پندهایی ارزشمند از زرتشت بزرگ در ۳۷۰۰ سال پیش

1. آن‌چه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نیامده است رنج و اندوه مبر

2. پیش از پاسخ دادن بیاندیش

3. هیچ‌کس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ هرگز قسم مخور

5. خود برای خود، همسر برگزین

6. به ضرر کردن کسی خوشنود مشو

7. تا جایی که می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بی‌گناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا سرآمد و مشهور شوی

14. راستگو باش تا پایدار باشی

15. فروتن باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. نیک باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که کامروا شوی

20. جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روان خود را به خشم و کینه آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش


Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • جمعه ۱۹ تیر ۹۴

    گرگ را زندانی کنید...!

    ﺍﻻﻍ ﮔﻔﺖ: ﻋﻠﻒ ﺁﺑﯽ ﺍﺳﺖ،

    ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰ ﺍﺳﺖ،

     

    ﺭﻓﺘﻨﺪ ﭘﯿﺶ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ.

    ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﮔﺮﮒ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﮐﻨﯿﺪ...!

     

    ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﻪ ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰ ﻧﯿﺴﺖ؟

    ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺗﻮ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺍﻻﻏﻪ...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۸ تیر ۹۴

    ببخشید اشتباه شد...

    ✘یه شب که خیلی دلتنگش بودم بالشمو بغل کرده بودم ✘

    ✘داشتم خاطراتمونو مرور می‌کردم...✘

    ✘با خودم گفتم ✘کجاس؟✘ ✘چی پوشیده؟✘

    ✘به عکساش خیره شدم...✘

    ✘دیدم پیام دارم...✘

    ✘نگاه کردم خواستم نخونده پاک کنم چون حوصله‌ی هیچکی رو نداشتم...✘

    ✘اما تا چشمم به فرستنده خورد درجا خشکم زد...✘

    ✘چند بار اسمشو خوندم...✘

    ✘تمام خاطراتش اومد جلو چشمم...✘

    ✘حتی آخرین حرفش که بهم گفت هری...✘

    ✘خواستم پاک کنم اما چشمم به متنش افتاد...✘

    ✘نوشته بود «دوست دارم دیوونه»...✘

    ✘لحنش مثل همون موقعا بود...✘

    ✘با این حرفش تمام گذشته رو فراموش کردم ...✘

     

    ✘نوشتم «منم دوست دارم عشقم»✘

    ✘با لبخند اومدم دکمه ی ارسال وبزنم...✘

    ✘نوشت☜«ببخشید اشتباه شد»☞✘


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۸ تیر ۹۴

    سکوت، سکوت و سکوت...

    ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ!

    ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ؛ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ، ﮐﺞ‌ﻓﻬﻤﯽ‌ﻫﺎ، ﺳﻮء ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ!

     

    ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ.

     

    ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ، ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ، ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ؛ ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻢ!

    ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...

     

    ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ...

    ﻣﻮﺿﻌﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺎﻥ.

    ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ!

     

    ﺗﺎﺯﮔﯽ‌ﻫﺎ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯽ‌ﻣﻬﺮﯼ ﺁﺩﻡ‌ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ! ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻻﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ؛ ... ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮ ...! ﮐﻪ ﻧﻪ می‌بینم، ﻧﻪ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ...

     

    ﺩﯾﮕﺮ، ... ﻧﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ! ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ... .

     

    ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ ﺩﯾﺮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ خواست بگوید ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨﺩ ... ﺑﯽﺧﯿﺎﻝ ...

     

    می‌روم ﺩﺭ ﻻﮎ ﺧﻮﺩﻡ، ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽﺩﻏﺪﻏﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.

     

    ﻣﺎﻫﯽﻫﺎ ﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﻪ ﻗﻬﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ!!!

    ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ... ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺷﺎﻥ، ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!...


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۲ ]
    • سینا مرادی
    • پنجشنبه ۱۸ تیر ۹۴

    دخترک

    روسریت را سفت ببند!

    لباس هایت پوشیده باشد...!

