۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آموزنده» ثبت شده است

معلم تیدی

معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: "من همه شما را دوست دارم" ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام دارد، نداشت.

لباس های این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود.

این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی بود.

زیرا که او با بقیه بچه ها بازی نمی کرد و لباس هایش چرکین بودند و به نظافت شخصی خودش توجهی نمی کرد.

تیدی بقدری افسرده و درس نخوان بود که معلمش از تصحیح اوراق امتحانی اش و گذاشتن علامت در برگه اش با خودکار قرمز و یادداشت عبارت " نیاز به تلاش بیش تر دارد" احساس لذت می کرد.

روزی مدیر آموزشگاه از این معلم درخواست کرد که پرونده تیدی را بررسی کند.


معلم کلاس اول درباره او نوشته بود " تیدی کودک باهوشی است که تکالیفش را با دقت و بطور منظمی انجام می دهد ".

معلم کلاس دوم نوشته بود " تیدی دانش آموز نجیب و دوست داشتنی در بین همکلاسی های خودش است ولی بعلت بیماری سرطان مادرش خیلی ناراحت است "

اما معلم کلاس سوم نوشته بود " مرگ مادر تیدی تاثیر زیادی بر او داشت. او تمام سعی خود را کرد ولی پدرش توجهی به او نکرد و اگر در این راستا کاری انجام ندهیم بزودی شرایط زندگی در منزل، بر او تاثیر منفی می گذارد "

در حالی که معلم کلاس چهارم نوشته بود " تیدی دانش آموزی گوشه گیر است که علاقه ای به درس خواندن ندارد و در کلاس دوستانی ندارد و موقع تدریس می خوابد "

این جا بود که تامسون، معلم وی، به مشکل دانش آموز پی برد و از رفتار خودش شرمنده شد.

این احساس شرمندگی موقعی بیش تر شد که دانش آموزان برای جشن تولد معلمشان هرکدام هدیه ای با ارزش در بسته بندی بسیار زیبا تقدیم معلمشان کردند و هدیه تیدی در یک پلاستیک مچاله شده بود.


خانم تامسون با ناراحتی هدیه تیدی را باز کرد. در این موقع صدای خنده ی تمسخر آمیز شاگردان کلاس را فرا گرفت. هدیه ی او گردنبندی بود که جای خالی چند نگین افتاده آن به چشم می خورد و شیشه عطری که سه ربع آن خالی بود.

اما هنگامی که خانم تامسون آن گردنبند را به گردن آویخت و مقداری از آن عطر را به لباس خود زد و با گرمی و محبت از تیدی تشکر کرد. صدای خنده ی دانش آموزان قطع شد.

در آن روز تیدی بعد از مدرسه به خانه نرفت و منتظر معلمش ماند و با دیدنش به او گفت: " امروز شما بوی مادرم را می دهی "

در این هنگام اشک های خانم تامسون از دیدگانش جاری شد زیرا تیدی شیشه عطری را به او هدیه داده بود که مادرش استفاده می کرد و بوی مادرش را در معلمش استشمام می کرد.


از آن روز به بعد خانم تامسون توجه خاص و ویژه ای به تیدی می کرد و کم کم استعداد و نبوغ آن پسرک یتیم دوباره شکوفا شد و در پایان سال تحصیلی شاگرد ممتاز کلاسش شد. 

پس از آن تامسون دست نوشته ای را مقابل درب منزلش پیدا کرد که در آن نوشته شده بود " شما بهترین معلمی هستی که من تا الان داشته ام ".

خانم معلم در جواب او نوشت که تو خوب بودن را به من آموختی.

بعد از چند سال خانم تامسون پس از دریافت دعوت نامه ای از دانشکده ی پزشکی که از او برای حضور در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان رشته ی پزشکی دعوت کرده بودند و در پایان آن با عنوان " پسرت تیدی " امضاء شده بود، شگفت زده شد.

او در آن جشن در حالی که آن گردنبند را به گردن داشت و بوی آن عطر از بدنش به مشام می رسید، حاضر شد.


