۳۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

لعنت ...

لعنت به من وُ عشق تو وُ وعده ی "ما"یت

لعنت به منِ بی شرفِ مانده به پایت


له کرده غرور و دل و آیینِ شعورم 

بی میلی و سردیِ دل و زنگ صدایت


باید بروم، ماندنم انکارِ شعور است 

نادیده بگیرم همه ی خاطره هایت


هی بغض و نمِ اشک و من و بالشِ خیسم 

تکرار تو وُ خاطره ی مانده به جایت


کافر شدم از بعد تو ، انگار دوباره 

لازم شده پیغمبر و اعجاز خدایت


من میروم آهسته و میپوسم و شاید 

روزی کسی از من غزلی خواند برایت


« لیلا کاظمی »


منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

    سال نو ... عید امسال ... سال به سال غمگین تر ...

    با من مرور کن تلخ بودن سرنوشت را !!



    گاهی میان دیده و دل جنگ می شود

    گاهی غزل، برای تو دلتنگ می شود


    گاهی دو کوچه فاصله ی خانه های ماست

    اما همین دو کوچه، دو فرسنگ می شود


    گاهی برای رفتن تو، گریه می کنم

    هق هق، ترانه و...نفس، آهنگ می شود


    گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود 

    می ریزد و نتیجه ی آن، ننگ می شود


    گاهی میان خلوت افکار خسته ام

    شیطان به دست تیره ی تو رنگ می شود


    از اینکه عاشقانه تو را می پرستم و...

    از اینکه ظالمانه، دلت سنگ می شود


    از اینکه باز هم دل من را ربوده ای 

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...


    #محمدعلی_بهمنی


    منبع: @beytpoem

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

    عذر ما را خواستن کار تو نیست


    سازگاری با رفیقان ظاهراً کار تو نیست

    از وفا و مهربانی دم زدن کار تو نیست

    تو شریک دزد بودی و رفیق قافله

    غارتم کردی ولی گفتی به من کار تو نیست


    پیش از آنی که بخواهی از کنارت می‌روم

    تا بدانی عذر ما را خواستن کار تو نیست

    ناز کم کن ، عشوه بس کن ، اشتباهی آمدی

    دلبری از ما جوانان پیرزن! کار تو نیست


    لایق تو خسرو بود و مایه‌دارانی چو او

    شرط‌بندی با کسی چون کوهکن کار تو نیست

    شیر کی دیدی که با کفتارها دمخور شود ؟!

    دور شو از من، نبرد تن به تن کار تو نیست


    لب مطلب: « کار هر بز نیست خرمن کوفتن

    گاو نر می‌خواهد و مرد کهن » کار تو نیست


    شاعر : کاظم بهمنی

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶

    تو همانی که ...

    دانبوی غمگین

    فک کنم امروز میشه بیست و دومین سالی که از عمرم گذشته ...



    تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

    او که هرگز نتوان یافت همانندش را


    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

    غزل و عاطفه و روح هنرمندش را


    از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

    هر که تبلیغ کند خوبیِ دلبندش را


    مثل آن خواب، بعید است ببیند دیگر

    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را


    مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

    مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

    به تو اصرار نکرده است فرآیندش را


    قلبِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را


    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

    بفرستند رفیقان به تو این بندش را :


     « منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

    لای موهای تو گم کرد خداوندش را »


    « کاظم بهمنی »


    منبع: @Beytpoem 💕

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۶ بهمن ۹۶

    چه کردی؟

    تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ ببین عشق دیوانه من چه کردی

    در ابریشم عادت آسوده بودم... تو با حال پروانه من چه کردی؟


    ننوشیده از جام چشم تو مستم... خمار است میخانه من... چه کردی؟

    مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه من چه کردی؟


    مرا خسته کردی و خود خسته رفتی... سفر کرده! باخانه من چه کردی؟

    جهان من از گریه‌ات خیس باران... تو با سقف کاشانه من چه کردی؟


    « ️افشین یداللهی »

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۹۶

    سرنوشت شوم

    لبخند‌ها هرگز ملاک شاد بودن نیست

    هر تیشه‌ای بر دوش، از فرهاد بودن نیست!


    هر جا که باشی منطقِ آیینه‌ها این است

    در چشم بودن، معنی در یاد بودن نیست!


    ای در قفس‌افتاده، افسوس چه را داری؟

    بیرون از اینجا دردِ ما آزاد بودن نیست!


    از عشق دیگر هرچه می‌گویند افسون است

    آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست!


    هر کس نداند، لطفعلی‌خان خوب می‌داند

    در جنگ، پیروزی به پُر تعداد بودن نیست!


    ای سرنوشتِ شوم، جام شوکرانت کو؟

    این خانه دیگر درخورِ آباد بودن نیست!



    « احسان اکابری »

  • نظرات [ ۴ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵

    درد یعنی ...

    درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

    عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


    به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

    بدنت را بکشانی به سر دار خودت  


    کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد

    بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


    درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی

    بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت


    درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

    بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


    بگذاری برود در پی خوشبختی خود

    و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


    درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود

    بشوی عابر آواره ی افکار خودت


    اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

    درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...


  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

    رقیب ...

    گذاشتم بروی تا مرام بگذارم

    به دل شکستنِ تو احترام بگذارم


    سکوت کردم و چیزی نخواستم از تو

    وظیفه بود که سنگِ تمام بگذارم


    خودم مسبّبِ هر پر کشیدنت بودم

    خودم نخواسته بودم که دام بگذارم


    فقط اگر که دلم تنگ شد بهانه گرفت

    اجازه هست برایت پیام بگذارم؟


    چقدر لحظه‌ی تنهایی‌ام سرِ خود را

    به جای شانه‌ی تو روی پام بگذارم؟


    به احترامِ غمِ رفتن تو مجبورم

    نوار مرثیه‌ای بی کلام بگذارم


    مرا ببخش که ترس از رقیب باعث شد

    به جای اسم تو در شعر ، لام بگذارم ...

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵

    برگشت

    مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

    انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت


    خوشبختی‌ام این بار می‌آمد بماند

    یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت


    مانند گنجشکی که از آدم بترسد

    تا از کنارم دانه‌ای را چید ، برگشت


    آن روز عزرائیل می‌آمد سراغم

    دست تو را برگردنم تا دید برگشت !


    او هم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

    با شک می آمد گر چه بی‌تردید برگشت


    بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه

    اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت


    مثل فقیر خسته و درمانده‌ای که

    از لطف صاحب خانه ناامید برگشت


    بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

    اما غم من تازه از تبعید برگشت


    بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

    مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲ شهریور ۹۵

    گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

    گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

    یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است


    با زور مُســـکن قوی خــــوابیدن

    با دلهره از خواب پریدن سخت است


    عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

    تا درک کنی که دل بریدن سخت است


    بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

    یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است


    هر روز سر کوچه نشستن تا شب

    از فاصله های دور دیدن سخت است


    حقا که تو سهم من نبودی حالا

    فهمیدن این درد شدیدا سخت است


    باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

    بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است


  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.