا مرادی

سرنوشت شوم

لبخند‌ها هرگز ملاک شاد بودن نیست

هر تیشه‌ای بر دوش، از فرهاد بودن نیست!


هر جا که باشی منطقِ آیینه‌ها این است

در چشم بودن، معنی در یاد بودن نیست!


ای در قفس‌افتاده، افسوس چه را داری؟

بیرون از اینجا دردِ ما آزاد بودن نیست!


از عشق دیگر هرچه می‌گویند افسون است

آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست!


هر کس نداند، لطفعلی‌خان خوب می‌داند

در جنگ، پیروزی به پُر تعداد بودن نیست!


ای سرنوشتِ شوم، جام شوکرانت کو؟

این خانه دیگر درخورِ آباد بودن نیست!



« احسان اکابری »

۴ نظر
سینا مرادی

درد یعنی ...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

بدنت را بکشانی به سر دار خودت  


کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد

بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی

بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت


درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود

بشوی عابر آواره ی افکار خودت


اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...


۳ نظر
سینا مرادی

رقیب ...

گذاشتم بروی تا مرام بگذارم

به دل شکستنِ تو احترام بگذارم


سکوت کردم و چیزی نخواستم از تو

وظیفه بود که سنگِ تمام بگذارم


خودم مسبّبِ هر پر کشیدنت بودم

خودم نخواسته بودم که دام بگذارم


فقط اگر که دلم تنگ شد بهانه گرفت

اجازه هست برایت پیام بگذارم؟


چقدر لحظه‌ی تنهایی‌ام سرِ خود را

به جای شانه‌ی تو روی پام بگذارم؟


به احترامِ غمِ رفتن تو مجبورم

نوار مرثیه‌ای بی کلام بگذارم


مرا ببخش که ترس از رقیب باعث شد

به جای اسم تو در شعر ، لام بگذارم ...

۳ نظر
سینا مرادی

برگشت

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت


خوشبختی‌ام این بار می‌آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت


مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه‌ای را چید ، برگشت


آن روز عزرائیل می‌آمد سراغم

دست تو را برگردنم تا دید برگشت !


او هم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گر چه بی‌تردید برگشت


بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه

اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت


مثل فقیر خسته و درمانده‌ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت


بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت


بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!


« رویا باقری »

۳ نظر
سینا مرادی