آیا می دانید تیدی که بود ؟

تیدی استوارد مشهورترین پزشک جهان و مالک مرکز استوارد برای درمان سرطان است.


منبع: @jomelat_Nab

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۰ اسفند ۹۶

    داستان افسانه ای قلعه ی زنان وفادار

    در شهر وینسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام زنان وفادار که داستان جالبی دارد و مردم آن جا با افتخار آن را تعریف می کنند.


     در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخیر می کند و مردم به این قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پیام می دهد که حاضر است اجازه بدهد فقط زنان و بچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترین دارایی خودشان را هم بردارند و بروند

    به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند

    قیافه فرمانده دیدنی بود وقتی دید

    هر زنی شوهر خودش را کول کرده

    و دارد از قلعه خارج می شود ...!

    زنان مجرد هم پدر یا برادرشان را حمل می کردند

    شاه خنده اش می گیرد، اما خلف وعده نمی کند و اجازه می دهد بروند


    و این قلعه از آن زمان تا به امروز به نام "قلعه زنان وفادار" شناخته می شود

    این که با ارزش ترین چیز زندگی مردم آن جا پول و چیزهای مادی نبود

    و اینکه اینقدر باهوش بودند که زندگی عزیزان خود را نجات دادند تحسین برانگیز است!


  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

    هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست !

    اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد 

    با دست اشاره کردم بره پی کارش ...

    یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد 

    پسری با موهایِ فرفری و قیافه ای با مزه !

    نا خود آگاه خنده ام گرفت . 

    گفت : " عمو جون پسر داری ؟ بیا واسش بادکنک بگیر . خیلی خوشحال میشه بخدا . هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست ! "


    اینو با بغض گفت ...


    دو تا خریدم . یکی رو دادم به خودش.

     گفتم :" بیا اینم واسه  خودت. تو هم بازی کن ... "

    گفت : " عمو دستت درد نکنه . بادکنک زیاد دارم . من بابا ندارم ! "


    چراغ سبز شد ...

    در راه بادکنک را باد کردم ... 

    و من ترکیدم ! 


    « شاهین شیخ  الاسلامی »

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۲۳ مرداد ۹۵

    توبه شکستیم ...

    جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند ...!

    حلاج بر سر سفره آن‌ها نشست و چند لقمه بر دهان برد ...!


    جذامیان گفتند : دیگران بر سر سفره ما نمی‌نشینند و از ما می‌ترسند ...

    حلاج گفت آن‌ها روزه‌اند و برخاست...!!

    غروب ، هنگام افطار حلاج گفت : خدایا روزه مرا قبول بفرما !!!

    شاگردان گفتند : استاد ما دیدیم که روزه شکستی ...

    حلاج گفت : ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم ولی دل نشکستیم ...


    آنجا که دلی بود به میخانه نشستیم

    آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

    از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

    ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم


    مولانا

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵

    عادت دارم ...

    پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :

    سردت نیست ؟

    گفت : عادت دارم

    گفت : می‌گویم برات لباس گرم بیاورند . ولی فراموش کرد ... صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود : به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد ... !


    مواظب قول و قرارو وعده هایمان باشیم ... !

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۳ مرداد ۹۵

    هر ذاتی را می‌شود درست کرد، جز ذات خراب !!!



    پیرمردی که شغلش دامداری بود، نقل می‌کرد:

    گرگى در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار تا توله داشت و اوایل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش می‌رسید، چون آزاری به گوسفندان نمی‌رساند و بخاطر ترحم به این حیوان و بچه هایش، اورا بیرون نکردم ولی او را کاملا زیر نظر داشتم .

    این ماده گرگ به شکار می‌رفت و هر بار مرغی، خرگوشی، بره‌ای ، شکار می‌کرد و برای خود و بچه‌هایش می‌آورد، اما با اینکه رفت و آمد او از آغل گوسفندان بود، هرگز متعرض گوسفندان ما نمی‌شد.

    ما دقیقا آمار گوسفندان و بره‌های آن‌ها را داشتیم و کاملا مواظب بودیم، بچه‌ها تقریبا بزرگ شده بودند.

