۷۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زیبا» ثبت شده است

ارزش زندگی

سگی از کنار شیری رد می‌شد، چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.

شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند، اما نتوانست .

در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت : اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می‌دهم .

خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد .

شیر چون رها شد ، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت : من به تو نیمی از جنگل را نمی‌دهم .

خر با تعجب گفت : ولی تو قول دادی !

شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می‌دهم. زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند ، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد .


Sina Moradi

  • نظرات [ ۵ ]
    • سینا مرادی
    • شنبه ۸ اسفند ۹۴

    گفتی مرا نبوس!

    گفتی مرا نبوس، به قرآن نمی‌شود

    من باشم و تو باشی و باران...، نمی‌شود


    اصلاً بیا قواعدمان را عوض کنیم

    دیگر نگو میان خیابان نمی‌شود!


    بگذار باد روسری‌ات را تکان دهد

    آخر بدون زلف پریشان نمی‌شود


    باید لبان سرخ تو را دانه کرد و خورد

    این بیت‌ها برای کسی نان نمی‌شود


    می‌خواستم که شعر بگویم برای تو

    می‌خواستم که شعر... کماکان نمی‌شود


    مجتهدها هـم اگـر مانند ِمن عاشق شوند...

    شانه بر موی سر معشوقه واجب می‌شود!


     بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار

    فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


    بعد هر حادثه امداد رسانی رسم است

    لعنتی! لمس تنت زلزله بم دارد


    وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ

    با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد


    شاعر نامعلوم

    Sina Moradi

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۲۲ بهمن ۹۴

    مهم نیست

    از هم بپاشانم به آسانی ! مهم نیست

    این‌ها برای هیچ طوفانی مهم نیست !


    آغوش من مخروبه‌ای رو به سقوط است

    دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست


    با دردِ خنجر ، دردِ خار از خاطرم رفت

    بعد از تو غم‌های فراوانی مهم نیست


    یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه!

    دیگر مرا هر چه برنجانی مهم نیست


    دار و ندارم سوخت در این آتش اما

    هر چه برایم دل بسوزانی ، مهم نیست


    هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد ،

    دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست


    حالا چه خواهد شد پس از این ؟ هرچه باشد !

    این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۹ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۹ بهمن ۹۴

    باید جدا بشیم

    پســر : سـلـام عــزیـــزم، چطــوری؟

    دختــر : سـلـام گلـــم، خیـلی بــد ..

    پســر : چــرا؟ چی شــده؟

    دختــر : بـایـد جـدا بشیـــم

    پســر : چـــــــــرا ؟

    دختــر: یــه خـانـوادہ ای مـن رو پسنــدیــدن واســه پســرشــون، خـانـوادہ منــم راضیــن ...

    الـانــم بـایــد ازت تشکر ڪنــم بخـاطـر همـه چیــز و بـایــد بــرم خــونـه

    چــون مـــادر پســرہ اومــدہ میخــواد مــن رو ببینــه …

    پســر : اشکات رو پــاک کن تا بهتـــر جلــو چشــم بیـــای …

    چــون مــادرم نمیخــواد عــروسـش رو غمگیــن ببینــه !!!


    * سلامتی دختر پسرای وفادار به عشق *

    اگه هنوزم وجود داشته باشن

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۶ بهمن ۹۴

    عشق تاوان داشت

    خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

    حسی شبیه آن‌چه که یک جسمِ بی‌جان داشت


    می‌آمد و با هر قدم عطر تو می‌پیچید

    لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

     

    با حال آن روزم میان خاطرات تو ،

    باران نمی‌بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!


    میشد بگیری دست من را قبل از افتادن

    اما نشد... تا من بفهمم عشق تاوان داشت


    میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

    افسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!


    من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

    من مرده بودم... مرگ در رگ هام جریان داشت...


    وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:

    برگشتن جان پس به جسمی مرده، امکان داشت


    « رویا باقری »

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲ بهمن ۹۴

    آنچه دستت داده‌ام نامش دل است ، افسار نه

    گفته بودم بی تو می‌میرم ، ولی این بار نه

    گفته بودی عاشقم هستی، ولی انگار نه


    هرچه گویی دوستت دارم ، به جز تکرار نیست

    خو نمی‌گیرم به این ، تکرارِ طوطی وار نه


    تا که پا بندت شوم از خویش می‌رانی مـــرا

    دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربار نه


    دل فروشی می‌‌کنی ، گویا گمان کردی که باز

    با غرورم می‌خرم آن را ، در این بازار نه


    قصد رفتن کرده‌ای ، تا باز هـم گویم بمان

    بار دیگر می‌کنم خواهش ، ولی اصرار نه


    گه مـرا پس می‌زنی ، گه باز پیشم می‌کشی

    آنچه دستت داده‌ام نامش دل است ، افسار نه


    می‌روی اما خودت هم خوب می‌دانی عزیز

    می‌کنی گاهی فرامـوشم ، ولی انکار نه


    سخت می‌گیری به من ، با اینهمه از دست تـو

    می‌شوم دلگیر شایــد نازنیــن ، بیزار نه    


    « پریناز جهانگیرعصر »


    پیشنهاد می‌کنم آهنگ « افسار » از « محسن چاوشی » رو حتما گوش کنید. فوق العادس ...

    لینک دانلود با کیفیت ۳۲۰

  • نظرات [ ۲۱ ]
    • سینا مرادی
    • دوشنبه ۲۸ دی ۹۴

    داشتند قبرش را توی صورت من می‌کندند

    و آنانکه خیره در من می‌نگریستند

    خبر را

    کمی پیش از من شنیده بودند


    و حالا به جستن جای خالی او

    نگاهشان

    داشت صورتم را شخم می‌زد


    او

    مرده بود

    و داشتند قبرش را

    توی صورت من می‌کندند.


    « لیلا کردبچه »

  • نظرات [ ۹ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۲۵ دی ۹۴

    زیباترین سیرک

    چارلی چاپلین می گوید: با پدرم سیرک رفته بودیم توی صف خرید بلیط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند که با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند.

    وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیط‌ها را به آن‌ها اعلام کرد.

    ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی‌دانست چه بکند و به بچه‌هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید. ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می کرد گفت: متشکرم آقا.

    مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

    بعد از این که آن‌ها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم.

    " آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم "

    ثروتمند زندگی کنیم به جای آن‌که ثروتمند بمیریم ...


    «مطمئن نیستم این داستان واقعی هست یا نه ولی قشنگ بود گذاشتم.»


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سینا مرادی
    • سه شنبه ۲۲ دی ۹۴

    فکر اکسیژن

    مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند…؛

    پنجره های اتاق باز نمی‌شد.

    نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی‌توانست آن را باز کند. 

    با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد…

    و سراسر شب را راحت خوابید.

    صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است…!

    "او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود…!!!"

    فلورانس اسکاویل شیل


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سینا مرادی
    • يكشنبه ۲۰ دی ۹۴

    قهوه‌ی شور

    پسری، دختری را که قرار بود تمام زندگی‌اش شود برای اولین بار به کافی شاپ دعوت کرد، تا به او اعلام کند که قصد ازدواج با او را دارد، در حال نشستن پشت میز پسر سفارش قهوه داد،  

    سپس رو به پیشخدمت کرد و گفت لطفا نمک هم بیاور، 

    اسم نمک که آمد دختر و  تمام افراد حاضر یک مرتبه به پسر خیره شدند، پسر نمک را در قهوه ریخت و آرام خورد، دختر با تعجب گفت قهوه شور میخوری؟


     پسر جواب داد بچه که بودم خانه مان کنار دریا بود ، در ماسه ها بازی میکردم و طعم شور دریا را میچشیدم، 

    حالا دلتنگ خانه‌ی کودکی شده‌ام، قهوه شور مرا یاد کودکی‌ام می اندازد، 


     ازدواج انجام شد و چهل سال تمام هر وقت دختر قهوه درست میکرد، داخل فنجان شوهرش نمک میریخت، 


    پس از چهل سال عاشقانه زندگی کردن، مرد فوت کرد و نامه‌ای خطاب به همسرش برجای گذاشت:


    همسر عزیزم ببخش که چهل سال تمام به تو دروغ گفتم، آن روز آنقدر از دیدنت خوشحال و هیجان زده شده بودم که به اشتباه به جای شکر درخواست نمک کردم، چهل سال تمام قهوه شور خوردم و نتوانستم به تو بگویم، بدترین چیز در دنیا قهوه شور است، اگر بار دیگر به دنیا بازگردم و باز هم داشتن تو وابسته به خوردن قهوه شور باشد، تمام عمر شورترین قهوه دنیا را به خاطر چشمان پر از مهر و محبت تو خواهم خورد ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۷ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۴ دی ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان‌های کوتاه، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه