۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تلخ» ثبت شده است

وضع اسف‌بار

وضعمان خیلی اسف‌بار است باور می‌کنید؟
بچه ‌ام در خانه بیکار است باور می‌کنید؟

در تریبون آنچه می گویند مسئولین به هم
اکثرا از نوع لیچار است باور می‌کنید؟
 
اینکه جایی قحطی وفقر است جایی زلزله
شیخ گفته کار کفّار است باور می‌کنید؟

یک نفر را توی جنگل‌‌ها به دام انداختند
بعد میگویند زمین‌خوار است باور میکنید؟
 
اکثر آنها که ما را منع قلیان می‌کنند
کارشان قاچاق سیگار است باور می‌کنید؟
 
ما همین که زنده‌ایم و زندگی را میکنیم
کارمان مصداق ایثار است باور می‌کنید؟
 
بنده از شرم همین شعری که الان گفته‌ام
واقعا رویم به دیوار است باور می‌کنید؟

برگرفته از @qazvin_abad

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۸

    سپاسگزارم

    مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی سیاه ‌پوست در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا هستند غذا می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!
    گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز آن زن سیاه پوست.
    زن به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، تشکّر می‌کنم.
    مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد گارسون رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، این دفعه یک پرس غذا به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند غیر از آن سیاه که در آن گوشه نشسته است.
    دوباره گارسون پول را گرفت و شروع به دادن غذا و پرس اضافی به افراد حاضر در رستوران کرد و آن زن سیاه را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا به همه داده شد، زن لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت، سپاسگزارم.
    مرد از شدت خشم دیوانه شد. به سوی گارسون خم شد و از او پرسید،این زن سیاه‌پوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و نوشیدنی خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبانی شود از من تشکر می‌کند و لبخند می‌زند و از جای خود تکان نمی‌خورد.
    گارسون لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت، خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این رستوران است.

    *شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می‌کنند نادانسته به نفع ما باشد...

    برگرفته از @ancient ™️

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۹۸

    هر دست که دادی به همان دست بگیری

    ﺷﺒی "ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود" ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ می کرد ﻭ نمی توانست  ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛
    ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ .

    ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩمی شوند ﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ به ﺍﻭنمی کنند ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ،
    " ﻣﺮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ " ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯﻣﺮﮒ ﺍﻭ می گذرد .

    ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺴﺪ ﺭﺩ می شدند ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :ﭼﺮﺍ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
    ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ :ﺍﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻓﺎﺳﺪ ، " ﺩﺍﯾﻢ ﺍﻟﺨﻤﺮ " ﻭ "ﺯﻧﺎﮐﺎﺭ " ﺑﻮﺩ!

    ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺩ ..
    ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍ !
    ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ !!....
    ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ " ﻭﻟﯽ ﺍﻟﻠﻪ " ﻭ ﺍﺯ "ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ " ﻫﺴﺘﯽ !

    "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ :
    ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ؟ !!

    ﺯﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ، ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
    ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

    ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻓﺮﻭﺷﯽ می رفت ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ می توﺍﻧﺴﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ می خرید  ﻭ ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﻭ میگفت :ﺍﻟﺤﻤﺪ ﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭﻓﺴﺎﺩ ﻣﺭﺩﻡ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ؛ !

    ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ "ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻡ " می رفت  ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ می داد ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺸﺒﺖ !
    ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ !! ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ بر میگشت  ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺴﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺷﺪ !!

    ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻣﺖ می کرد ﻭ می گفتم :
    ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﮑﺮ می کنند ﻭﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺕ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ " ﻏﺴﻞ " ﻭ " ﮐﻔﻨﺖ " ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ .

    ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻭ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﻦ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ !!!

    ﺳﻠﻄﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﻦ " ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺸﻮﺭ " ﻫﺴﺘﻢ .
    ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻ ﺒﺢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺴﻞ ﻭ ﮐﻔﻨﺶ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ...ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ "ﻋﻠﻤﺎ " ﻭ " ﻣﺸﺎﯾﺦ " ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺜﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ !!...

    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ !
    ﺑﺪ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻮﺀ ﻇﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺯ ﻭ " ﺣﺴﻦﻇﻦ " ﻭ ﺧﻮﺵ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺒﻤﺎﻥ ﺑﻔﺮﻣﺎ.....

    ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ،
    ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ...

    ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ :
    ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ...


    "ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ ره"

    برگرفته از @AjibJaleb

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۴ فروردين ۹۸

    دیگه حس نمی‌کنیم

    دوران دانش‌آموزی یه مربی پرورشی داشتیم که بزرگوار اصلا اعتقادی به عفت کلام نداشت، نمیدونم الان اوضاع چجوریه ولی زمان ما ظاهرا شرح وظایف خاصی برای مربی پرورشی دیده نشده بود. به همین دلیل به نظر میومد برای اینکه بیکار نباشن، به اقتضای شرایط مدرسه، سرشون رو یه جایی گرم می کردن و یه سری وظایف براشون می ساختن، مثلا یکی می‌زد تو کارهای هنری. گروه سرود و تئاتر تشکیل می‌داد. یکی عشقش برگزاری انواع و اقسام مسابقه‌​ فرهنگی بود. یکی حوصله این قرتی‌بازی‌ها رو نداشت و یه جورایی می‌شد وردست مدیر و ناظم مدرسه. خلاصه برای هر کدوم یه کاری اون گوشه کنارا دست و پا می کردن.

    یه دونه مربی پرورشی هم ما داشتیم که بهش گفته بودن تو فقط فحش بده. الحق و الانصاف هم این وظیفه رو به نحو احسن انجام می‌داد. یه چهره خاصی داشت. قیافه‌اش یه جوری بود که انگار همیشه داره بهت میگه «خدا لعنتت کنه. حیوون‌ پلشت پست فطرت!».

    برنامه‌اش به این صورت بود که صبح سر صف، یه ربع 20 دقیقه فحش می‌داد و بعد میکروفون رو خاموش می‌کرد. اگه فکر کردید همین‌جا کار تموم می‌شد، باید بگم زهی خیال باطل. میکروفون رو خاموش می‌کرد که همسایه‌ها صداش رو نشنون (عمق فاجعه رو درک کنین) و شروع می‌کرد به داد زدن. در اینجا پروسه وارد مرحله دوم می‌شد و غلظت فحش‌ها ارتقا پیدا می‌کرد. مرحله سوم دقیقا پس از مراسم صبحگاهی آغاز می‌شد و تا پایان ساعت مدرسه ادامه داشت، تو این مرحله فحش‌ها دیگه جنبه عمومی نداشت و به صورت «مخاطب خاص» و «فیس تو فیس» عرضه می‌شد.

    پس از چند مدت اتفاق عجیبی افتاد. با وجود اینکه تغییر خاصی در ساختار فحش‌ها ایجاد نشده بود ولی اون اثرگذاری سابق رو نداشت. برامون طبیعی شده بود. معلم پرورشی هر روز بالا تا پایینمون رو به فحش می‌کشید ولی ما دیگه حس نمی‌کردیم.

    آقای مربی خیلی نگران و ناراحت بود. احساس می‌کرد راه رو اشتباه رفته. تصمیم گرفت یه تحول بزرگ در خودش ایجاد کنه. چندین جلسه مدیریت بحران با مدیر و ناظم برگزار کرد و در نهایت راه حل خروج از این وضعیت رو پیدا کرد.

    برنامه به این صورت بود که توان آقای مربی بین فحش و کتک تقسیم می‌شد و در نهایت با یه شیب ملایم، سهم کتک به 95 درصد می‌رسید.

    بعد از اینکه پروسه طبق برنامه‌ریزی‌ها پیش رفت و به وضعیت استیبل نهایی رسید، خیلی طبیعی بود که مثلا یه روز درِکلاس رو باز کنی و ناگهان آقای مربی، بروسلی‌وار با حرکت پامرغی بیاد تو صورتت، در اون دوران هر روز افق‌های جدیدی از هنرهای رزمی به رومون گشوده می‌شد. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه مجددا اتفاق عجیبی افتاد. این‌بار هم پس از مدتی به وضعیت عادت کرده بودیم. صبح به این نیت از خونه میومدیم بیرون که کتک بخوریم. آقای مربی پرورشی تمام کاتاهای کمربند مشکی کیوکوشین رو رومون پیاده می‌کرد ولی ما دیگه چیزی حس نمی‌کردیم.
    بگذریم. این داستان رو تعریف کردم تا به یه موضوع دردناک اشاره کنم. تا چند سال پیش وقتی یه خبر از اختلاس و تخلف میومد، جامعه در هاله‌ای از بهت فرو می‌رفت. تو تاکسی و سلمونی در موردش بحث بود. شبکه‌های اجتماعی می‌ترکید. اما مثل اینکه اوضاع عوض شده، همین هفته پیش خبر اومد که یه عزیزی ۱۰۰میلیارد تومن اختلاس کرده و پس از لو رفتن، با یه حرکت سرعتی، ظرف سه ساعت از کشور خارج شده. خیلی‌ها اصلا نفهمیدن. تو تاکسی و سلمونی حرفی ازش نبود. کاربرای شبکه‌های اجتماعی آنچنان بهش توجه نکردند. انگار جامعه دیگه این دردها رو حس نمیکنه. براش طبیعی شده. به جامعه میگن: «شنیدی یه نفر اختلاس کرده، چند هکتار هم زمین خورده؟». جامعه میگه: «کوه بخور». طرف به جامعه میگه: «ادب داشته باش بی‌تربیت!» جامعه میگه: «ادب چیه؟ میگم اون اختلاس و زمین خواری کرده، تو هم کوه‌خواری کن. دوست نداری، برو جنگل‌خواری کن. نخواستی برو دریاخواری کن. خلاصه یه چیزی بخور. وقت من رو هم نگیر».