    آرایش نکن...!

    اگر راه دارد زیبا هم نباش...!

     

    دخترک!

    پنهان کن خویش را...!

    این‌جا "ایران" است!

    در دانشگاه هزاران خواستگار داری، ولی تنها خواستار یک شب اند...

    درخیابان صدها راننده ی شخصی داری، اما مقصد همه یک مکان خالیست و بس...

    کمی که فکر کنی لرزه بر بدنت می افتد...

     

    دخترک!

    اینجا چشم ها گرسنه تر از معده هاست...

    سیراب شدن چشم ها خیال باطل است...

    از دید مردم این‌جا

    اگر زیبا باشی "هرزه ای" ...

    اگر خوش لباس باشی "فاحشه ای" ...

    اگر اجتماعی باشی "خرابی"...

    اگر سرد باشی لابد قیمتت بالاست!

    به هر حال تو خریدنی هستی خواه نرخ کم خواه نرخ زیاد!

     

    دخترک!

    این‌جا زن بودن دل شیر می‌خواهد...

    این‌جا باید "مرد" باشی تا بتوانی "زن" بمانی...


    Sam

  • نظرات [ ۱ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۷ تیر ۹۴

    داستان صدای برادر

    بیش‌تر مردم در زندگی منبع الهامی دارند. شاید این منبع الهام صحبت با کسی باشد که به او احترام می‌گذارید یا شاید تجربه‌ای باشد.

    الهام هرچه باشد، سبب می‌شود دیدگاه شما از زندگی تغییر کند.

     

    من از خواهرم ویکی، که دختر مهربان و دلسوزی است الهام گرفتم. او به تحسین و تمجید و سوژه ی روزنامه ها شدن اهمیت نمی داد.

     

    او فقط به یک چیز فکر می کرد: عشقش را با کسانی که دوستشان داشت تقسیم می کرد، با خانواده و دوستانش.

     

    تابستان پیش از قبولی من در دانشگاه، پدرم به من تلفن کرد و گفت که ویکی در بیمارستان بستری است. سمت راست بدنش فلج شده بود. علائم ابتدایی نشان می داد که او دچار حمله ی عصبی شده است. اما آزمایش ها نشان می داد مسئله جدی تر است.

     

    غده‌ی بدخیمی باعث فلج شدن او شده بود. دکترش احتمال می‌داد که حداکثر تا سه ماه دیگر زنده بماند. یادم می آید به این فکر می کردم که چطور چنین چیزی ممکن است. روز قبل حال ویکی خوب بود. اکنون زندگی او در اوج جوانی داشت به پایان می رسید.

     

    پس از مدتی توانستم با این موضوع کنار بیایم، احساس کردم ویکی احتیاج به امید و دلگرمی دارد.

    او به کسی نیاز داشت که او را متقاعد کند که می تواند با این مشکل کنار بیاید. من مربی ویکی شدم. ما هر روز تصور می کردیم که غده کوچک تر می شود و فقط در مورد مسائل مثبت حرف می زدیم. من کاغذی به در اتاق بیمارستان او چسبانده بودم که روی آن نوشته بودم: «اگر افکار منفی دارید، آن ها را بیرون بگذارید.»

    می خواستم به ویکی کمک کنم با غده اش کنار بیاید.

     

    من و او با هم پیوندی بستیم که نام آن را ۵۰ _۵۰گذاشتیم.هر کدام از ما پنجاه درصد مبارزه را انجام می دادیم.

