سینا مرادی

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گریه دار» ثبت شده است

بی ابر باران گرفت

اگه این شعر رو صدبار هم بخونم برای صدو یکمین بار اشک توی چشمام جمع میشه، شاعرشم نمیدونم کیه


روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت


روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت 

دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت


روز چهارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی

آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت


با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت

خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت


فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !

هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت


او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود

با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت


تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی

جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت


زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!

با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت


استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی

بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت


روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت

دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت


۳ نظر
سینا مرادی

وصیت نامه وحشی بافقی

روز مرگم ، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفـت…

۲ نظر
سینا مرادی

چهار و پنج دقیقه بود !!

سلام

داشتم به آرشیو سایت خودم « Samiantec.ir » نگاهی مینداختم که دیدن یکی از مطلباش کلا منو به هم ریخت ...

یه داستان ... در واقع شاید غمگین ترین داستان کوتاهی که توی عمرم خونده بودم ...


نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.
تو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. چهار و پنج دقیقه بود!!

۵ نظر
سینا مرادی

هیچ کس زنده نیست ... همه مردند ...

دوستی می گفت :
خیلی سال پیش که دانشجو بودم ، بعضی از اساتید عادت به حضور غیاب داشتند . تعدادی هم برای محکم کاری دوبار این کار را انجام می دادند. ابتدا و انتهای کلاس ... که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی ، هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دخترای هم دوره ای اش بود .
هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند ! و برعکس اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند ! هیچ کس نیامده !
در اواخر دوران تحصیل با هم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند .
امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است :
هیچ کس زنده نیست ... همه مردند ...
شاید عشق همین باشد ...

۳ نظر
سینا مرادی

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

بغض مرا به دست غزل‌ها سپرد و رفت


گفتم نرو ! بمان ! قسم‌ات می‌دهم ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت


گفتم که صد شمار بمان تا ببینم‌ات

یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت


گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با !

در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت


یعنی به قدر چای هم ارزش …؟ نه بی‌خیال

او استکان چایی خود را نخورد و رفت


« حسین زحمتکش »

۲ نظر
سینا مرادی

ناگهان آتش گرفت ...

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم خاکسترم آتش گرفت


چشم وا کردم سکوتم آب شد

چشم بستم بسترم آتش گرفت


در زدم کس این قفس را وا نکرد

پر زدم بال و پرم آتش گرفت


از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت


حرفی از نام تو آمد بر زبان

دست هایم دفترم آتش گرفت


« قیصر امین پور »

۸ نظر
سینا مرادی

باید گذشتن را بیاموزم دوباره

باران که میبارد جدایی درد دارد …

دل کندن از یک آشنایی درد دارد …


هی شعرِ تر در خاطرم می آید اما

آواز هم بی همنوایی درد دارد


وقتی به زندان کسی خو کرده باشی

بال و پرت، روز رهایی درد دارد !


دیگر نمی فهمی کجایی یا چه هستی …

آشفتگی، سر به هوایی درد دارد


تقصیر باران نیست این دیوانگی ها

تنها شدن در هر هوایی درد دارد …


باید گذشتن را بیاموزم دوباره

هرچند می دانم جدایی درد دارد …


«مجتبی شریفی»


Sina Moradi

۴ نظر
سینا مرادی

خداحافظت عشقم...

پسر: میشه بمونی؟؟؟

دختر: نه ما که قبلا حرفامونو زدیم... بازشروع نکنااااا...

پسر: باشه خب آخه من دوست دارم...

دختر: خب منم دوست دارم

پسر: خب پس اینکارا چیه؟ هااا؟

دختر: گفتم که نمیشه


پسر: آخه... باشه پس... مواظب خودت باش!

دختر: باشه خب کاری نداری؟

پسر: ...

دختر: الو

پسر: جانم بگو!

دختر: گفتم حرفی نداری؟

پسر: نه... تو خواسته ای نداری؟؟؟

دختر: فقط یه چیز؛ اگه یه روز خواستی منو ببینی واسم گل رز آبی میاری؟؟؟

پسر: چرا که نه...

پسر: خداحافظت عشقم...

دختر: نه یه دقه صب کن...

پسر قطع کرد و نشنید...!

دختر اشک از چشماش سرازیر شد.


بعد از یه ماه دختر بخاطر سرطانش مرد!!!

نامه ای که نوشته بود:

سلام... ازم دلخوری؟ خب... نخواستم با دیدن غم هام درد بکشی!

ناراحت نباش از دستم...

لامصب زود قطع کردی نشد بت بگم خیلی دوست دارم...