    روزنامه طنز بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)
    علیرضا مصلحی | بی قانون
    برگرفته از @Dastanbighanoon

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲ فروردين ۹۸

    برای من دعا کن

    فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
    بشکن و بخور و برای من دعا کن.
    بهلول گردوها را شکست و خورد اما دعا نکرد...!

    آن مرد گفت:
    گردوها را می خوری نوش جان،
    ولی من صدای دعای تو را نشنیدم...

    بهلول گفت:
     مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!!

    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن،
    که خواجه خود روش بنده پروری داند!

    برگرفته از: @jomelat_Nab

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۵ اسفند ۹۷

    خبر مرگم

    پـشـت دیــــــــوار هـمـــین
     کــــــوچــه بـــه دارم بــزنـیـــد

    مــــــن کـــــــه رفـتــــم بنشـینـید
    و ... هـــــوارم بــزنـیــــد

    بـــــاد هـــــم آگـهـــی مـــــــرگ
     مـــــرا خـــواهـــد بـــــــــرد

    بنـویسـیـد کـــــه: "بـــــــد
    بــــــــودم" و جـــــــارم بـــزنـیــد

    مـــــن از آییـــن شــمـا سیـــــر
     شــــــدم ... سیـــر شــــــدم

    پـنـجـــه در هــــر چــــه کــــه
     مــــن واهـمــه دارم بـــزنـیــد

    دســـت هــــایــــم چقــــدر بــــــود
     و بــــه دریــــا نــرسیــد؟!

    خبـــــر مــــــــرگ مـــــــرا طعنــــه
     بــــــه یــــــارم بـــــزنـیــد

    آی! آنـهـا! کــــه بــــه بــــی
     بــــرگـــی مــــن مـــی خـنـــدیـد!

    مــــرد بـــاشیـــد و ... بیـــاییـــد
     ... و کنــــارم بــــزنـیـــد

    برگرفته از : قزوین آباد

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱ اسفند ۹۷

    دلتنگ توئم

    دلتنگ توئمو دیدار تو درمان من است
    بی رنگ رخت زمانه زندان من است

    بر من در وصل بسته میدارد دوست
    دل را بعنا شکسته میدارد دوست

    زین پس من و دلشکستگی بر در او
    چون دوست دل شکسته میدارد دوست


    «شهرام ناظری - یادگار دوست»
  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱۵ بهمن ۹۷

    ابله‌ترینِ مردم

    می گویند روزی ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت نام ابلهان عمده تهران را بنویس !
    کریم گفت به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی !
    شاه به کریم شیره ای قول داد.

    کریم در اول لیست اسم ناصرالدین شاه را نوشت ! ناصرالدین شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت : اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میر غضب را احضار می کنم تا گردنت را بزند !
    کریم گفت : مگر تو براتی پنجاه هزار تومانی به پرنس ملکم خان نداده ای که برود در پاریس آن را نقد کند و بیاورد؟!

    ناصرالدین شاه گفت : بلی همین طور است. کریم گفت : من تحقیق کرده ام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، ‌اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و تو نتوانی به او دست یابی چه می گویی!؟

    ناصرالدین شاه گفت : « اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت ؟»
    کریم شیره ای گفت : « آن وقت نام شما را پاک می کنم و نام او را در اول لیست می نویسم !!»
    کریم شیره‌ای دلقک مشهور دربار ناصرالدین شاه قاجار بود. محبوبیتش نزد شاه باعث شد که زمانی که وی مُرد سه روز عزای عمومی اعلام شود.

    او در اصفهان زندگی می‌کرده‌است و همه او را با نام کریم پشه می‌شناختند (به خاطر نیش و کنایه ‌هایش)

    منبع : کریم شیره‌ای؛ دلقک مشهور دربار ناصرالدین شاه قاجار

    برگرفته از: @ancient ™️

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۱ بهمن ۹۷

    رفیقِ نارفیق

    مهربان بودیم ولی خنجر زدند بر پشت ما
    داس نامردی زدند بر دست و بر انگشت ما

    برده‌اند ما را به چشمه و ندادند آب خوش
    تیشه قهر است هنوز بر ریشه و بر خشت ما

    تشنه لب هستیم کنار ساحل و دریای آب
    وای، خشکانیده شد سبزه، چمن بر دشت ما

    دانه بسیار است ولی دانه درشت بسیارتر
    آتش و داغ رفیق مانده هنوز بر شصت ما

    بند کیفم را بدست دارد رفیق نارفیق
    عاشق انگشتری گردید، برید انگشت ما

    ناله #آرام تا عرش و سما گویا رسید
    کی پریشانی و فقر پر میکشد از مشت ما


    #حمید_آرامیان

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱۵ دی ۹۷

    همسایه‌ی حسود

    روزی مردی ثروتمند برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی وسیع با درختان پر از میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد .

    یک روز صبح زود مرد ثروتمند خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد.


     منبع: @AjibJaleb_tn

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۱ دی ۹۷
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه