سینا مرادی

۵۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

این چه وقت بیست گرفتن بود احمق

خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم

به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم

یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم

آن روز ها سوم راهنمایی بودم 

جو عجیبی داشت آن مدرسه

انگار که تمام دانش آموزانش هر دقیقه یک ردبول را سر می کشیدند

قبل از آمدن معلم می زدند و می رقصیدند و دعوا می‌کردند

این داستان ادامه داشت تا سه شنبه زنگ دوم

زنگ تفریح که تمام شد وقتی همه برگشته بودند سر کلاس ، دیدم هیچکس از جایش تکان نمی خورد

انگار که تمام هم کلاسی های پر انرژی و شَر کلاسمان مومیایی شده اند 

هیچ صدایی نبود به جز صدای یک کفش

در کلاس باز شد ، برای اولین بار‌ دیدم که تمام کلاس برای یک معلم ایستادند

اندام نحیفی داشت و چهره اش نشان می داد با خشخاش احساس نزدیکی‌می‌کند

چشم هایم خیره به کتاب علوم بود که همیشه عاشقش بودم 

کمتر از یک ساعت درس داد و بعد یکی‌از بچه ها را صدا کرد تا برگه ها را پخش کند

چه برگه ای؟ برگه ی امتحان

هیچکس جرات اعتراض نداشت

امتحان از درسی که همین چند دقیقه ی پیش یاد داده بود

امتحان که تمام شد نمره ها را بلند خواند ، تنها کسی بودم که بیست گرفته بودم و شاد بودم 

در حال و هوای خودم بودم که گفت : «این نمره سطح شماست ، هر هفته امتحان داریم و به ازای هرنیم نمره که از نمره ی این امتحان کمتر بگیرید تنبیه می شوید »

یک سیم سیاه و سفید هم روی میزش بود 

یخ زدم 

در دلم گفتم این چه وقت بیست گرفتن بود احمق!

از قدیم تر ها عادت داشتم بهترین و بدترین روز مدرسه را انتخاب کنم

انشا ، علوم ، ورزش ، ندید می شد گفت بهترین روز هفته ست ولی اینطور نبود 

من تا آخر آن سال دیگر‌ هرگز‌ علوم بیست نگرفتم‌ از نیم نمره تا سه نمره کم گرفتم 

دست هایم را بالا میگرفتم و سیم به‌انگشت هایم می خورد

هر نیم نمره کمتر یک سیم

اگر از دیوار صدا در می آمد از من هم صدا در می آمد 

درد داشت ولی درد اصلی وقتی بود که کسانی که پنج نمره از من کمتر گرفته بودند چون نمره ی اولیه ی کمتری داشتند سیم نمی خوردند ولی دست های من مشتری ثابت سیم معلم علوم بود

با نفرت تمام به چشم هایش خیره می شدم و تمام فحش های جهان از ذهنم عبور می‌کرد ولی با درد لبخند می زدم تا غرورم نشکند

روز آخر کلاس ها من را کنار‌کشید و گفت « توان تو‌ بیست بود، من سیم رو می زدم تا هیچوقت از چیزی که توانایی ش رو داری دست نکشی ، تا به کمتر از حق و توانت راضی نشی » امشب به این فکر می‌کنم که در این سال ها چقدر دست‌هایم‌ به سیم خوردن احتیاج‌ داشته ، به اینکه چه جاهایی به حقم نرسیدم و همه ی توانم رو نگذاشتم


👤 حسین حائریان

منبع: @Codeine

۰ نظر
سینا مرادی

زیاده روی در گفتن فضیلت

مردی وارد خانه شد. همسرش را در حال گریه دید. علت را جویا شد. همسرش گفت: گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند، وقتی بی‌حجابم، مرا نگاه می کنند بیم آن دارم این امر معصیت باشد! مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید. تبری آورد و درخت را قطع کرد. پس از یک هفته روزی زود از کارش به خانه آمد و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!


شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت. به شهر دوری رسید که مردم آن شهر مقابل کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی علت را جویا شد، گفتند: از گنجینه پادشاه دزدی شده! در این میان مردی که بر پنجه پا راه می رفت از آنجا عبور کرد. مرد پرسید: او کیست؟ گفتند: شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!


مرد گفت: بخدا دزد را پیدا کردم مرا نزد پادشاه ببرید. او به پادشاه گفت: شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است! شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد. پادشاه از مرد پرسید: چگونه فهمیدی که او دزد است؟ مرد گفت: تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی، بدان که سرپوشی است برای یک خطا!


منبع: @ancient ™

۰ نظر
سینا مرادی

روزی که امیر کبیر به شدت گریست!

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.


هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.


روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.


چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.


امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.


چقدر جاى امیرکبیر این روز ها خالیست...


منبع: @ancient ™

۰ نظر
سینا مرادی

دوست دارم، منم ...

