سینا مرادی

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

غم جانانه

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت


تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت


آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت


خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت


چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت


ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت


ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


«حافظ»


Sina Moradi

۱ نظر
سینا مرادی

شعری زیبا از شهریار

ای صبا با تو چه گفتند

که خاموش شدی ،


چه شرابی به تو دادند

که مدهوش شدی ،


تو که آتشکده عشق و محبت بودی

چه بلا رفت که

خاکستر و خاموش شدی ،


تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و

دل‌ها همه گوش ،

چه شنفتی که زبان بستی و

خود گوش شدی ،


خلق را گرچه وفا نیست

ولیکن گل من ؛

نه گمان دار که رفتی و 

فراموش شدی ...!


" شهریار "


Sina Moradi

۳ نظر
سینا مرادی

رو سیاهم حسین (ع)

ﭼﺸﻢ ﻭﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺮﭘﺮ ﺷﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ

ﻧﯿﺰﻩ ﺩﺭ ﻧﯿﺰﻩ ﻏﺮﯾﺒﺎﻧﻪ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ


ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻣﺎﻝ ﮐﺒﻮﺩ ﺳﻢ ﻣﺮﮐﺐ ﻫﺎ، ﻧﻪ

ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻼﺋﮏ ﺑﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ


از همه رو سیاه ترم، خدایا خودت به حرمت امام حسین (ع) کمکم کن…


Sina Moradi

۲ نظر
سینا مرادی

به سلامتی اون زندانی که...

به سلامتی اون زندانی که به مادرش گفت قراره فردا برای چند روز از زندان آزاد بشم. مادر میخوام فرار کنم ازین مملکت ...

گذشت سال‌ها! نه زنگی زد نه ازش خبری اومد ...!

مادرش تو دله خودش گفت حیف چند سال زحمتم ببین چند ساله یه خبری از ما نمیگیره ...!!!

همون روزا که مادر دل تنگ پسرش شده بود رفت پیش رئیس زندان و گفت این مشخصات پسرمه ببین چند سال از زندان رفته یا نه؟!؟!

رئیس زندان نگاهی به شناسنامش کرد و گفت این زندانی ۷ سال پیش اعدام شده ...!!!

مادرش بغض کرد و گفت شاید اشتباه میکنید...

رئیس زندان گفت نه مادر جان، این تنها زندایی که هیچ‌وقت از یادم نمیره. هیچکس نیومد جنازشو تحویل بگیره، مامورای شهرداری خاکش کردن ...!!!


سلامتی همه کسایی که حاضرن بمیرن اما کسی رو ناراحت نکنن ...!!!


Sina Moradi

۸ نظر
سینا مرادی

گاهی نفسی هست، ولی هم‌نفسی نیست

گاهی نفسی هست٬ ولی هم‌نفسی نیست

در هر نفست هم، نفست هیچ کسی نیست

آنقدر غریبی که در این شهر درندشت

دنیای تو اندازه‌ی کنج قفسی نیست

باید که هوایی به سرت داشته باشی

در قلب زمستانی‌ات امّا هوسی نیست

تلخ است که راضی شده باشی به دغل‌ها

شیرین شده باشی و ببینی مگسی نیست ...!

تنهاییت آنقدر بزرگ است که پیشش

خوشبختیت اندازه‌ی حجمِ عدسی نیست

کبریت بکش روی خودت شاعر بدبخت!

فریاد بزن! داد بزن! دادرسی نیست

لعنت به توکه هر نفست مژده‌ی درد است

گاهی نفسی هست٬ ولی هم نفسی نیست ...


Sina Moradi

۷ نظر
سینا مرادی

چه بلایی به سر سامینتک آمد؟؟؟

۱- چرا سامینتک بارها با امید بیش‌تر شروع به فعالیت کرد ولی بعد از مدت کوتاهی تمامی فعالیت‌های سامینتک به طور ناگهانی متوقف می‌شد؟


۲- چرا مرجان طباطبایی به طور ناگهانی و بدون معرفی ویژه وارد سامینتک شد و با فاصله ای کم، مدتی به عنوان برنامه‌نویس ارشد سامینتک (که از مهم‌ترین مسئولیت‌های گروه است) فعالیت می‌کرد؟ آیا ایشان هنوز در گروه حضور دارند؟


۳- آیا اعضای گروه سامینتک واقعا با همدیگر ارتباط دارند؟ آیا گروه تک نفره کنترل می‌شود؟


۴- چرا با این که پیشنمایش‌های بسیاری از نرم افزارها و بازی های سامینتک در سایت نمایش داده شده اند، اما هرگز نسخه اصلی آن ها ارائه نشد؟


۵- چرا بارها سیاست و وظایف سامینتک در برابر کاربرانش تغییر کرد؟ مثلا چرا قبلا سایت سامینتک به عنوان مرکز ارائه نرم افزارهای خود فعالیت می‌کرد، اما بعدتر مطالب آموزشی و سورس کد و ... در سایت قرار گرفت؟


۶- چرا با وجود آماده بودن برخی از برنامه های ویندوز و اندروید سامینتک، یا برخی از سرویس های آن مانند برنامه چت، یا نسخه جدید برخی از آموزش ها مانند آموزش سی پلاس پلاس و جاوا و ... هیچ وقت بر روی سایت قرار نگرفتند؟


۷- چه بلایی به سر سامینتک آمد؟ آیا سامینتک هنوز هم وجود دارد یا فقط اسمی از این گروه باقی مانده؟

۳ نظر
سینا مرادی

بعد از این عشق

بعد از این عشق به هر عشق جهان می‌خندم

هرکه آرد سخن عشق به میان می‌خندم

من از آن روز که دلدارم رفت

به هوس‌بازی این بی‌خبران می‌خندم

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشتست به آن می‌خندم


Sina Moradi

۴ نظر
سینا مرادی

دلم یک دوست می‌خواهد...

امیدی بر جماعت نیست می‌خواهم رها باشم

اگر بی‌انتها هم نیستم بی‌ابتدا باشم ....


چه می‌شد بینِ مردم رد شوم آرام و نامرعی

که مدت‌هاست می‌خواهم یک شب خدا باشم ...


اگر یک بارِ دیگر فرصتی باشد که تا دنیا بیایم

دوست دارم تا قیامت در کما باشم ...


خیابان‌ها پر از دلداده و معشوقِ سردرگم

ولی کو آن‌که پیشش می‌توانم بی‌ریا باشم؟


کسی باید بیاید مثلِ من باشد، خودم باشد

که با او جایِ لفظِ مضحکِ من یا تو (ما) باشم ...


یکی باشد که بعد از سال‌ها نزدیکِ او بودن

به غافلگیر کردن‌هایِ نابش آشنا باشم ...


دلم یک دوست می‌خواهد که اوقاتی که دلتنگم

بگوید:

خانه را ول کن بگو: من کِی کجا باشم؟؟؟


Sina Moradi

۳ نظر
سینا مرادی