۹۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کوتاه» ثبت شده است

داستانک - چاه آب

در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت.

یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود.

روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید.

مرد خردمند به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد.

روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود.

دوباره پیش خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند.

روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود.

روستاییان بنابر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.

مرد خردمند گفت: «چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟»

روستاییان گفتند: نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!


منبع: @jomelat_Nab

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷

    دوستی و مهر

    گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد؟ مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند.

    پیرمردی گفت به راستی چنین است. من هم مانند اسب تو شده ام. مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم.

    می گویند آن پیرمرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت. چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد.

    صاحب اسب و مردم متعجب شدند. او را گفتند چطور برخاست؟ پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم.

    می گویند: از آن پس پیرمرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند.

    ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است.


    منبع: @ancient

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱ تیر ۹۷

    راز بی اخلاقی مسلمانان از زبان خواجه نصیرالدین

    در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود.

    روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت: می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟

    من بدو گفتم:

    بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم.

    خواجه نصیرالدین فرمود:

    در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند، آن فرمان "امّا" و"اگر" دارد.


    در اسلام تو را می گویند:

    دروغ نگو، امّا دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.

    غیبت مکن، امّا غیبت انسان بدکار را باکی نیست.

    قتل مکن، امّا قتل نامسلمان را باکی نیست.

    تجاوز مکن، امّا تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.


    و این "امّا" ها مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند.


    این است راز نابخردی مسلمانان ...


    « اخلاق ناصری »

    شمس الدین محمد جوینی


    منبع: @jomelat_Nab

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    انتقاد

    فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت ، استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

    شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.

    استاد به او گفت :

    آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : "اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید"

    غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند!

    استاد به شاگرد گفت : " همه انسان ها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه "


    منبع: @ancient ™

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷

    جایگاه الاغ !

    یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .

    ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

    ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.


    بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!

    ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.


    مراقب باشید به هر الاغى جایگاهى بالاتر از شأن او ندهید...


    منبع: @ancient ™

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷

    نفرین مسلمان !

    فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

    خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر، مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید) 

    زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .

    مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !

    روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است ک غذا برایش می آورد. 

    از آن شب ب بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم ک چرا جانش را نگرفتی !!! 


    حکایت خیلیاست

    با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

    تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی


    منبع: @qazvin_abad

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷

    تخصص بالاتر است یا تقوا ؟

    سال ۵۸ مناظره ای داغ بین مهندس بازرگان و شهید بهشتی تحت عنوان "تخصص بالاتر است یا تعهد و تقوا؟" در صدا و سیما برگزار شد. 


    شهید بهشتی معتقد بود مسئولین باید متعهد باشند و بازرگان اعتقاد داشت تخصص مهمتر است.

    در لابلاى بحث مرحوم بازرگان سئوالى از شهید بهشتی پرسید: 

    آقای دکتر فرض کنیم که قصد دارید با اتوبوس از شهرى به تهران بیایید.

    راننده ای داریم که جاده را مثل کف دست میشناسه ولی اهل همه جور معصیتی است و راننده دیگری که تازه کار است ولی بسیار متقی و اهل تدین. شما خانواده تون رو با کدام راننده راهی میکنید؟! 

    در این هنگام شهید بهشتی مکثی طولانی کرده سپس به علامت تایید نظر مرحوم بازرگان، بزرگوارانه فرمودند آقا من دیگه صحبتی ندارم!


    متن دیگرى با این مضمون را به دکتر چمران نسبت میدهند:

    از دکتر چمران سئوال کردند آقای دکتر تقوا بالاتر است یا تخصص؟

    شهید چمران پاسخ داد :

    تقوا بالاتر است!

    ولی اگر کسی تخصص کاری را نداشته باشد و منصبی را قبول کند قطعاً انسان “بی تقوایی” است…


    منبع: @ancient ™

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

    لعنت ...

    لعنت به من وُ عشق تو وُ وعده ی "ما"یت

    لعنت به منِ بی شرفِ مانده به پایت


    له کرده غرور و دل و آیینِ شعورم 

    بی میلی و سردیِ دل و زنگ صدایت


    باید بروم، ماندنم انکارِ شعور است 

    نادیده بگیرم همه ی خاطره هایت


    هی بغض و نمِ اشک و من و بالشِ خیسم 

    تکرار تو وُ خاطره ی مانده به جایت


    کافر شدم از بعد تو ، انگار دوباره 

    لازم شده پیغمبر و اعجاز خدایت


    من میروم آهسته و میپوسم و شاید 

    روزی کسی از من غزلی خواند برایت


    « لیلا کاظمی »


    منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷

    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم ...

    پدری بود که دخترشو مى خواست بفروشه. یه روز دختره فرار میکنه و به شیخی که حاکم اون شهر بود پناه میبره. شیخ به دختره دلداری میده میگه نترس من مواظبت هستم.

    شب وقتی دختره میخواد بره تواتاقش بخوابه میبینه شیخ با بدنی لخت از دختره تقاضا میکنه که با هم شب رو سرکنن! دختره ازکاخ فرار میکنه میره تو جنگل و یه کلبه میبینه که کنارش چند تا پسر نشستن دارن مشروب میخورن. ساقی دختر رو میارتش کنار آتیش

    دختره با گریه همه چیزو تعریف میکنه... ساقی میگه نترس ما با تو کاری نداریم برو تو کلبه بخواب... دختره بیچاره با خودش میگه پدرم به من پدری نکرد، شیخ هم خواست بهم تجاوز کنه حالامن تو کلبه ی چند تا جوان مست تا صبح چه جوری بخوابم…

    دختره خوابش میبره صبح وقتی بلند میشه میبینه چند تا جوان خوابیدن و پتوهاشون رو کشیدن رو دختره تا گرمش بشه، چشش می افته به ساقی میبینه پیک عرق دستشه و خودش یخ زده مرده !

    ساقی تا صبح تو سرما بیدار بود تا دختر در امان باشه دختر میره پیش ساقی پیک رو برمیداره میگه

     

    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم

    وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد


    خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

    تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند


    منبع: @qazvin_abad

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

    سال نو ... عید امسال ... سال به سال غمگین تر ...

    با من مرور کن تلخ بودن سرنوشت را !!



    گاهی میان دیده و دل جنگ می شود

    گاهی غزل، برای تو دلتنگ می شود


    گاهی دو کوچه فاصله ی خانه های ماست

    اما همین دو کوچه، دو فرسنگ می شود


    گاهی برای رفتن تو، گریه می کنم

    هق هق، ترانه و...نفس، آهنگ می شود


    گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود 

    می ریزد و نتیجه ی آن، ننگ می شود


    گاهی میان خلوت افکار خسته ام

    شیطان به دست تیره ی تو رنگ می شود


    از اینکه عاشقانه تو را می پرستم و...

    از اینکه ظالمانه، دلت سنگ می شود


    از اینکه باز هم دل من را ربوده ای 

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...


    #محمدعلی_بهمنی


    منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.