بهش می گفتن "عباس بندری".
اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود.
مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود. من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری. بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد. مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》 برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری همونو》 خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》. اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم  سمت مژگان. دوباره خندید《 منم نمیخورم》ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》 گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》 گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن،  این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》. حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده. 


سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد.  بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》

یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》

بعد سه تایی  خندیدم ... 

تمام شهر "هم همینطور".


« حمید جدیدی »


منبع: @jomelat_Nab

۰ نظر
سینا مرادی

سگ مسابقه ای

وقتی پسر بچه بودم، من و برادرم سگ می خواستیم، برای همین پدرمون واسه مون یه سگ تازی پیر گرفت. تازی یه سگ مسابقه ایه، کارش اینه که تموم عمر توی مسابقه دور خودش بدوه و یه تیکه حوله که شبیه خرگوش می مونه رو تعقیب کنه.

یه روز بردیمش به پارک و بابامون بهمون هشدار داده بود که سگه خیلی سریعه اما ما نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم. خلاصه برادرم افسار رو باز کرد و در همون لحظه سگه یه گربه دید، حدس می زنم گربه شبیه همون یه تیکه حوله بود. سگ دوید، توی عمرم هیچی به زیبایی اون سگ پیر در حال دویدن ندیدم، تا اینکه بالاخره گربه رو گرفت و همون چیزی که می ترسیدیم اتفاق افتاد، اون گربه کوچیک رو کشت...تیکه تیکه کردش و بعدش گیج و حیرون همون جا نشست...


اون سگ تموم عمرش مشغول دویدن دنبال اون چیز بود و وقتی که گرفتش نمی دونست باهاش چی کار کنه...


« جاناتان_نولان »


منبع: ⠀    @jomelat_Nab

۰ نظر
سینا مرادی

سلام

دوستی میگفت: 

ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند. یک روز مرا دید و گفت: 

سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ 


گفتم:

بله! گفت:

فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است! من تعجب کردم، گفتم:

یعنی چه!؟ گفت:

قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی.


همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند...


از آن لحظه فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد، عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد. 


سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم...


سلاممون بو نیاز نده ...!!!!

۰ نظر
سینا مرادی

حسنک روزگار ما ...

گاو ماما می کرد، گوسفند بع بع می کرد، سگ واق واق می کرد؛

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد!

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد ...


منبع: @ancient ™

۰ نظر
سینا مرادی

داستان افسانه ای قلعه ی زنان وفادار

در شهر وینسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام زنان وفادار که داستان جالبی دارد و مردم آن جا با افتخار آن را تعریف می کنند.


 در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخیر می کند و مردم به این قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پیام می دهد که حاضر است اجازه بدهد فقط زنان و بچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترین دارایی خودشان را هم بردارند و بروند

به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند

قیافه فرمانده دیدنی بود وقتی دید

هر زنی شوهر خودش را کول کرده

و دارد از قلعه خارج می شود ...!

زنان مجرد هم پدر یا برادرشان را حمل می کردند

شاه خنده اش می گیرد، اما خلف وعده نمی کند و اجازه می دهد بروند


و این قلعه از آن زمان تا به امروز به نام "قلعه زنان وفادار" شناخته می شود

این که با ارزش ترین چیز زندگی مردم آن جا پول و چیزهای مادی نبود

و اینکه اینقدر باهوش بودند که زندگی عزیزان خود را نجات دادند تحسین برانگیز است!


۰ نظر
سینا مرادی

هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست !

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد 

با دست اشاره کردم بره پی کارش ...

یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد 

پسری با موهایِ فرفری و قیافه ای با مزه !

نا خود آگاه خنده ام گرفت . 

گفت : " عمو جون پسر داری ؟ بیا واسش بادکنک بگیر . خیلی خوشحال میشه بخدا . هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست ! "


اینو با بغض گفت ...


دو تا خریدم . یکی رو دادم به خودش.

 گفتم :" بیا اینم واسه  خودت. تو هم بازی کن ... "

گفت : " عمو دستت درد نکنه . بادکنک زیاد دارم . من بابا ندارم ! "


چراغ سبز شد ...

در راه بادکنک را باد کردم ... 

و من ترکیدم ! 


« شاهین شیخ  الاسلامی »

۳ نظر
سینا مرادی

توبه شکستیم ...

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند ...!

حلاج بر سر سفره آن‌ها نشست و چند لقمه بر دهان برد ...!


جذامیان گفتند : دیگران بر سر سفره ما نمی‌نشینند و از ما می‌ترسند ...

حلاج گفت آن‌ها روزه‌اند و برخاست...!!

غروب ، هنگام افطار حلاج گفت : خدایا روزه مرا قبول بفرما !!!

شاگردان گفتند : استاد ما دیدیم که روزه شکستی ...

حلاج گفت : ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم ولی دل نشکستیم ...


آنجا که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم


مولانا

۵ نظر
سینا مرادی