۶۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشقانه» ثبت شده است

رفیقِ نارفیق

مهربان بودیم ولی خنجر زدند بر پشت ما
داس نامردی زدند بر دست و بر انگشت ما

برده‌اند ما را به چشمه و ندادند آب خوش
تیشه قهر است هنوز بر ریشه و بر خشت ما

تشنه لب هستیم کنار ساحل و دریای آب
وای، خشکانیده شد سبزه، چمن بر دشت ما

دانه بسیار است ولی دانه درشت بسیارتر
آتش و داغ رفیق مانده هنوز بر شصت ما

بند کیفم را بدست دارد رفیق نارفیق
عاشق انگشتری گردید، برید انگشت ما

ناله #آرام تا عرش و سما گویا رسید
کی پریشانی و فقر پر میکشد از مشت ما


#حمید_آرامیان

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۵ دی ۹۷

    همسایه‌ی حسود

    روزی مردی ثروتمند برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی وسیع با درختان پر از میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد .

    یک روز صبح زود مرد ثروتمند خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد.


     منبع: @AjibJaleb_tn

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱ دی ۹۷

    دیر نیست...

    مات چشمان تواَم، اما دلم درگیر نیست
    از تو ای یوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست

    این شکاف پشت پیراهن شهادت می‌دهد
    هیچ‌کس در ماجرای عشق بی‌تقصیر نیست

    از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی «رفیق»
    آنچه در تعریف ما گفتی کم از تحقیر نیست

    هر زمانی روبروی آینه رفتی بدان
    در پریشان‌بودنت این آه بی‌تأثیر نیست

    قلب من با یک تپش برگشت، گاهی ممکن است
    آن‌قدرها هم که می‌گویند گاهی دیر نیست!



       منبع: @AdabSar

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷

    من هم بهاری داشتم

    این خزانم را نبین من هم بهاری داشتم
    با تمام بی‌کسی‌هایم تباری داشتم

    دست شب تاراج زد بر پیکر خورشید من
    ورنه با آن صبح امیدم قراری داشتم

    بر دلم هر لحظه می‌رویید شوق عاشقی
    در کنار سادگی‌ها روزگاری داشتم

    دیر فهمیدم تفاوت را میان اشک‌ها
    کز تمام نارفیقان چشم یاری داشتم

    سینه می‌سوزد ز فریادی غریب و آشنا
    من وداعی تلخ از یادِ نگاری داشتم

    می‌کشد هر دم به سخره اشک‌هایم را فلک
    خوب می‌داند چه قلب بردباری داشتم

    دیده می‌بندم که حسرت بر دلم بسیار شد
    ای دریغا من در این ویرانه داری داشتم...

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱ آذر ۹۷

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

    سال نو ... عید امسال ... سال به سال غمگین تر ...

    با من مرور کن تلخ بودن سرنوشت را !!



    گاهی میان دیده و دل جنگ می شود

    گاهی غزل، برای تو دلتنگ می شود


    گاهی دو کوچه فاصله ی خانه های ماست

    اما همین دو کوچه، دو فرسنگ می شود


    گاهی برای رفتن تو، گریه می کنم

    هق هق، ترانه و...نفس، آهنگ می شود


    گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود 

    می ریزد و نتیجه ی آن، ننگ می شود


    گاهی میان خلوت افکار خسته ام

    شیطان به دست تیره ی تو رنگ می شود


    از اینکه عاشقانه تو را می پرستم و...

    از اینکه ظالمانه، دلت سنگ می شود


    از اینکه باز هم دل من را ربوده ای 

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...


    #محمدعلی_بهمنی


    منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

    تو همانی که ...

    دانبوی غمگین

    فک کنم امروز میشه بیست و دومین سالی که از عمرم گذشته ...



    تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

    او که هرگز نتوان یافت همانندش را


    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

    غزل و عاطفه و روح هنرمندش را


    از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

    هر که تبلیغ کند خوبیِ دلبندش را


    مثل آن خواب، بعید است ببیند دیگر

    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را


    مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

    مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

    به تو اصرار نکرده است فرآیندش را


    قلبِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را


    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

    بفرستند رفیقان به تو این بندش را :


     « منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

    لای موهای تو گم کرد خداوندش را »


    « کاظم بهمنی »


    منبع: @Beytpoem 💕

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۶ بهمن ۹۶

    دوست دارم، منم ...

    بهش می گفتن "عباس بندری".
    اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود.
    مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود. من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری. بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد. مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》 برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری همونو》 خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》. اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم  سمت مژگان. دوباره خندید《 منم نمیخورم》ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》 گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》 گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن،  این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》. حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده. 


    سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد.  بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》

    یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》

    بعد سه تایی  خندیدم ... 

    تمام شهر "هم همینطور".


    « حمید جدیدی »


    منبع: @jomelat_Nab

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶

    خرگوش معشوق :)

    فیلم داده از کاهو دادنش به خرگوش

    ولی من فقط دستای اونو نگاه میکنم

    از دویدن خرگوشش اما من فقط

    صدای خندشو دقت میکنم ...

    چند دقیقه بعدش پیام میده

    - دیدی ؟

    + چیو؟!

    - فیلمو دیگه خوشگل بود ؟!

    + آها آره مثل همیشه خوشگل میخندی لاکتم همون رنگه که من دوس دارم

    - وا دیوونه خرگوشو میگم ؟!

    + خرگوش ؟! من وسط سکانس فیلمایی که تو توشون نیستی ام همه حواسم پرت تو میشه چه برسه خودتم توش باشی. آخه وقتی تو توی فیلمی خرگوش کیلویی چنده؟!


    منبع:

    -ناشناس

    @Blck_DreaM

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

    برگشت

    مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

    انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت


    خوشبختی‌ام این بار می‌آمد بماند

    یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت


    مانند گنجشکی که از آدم بترسد

    تا از کنارم دانه‌ای را چید ، برگشت


    آن روز عزرائیل می‌آمد سراغم

    دست تو را برگردنم تا دید برگشت !


    او هم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

    با شک می آمد گر چه بی‌تردید برگشت


    بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه

    اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت


    مثل فقیر خسته و درمانده‌ای که

    از لطف صاحب خانه ناامید برگشت


    بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

    اما غم من تازه از تبعید برگشت


    بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

    مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲ شهریور ۹۵

    گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

    گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

    یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است


    با زور مُســـکن قوی خــــوابیدن

    با دلهره از خواب پریدن سخت است


    عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

    تا درک کنی که دل بریدن سخت است


    بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

    یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است


    هر روز سر کوچه نشستن تا شب

    از فاصله های دور دیدن سخت است


    حقا که تو سهم من نبودی حالا

    فهمیدن این درد شدیدا سخت است


    باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

    بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است


  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.