    یک بار و در غیاب ماده گرگ که برای شکار رفته بود، بچه‌های او یکی از بره‌ها را کشتند!

    ما صبر کردیم ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد؛ وقتی گرگ برگشت و این منظره را دید، به بچه هایش حمله ور شد؛ آن‌هارا گاز می‌گرفت و می‌زد و بچه ها سرو صدا و جیغ می‌کشیدند.

    گرگ پس از آن اتفاق، همان روز آن‌ها را برداشت و از آغل ما رفت ...

    روز بعد با کمال تعجب گرگ، یک بره ای شکار کرده و آن را نکشته و زنده آن را از دیوار آغل گوسفندان به داخل انداخت و رفت !!!


    ️این یک گرگ است و با سه خصلت:

     - درندگی

     - وحشی بودن

     - حیوانیت


    اما می‌فهمد، هرگاه داخل زندگی کسی شد و کسی به او محبت و احسان کرد، با او مهربان باشد و اگر ضررى به او زد جبران نماید ...


    هر ذاتی را می‌شود درست کرد ،

    جز ذات خراب ...

    حکایت آشناییست ...

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۴ تیر ۹۵

    او دزدی ماهر بود ...

     او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.

    در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدم هایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آن ها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

    البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها ...

    تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.

    خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!

    بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...

    آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...

    بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

    در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

    این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.

    سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
    گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

    سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

    آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۱ تیر ۹۵

    راننده ی تاکسی

    ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺗﺎﮐﺴﻰ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺭﻭﻯ ﺷﻮﻧﻪﻯ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺯﺩ . ﭼﻮﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯﺵ ﻳﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﭙﺮﺳﻪ .

    ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺟﻴﻎ ﺯﺩ ، ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ، ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ، ﺍﺯ ﺟﺪﻭﻝ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺭﻓﺖ .

    ﺑﺎﻻ ، ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﭗ ﮐﻨﻪ ، ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻳﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺗﻮﻯ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭ ، ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ...

    ﺑﺮﺍﻯ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺛﺎﻧﻴﻪ ، ﻫﻴﭻ ﺣﺮﻓﻰ ﺑﻴﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻭ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﻝ ﻧﺸﺪ . ﺳﮑﻮﺕ ﺳﻨﮕﻴﻨﻰ ، ﺣﮑﻢ ﻓﺮﻣﺎ ﺑﻮﺩ .

    ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻰ ﻣﺮﺩ ! ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ، ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ ، ﻣﻦ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺳﺮ ﺣﺪ ﻣﺮﮒ ﺗﺮﺳﻮﻧﺪﻯ !

    ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﻰ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻳﻪ ﺿﺮﺑﻪﻯ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﻴﺘﺮﺳﻮﻧﻪ .

    ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : واقعاً ﺗﻘﺼﻴﺮ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﻭﺯﻳﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻳﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩﻯ ﺗﺎﮐﺴﻰ ، ﺩﺍﺭﻡ ﮐﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ،

    ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ۲۵ ﺳﺎﻝ ، ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﻌﺸﮑﺶ ﺑﻮﺩﻡ ! …

    ‏« ﮔﺎﻩ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﻫﺎﻯ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ ، ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ ﺟﻮﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ... ‏»

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵

    برای این کار وقت نداشتم ...

    مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .

    روز اول ۱۸ درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه بیش‌تری کار کرد ، ولی ۱۵ درخت برید .

    روز سوم بیش‌تر کار کرد ، اما فقط ۱۰ درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیک رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیش‌تر تلاش می کنم ، درخت کم‌تری می برم .

    رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟

    او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم .

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵

    حکایت آن درخت

    در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

    عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

    عابد گفت:«نه، بریدن درخت اولویت دارد»

    مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.


    عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:


    «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛

    عابد با خود گفت :«راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.


    بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟»

    عابد گفت: «تا آن درخت برکنم»؛

    گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند»

    در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

    عابد گفت: «دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»


    ابلیس گفت: «آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هر کس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

  • نظرات [ ۳ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.