    ماه اوت فرا رسید و من باید سال اول دانشگاه را آغاز می کردم. نمی دانستم باید بروم یا نزد ویکی بمانم.به او گفتم ممکن است به دانشگاه نروم و او عصبانی شد و گفت که نگران نباشم، حال او خوب خواهد شد. ویکی بیمار روی تخت بیمارستان خوابیده بود و به من می گفت نگران نباشم. متوجه شدم اگر بمانم به این معنی است که او دارد می میرد و من نمی خواستم او چنین فکری کند. ویکی باید باور می کرد که می تواند با غده اش مبارزه کند. آن شب سخت ترین کار ترک کردن ویکی بود، زیرا دائم با خود فکر می کردم شاید آخرین باری باشد که او را می بینم. روزهایی که دانشگاه بودم، هرگز سهم پنجاه درصدی ام را فراموش نکردم. هر شب پیش از خواب با ویکی صحبت می کردم و آرزو می کردم کاش ویکی صدایم را می شنید.

    چند ماه گذشت و او هنوز طاقت آورده بود. روزی داشتم با دوستم حرف می زدم که او حال ویکی را از من پرسید. گفتم حال ویکی مدام بدتر می شود، اما هنوز مبارزه می کند. دوستم سوالی پرسید که مرا به فکر واداشت. او گفت: «فکر نمی کنی او هنوز ادامه می دهد، زیرا نمی خواهد تسلیم شود و تو را ناراحت کند؟»

    آیا ممکن است حق با او باشد؟ آیا خودخواهانه بود که ویکی را تشویق می کردم مبارزه کند؟ آن شب پیش از خواب به ویکی گفتم: «ویکی من می فهمم که تو خیلی زجر می کشی و شاید بخواهی مبارزه را متوقف کنی. اگر این طور است، من هم می‌خواهم تو همین کار را بکنی. ما نباختیم، چون تو هرگز تسلیم نشدی. اگر می خواهی به مکان بهتری بروی، من درکت می‌کنم. ما باز هم با هم خواهیم بود. دوستت دارم و همیشه در کنارت خواهم بود.»

     

    صبح روز بعد مادر تلفن زد و گفت که ویکی درگذشت.


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۷ تیر ۹۴

    دوستش دارم

    چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت مرا دوست داری؟

    به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم وخداحافظی کردم،

    روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو…!

    ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…! می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی…!

    وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…

    امروز روز مرگ من است، مرگ احساسم، مرگ عاطفه هایم

    امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد

     

    او می رود بی آن‌که بداند به حد پرستش دوستش دارم…


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۷ تیر ۹۴

    امپراتوری بویو

    بویو (به کره‌ای: 부여) یک کشور کهن کره‌ای در بخش‌هایی از منچوری و کره شمالی کنونی بود. پادشاهی بویو در سده دوم پیش از میلاد پس از سقوط حکومت گو جوسیون قدیم شکل گرفت و تا ۲۲ پس از میلاد به حیات خود ادامه داد. بویو در این سال توسط کشور همسایه و هم‌خون خود گوگوریو فتح شد.


    بویو بزرگ‌ترین و پرقدرت‌ترین کشور کره‌ای‌نشین در دوران پس از سقوط گو جوسیون تا پیدایش سه پادشاهی کره بود. گوگوریو و باکجه دو پادشاهی از سه پادشاهی خود را جانشین بویو می‌دانستند.


    هرچند منابع در این مورد متناقض و اندکند، اما گفته می‌شود که در سال ۸۶ قبل از میلاد بویو شرقی از سرزمین اصلی جدا شد و زان پس بویو اصلی گاه با نام بویو شمالی شناخته می‌شد. باکجه نیز در سال ۵۳۸ میلادی نام بویو جنوبی (نام‌بویو) را بر خود نهاد.


    آخرین پادشاه بویو، تسو(دای سو یا دائه سو) فرزند ارشد پادشاه گوموا و برادر ناتنی پادشاه جومونگ بزرگ بود.


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۷ تیر ۹۴

    سرنوشت ژنرال گیه باک، گیه باک (گی بک) که بود؟

    گیه‌باک
    هانگول: 계백
    هانجا: 階伯
    فرزندان: ۲
    زادروز: -
    درگذشت: ۶۶۰ میلادی
    زادگاه: شهر سابی(پایتخت امپراتوری باکجه)
    محل فوت: هوانگ‌سان‌بئول
    پدر: ژنرال موجین
    آرامگاه: ندارد

    گیه‌باک یا گی بک (درگذشته در سال ۶۶۰ میلادی) از سپهداران باستانی پادشاهی باکجه در کره بود.