راستی گل رزهایی رو که قولشو دادی... هنوز سر قولت هستی دیگه؟؟؟

پاشو بیا سر خاکم دیوونه تنهام...


غافل از این که پسر همون روز خداحافظیشون خودکشی کرده...!!!


Sina Moradi

۲ نظر
سینا مرادی

داستان صدای برادر

بیش‌تر مردم در زندگی منبع الهامی دارند. شاید این منبع الهام صحبت با کسی باشد که به او احترام می‌گذارید یا شاید تجربه‌ای باشد.

الهام هرچه باشد، سبب می‌شود دیدگاه شما از زندگی تغییر کند.

 

من از خواهرم ویکی، که دختر مهربان و دلسوزی است الهام گرفتم. او به تحسین و تمجید و سوژه ی روزنامه ها شدن اهمیت نمی داد.

 

او فقط به یک چیز فکر می کرد: عشقش را با کسانی که دوستشان داشت تقسیم می کرد، با خانواده و دوستانش.

 

تابستان پیش از قبولی من در دانشگاه، پدرم به من تلفن کرد و گفت که ویکی در بیمارستان بستری است. سمت راست بدنش فلج شده بود. علائم ابتدایی نشان می داد که او دچار حمله ی عصبی شده است. اما آزمایش ها نشان می داد مسئله جدی تر است.

 

غده‌ی بدخیمی باعث فلج شدن او شده بود. دکترش احتمال می‌داد که حداکثر تا سه ماه دیگر زنده بماند. یادم می آید به این فکر می کردم که چطور چنین چیزی ممکن است. روز قبل حال ویکی خوب بود. اکنون زندگی او در اوج جوانی داشت به پایان می رسید.

 

پس از مدتی توانستم با این موضوع کنار بیایم، احساس کردم ویکی احتیاج به امید و دلگرمی دارد.

او به کسی نیاز داشت که او را متقاعد کند که می تواند با این مشکل کنار بیاید. من مربی ویکی شدم. ما هر روز تصور می کردیم که غده کوچک تر می شود و فقط در مورد مسائل مثبت حرف می زدیم. من کاغذی به در اتاق بیمارستان او چسبانده بودم که روی آن نوشته بودم: «اگر افکار منفی دارید، آن ها را بیرون بگذارید.»

می خواستم به ویکی کمک کنم با غده اش کنار بیاید.

 

من و او با هم پیوندی بستیم که نام آن را ۵۰ _۵۰گذاشتیم.هر کدام از ما پنجاه درصد مبارزه را انجام می دادیم.

ماه اوت فرا رسید و من باید سال اول دانشگاه را آغاز می کردم. نمی دانستم باید بروم یا نزد ویکی بمانم.به او گفتم ممکن است به دانشگاه نروم و او عصبانی شد و گفت که نگران نباشم، حال او خوب خواهد شد. ویکی بیمار روی تخت بیمارستان خوابیده بود و به من می گفت نگران نباشم. متوجه شدم اگر بمانم به این معنی است که او دارد می میرد و من نمی خواستم او چنین فکری کند. ویکی باید باور می کرد که می تواند با غده اش مبارزه کند. آن شب سخت ترین کار ترک کردن ویکی بود، زیرا دائم با خود فکر می کردم شاید آخرین باری باشد که او را می بینم. روزهایی که دانشگاه بودم، هرگز سهم پنجاه درصدی ام را فراموش نکردم. هر شب پیش از خواب با ویکی صحبت می کردم و آرزو می کردم کاش ویکی صدایم را می شنید.

چند ماه گذشت و او هنوز طاقت آورده بود. روزی داشتم با دوستم حرف می زدم که او حال ویکی را از من پرسید. گفتم حال ویکی مدام بدتر می شود، اما هنوز مبارزه می کند. دوستم سوالی پرسید که مرا به فکر واداشت. او گفت: «فکر نمی کنی او هنوز ادامه می دهد، زیرا نمی خواهد تسلیم شود و تو را ناراحت کند؟»

آیا ممکن است حق با او باشد؟ آیا خودخواهانه بود که ویکی را تشویق می کردم مبارزه کند؟ آن شب پیش از خواب به ویکی گفتم: «ویکی من می فهمم که تو خیلی زجر می کشی و شاید بخواهی مبارزه را متوقف کنی. اگر این طور است، من هم می‌خواهم تو همین کار را بکنی. ما نباختیم، چون تو هرگز تسلیم نشدی. اگر می خواهی به مکان بهتری بروی، من درکت می‌کنم. ما باز هم با هم خواهیم بود. دوستت دارم و همیشه در کنارت خواهم بود.»

 

صبح روز بعد مادر تلفن زد و گفت که ویکی درگذشت.


Sina Moradi

۰ نظر
سینا مرادی