سینا مرادی

نوشتم ...

تمامِ دلتنگى‌هایم را برایش نوشته‌ام ؛

خط به خط ...

روز به روز ...

ساعت به ساعت ...

اما می‌ترسم !

می‌ترسم از اینکه بخواند و با پوزخندى از کنارش رد شود !

می‌ترسم از اینکه بخواند و با یک "مرسى" گفتن ،

تمامِ تصوراتم را خراب کند !

می‌ترسم از اینکه یک نفر قبل از من ،

تمامِ این‌ها را برایش گفته باشد !

شجاعتم تا همین حد بود ؛

"برایش نوشتن"

من جراتِ ارسالش را ندارم !


« علی قاضی نظام »

۱ نظر
سینا مرادی

نیست ...


در خیالات خودم،

در زیر بارانی که نیست…

می​رسم با تو به خانه،

از خیابانی که نیست…


می​نشینی روبرویم،

خستگی در می​کنی…

چای می​ریزم برایت،

توی فنجانی که نیست…


باز می​خندی و می​پرسی:

که حالت بهتر است؟!

باز می​خندم ، که خیلی،

گرچه ، می​دانی که نیست…


شعر می خوانم برایت،

واژه​ها گل می​کنند!!!

یاس و مریم می​گذارم،

توی گلدانی که نیست…


چشم می​دوزم به چشمت،

می​شود آیا کمی،

دست​هایم را بگیری،

بین دستانی که نیست...؟!


وقت رفتن می​شود،

با بغض می​گویم: نرو...

پشت پایت اشک می​ریزم،

روی ایوانی که نیست…


می​روی و خانه،

 لبریز از نبودت می​شود…

باز تنها می​شوم،

با یاد مهمانی که نیست...!


بعد تو

این کار هر روز من است!!!

باور این که نباشی،

کار آسانی که نیست...


« بیتا امیری »

۰ نظر
سینا مرادی

ترسناکترین داستان های چندخطی

با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کردم صدا از پنجره میاد، تا اینکه صدا رو از آینه شنیدم ...

-------------------------------------------

زنم که کنارم روی تخت خوابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس می کشم؟ من سنگین نفس نمی کشیدم...

-------------------------------------------

زنم دیشب منو از خواب بیدار کرد که بهم بگه یه دزد وارد خونمون شده. دو سال پیش یه دزد وارد خونمون شد و زنم رو کشت...

-------------------------------------------

با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی می خونه، روی تخت جابجا شدم و دستم خورد به زنم که کنار من خوابیده بود ...

-------------------------------------------

من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم ذل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من ذل میزده ...

-------------------------------------------


هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت 1 شب باشه و خونه تنها باشی ...

-------------------------------------------

یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم ...

-------------------------------------------

آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزیم بود که 12:07 دقیقه رو نشون می داد و این زمانی بود که یه زن ناخون های بلند و پوسیده اش رو تو سینم فرو کرد و با دست دیگش جلوی دهنم رو گرفته بود که صدام در نیاد. یهو از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می دیدم، که چشمم به ساعت رومیزیم افتاد... 12:06.... در کمد دیواریم با یه صدای آروم باز شد...

۰ نظر
سینا مرادی

سرنوشت شوم

لبخند‌ها هرگز ملاک شاد بودن نیست

هر تیشه‌ای بر دوش، از فرهاد بودن نیست!


هر جا که باشی منطقِ آیینه‌ها این است

در چشم بودن، معنی در یاد بودن نیست!


ای در قفس‌افتاده، افسوس چه را داری؟

بیرون از اینجا دردِ ما آزاد بودن نیست!


از عشق دیگر هرچه می‌گویند افسون است

آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست!


هر کس نداند، لطفعلی‌خان خوب می‌داند

در جنگ، پیروزی به پُر تعداد بودن نیست!


ای سرنوشتِ شوم، جام شوکرانت کو؟

این خانه دیگر درخورِ آباد بودن نیست!



« احسان اکابری »

۲ نظر
سینا مرادی

یک روز ...

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ... ﺑﻪ ﻫﺮ دلیلی اشک از ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ... ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻧﺶ از دستانت ﺳﺒﻘﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ !!!... ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ می‌شوی ...


ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ... ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻭ ﺑﺨﻮﺍﺏ ... ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ داری ... ﺯﻭﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ !!!...


ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ... ﺍﻣﺎ ... ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ ...

ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ ...

ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ...

ﺣﺘﯽ

ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺸﻘﺖ ...

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ‌ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ ...

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ...

ﮐﺎﺭﯼ کرده‌ای ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ...

مدت‌هاست ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ بخندد ... !

۰ نظر
سینا مرادی

درد یعنی ...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

بدنت را بکشانی به سر دار خودت  


کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد

بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی

بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت


درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود

بشوی عابر آواره ی افکار خودت


اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...


۱ نظر
سینا مرادی

رقیب ...

گذاشتم بروی تا مرام بگذارم

به دل شکستنِ تو احترام بگذارم


سکوت کردم و چیزی نخواستم از تو

وظیفه بود که سنگِ تمام بگذارم


خودم مسبّبِ هر پر کشیدنت بودم

خودم نخواسته بودم که دام بگذارم


فقط اگر که دلم تنگ شد بهانه گرفت

اجازه هست برایت پیام بگذارم؟


چقدر لحظه‌ی تنهایی‌ام سرِ خود را

به جای شانه‌ی تو روی پام بگذارم؟


به احترامِ غمِ رفتن تو مجبورم

نوار مرثیه‌ای بی کلام بگذارم


مرا ببخش که ترس از رقیب باعث شد

به جای اسم تو در شعر ، لام بگذارم ...

۲ نظر
سینا مرادی

سرنوشت جملک ، جملک حذف شد ؟

این پست صرفا برای اطلاع رسانی خانواده ی بزرگ جملکی هاست ...
لینک مطلب در وبسایت سامینتک
۲ نظر
سینا مرادی

برگشت

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت


خوشبختی‌ام این بار می‌آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت


مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه‌ای را چید ، برگشت


آن روز عزرائیل می‌آمد سراغم

دست تو را برگردنم تا دید برگشت !


او هم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گر چه بی‌تردید برگشت


بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه

اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت


مثل فقیر خسته و درمانده‌ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت


بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت


بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!


« رویا باقری »

۲ نظر
سینا مرادی

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است


با زور مُســـکن قوی خــــوابیدن

با دلهره از خواب پریدن سخت است


عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

تا درک کنی که دل بریدن سخت است


بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است


هر روز سر کوچه نشستن تا شب

از فاصله های دور دیدن سخت است


حقا که تو سهم من نبودی حالا

فهمیدن این درد شدیدا سخت است


باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است


۱ نظر
سینا مرادی