    گیه‌باک آخرین ژنرال باکجه و نوه پادشاه بئوپ و فرزند ژنرال موجین بود. نام روش گیه‌باک در ورزش تکواندو برگرفته از نام او است.

    پیشینه

    ژنرال گیه‌باک در حومه شهر سابی پایتخت باکجه متولد شد، وی در آغاز تولد مادر خود را از دست داد و در سنین نوجوانی فنون شمشیرزنی را از پدرش آموخت. همچنین وی از سرسخت ترین منتقدان پادشاه اویجا بود، هرچند که در گذشته از حامیان و یکی از به قدرت‌رسانان او بود.

    دو سال قبل از به تخت رسیدن پادشاه اویجا، ژنرال گیه‌باک به مناطق مرزی اعزام شد و به واسطه پیروزی‌های بسیاری که به دست آورد نزد مردم به چهره‌ای محبوب و مورد اعتماد بدل شد و در سیلا و تانگ کسی نبود که از او نترسد و او را نشناسد، همین امر خشم پادشاه اویجا را نسبت به او برانگیخت و موجب شد که وی در شرایطی که می‌توانست سرزمین سیلا را تصرف نماید از تمام پست‌ها کناره گیری نماید و به مدت دوازده سال خانه نشین شود.

    آخرین جنگ

    سرانجام باکجه در نتیجه بی کفایتی پادشاه مورد هجوم نیروهای متحد تانگ و سیلا قرار گرفت و کشور در سخت ترین بحران از سال تاسیس خود قرار گرفت. ژنرال گیه‌باک به اصرار درباریان گوش فرا نداد و به همین منظور شخصاً خود اویجا به دیدار او رفت. نتیجه این دیدار اعزام ژنرال به مرز سیلا بود. در ابتدا ژنرال گیه‌باک پیروزی‌های بسیاری به دست آورد که نتیجه جنگ را به کل عوض کرد. به واسطه همین پیروزی‌ها مردم باکجه به او لقب ژنرال مقدس دادند و هچنین سیلا برای جلوگیری از شکست‌های آینده، ژنرال ارشد خود یعنی ژنرال کیم یوشین را به جنگ فرستاد.

    این تغییر فرماندهی نیز در نتیجه جنگ تاثیر نداشت و به همین منظور تانگ ۱۴۴٬۰۰۰ سرباز جهت پشتیبانی سیلا به باکجه اعزام نمود. در همان سال گیه‌باک دو دیدار با یونگه سومون ژنرال ارشد گوگوریو کرد و مخفیانه با وی اتحاد نمود اما در جنگی که در حومه شهر سابی به وقوع پیوست به دلیل جاسوسی ملکه باکجه که استراتژی حمله و فرار ژنرال گیه‌باک را به سیلا خبر داد، شهر و ۸٬۰۰۰ سرباز باکجه از دست رفت. گیه‌باک تا کنون در هیچ جنگی شکست نخورده بود.

    در نتیجه این جنگ دوران سقوط باکجه سررسید و دیگر کاری از دستان قدرتمند ترین ژنرال شرق آسیا ساخته نبود وی تنها با ۵٬۰۰۰ سرباز در مقابل نیروهای متحد تانگ و سیلا مقامت کرد و پس از کسب پیروزی‌هایی قصد بازگشت به پایتخت را داشت که آنجا تجدید قوا کند و شاید نتیجه جنگ را تغییر دهد غافل از اینکه راه بازگشت توسط نیروهای ۵۰٬۰۰۰ نفری سیلا بسته شده بود.

    گیه‌باک سرانجام در نبرد هوانگ‌سان‌بئول با ۲۰۰٬۰۰۰ سرباز متحد تانگ سیلا رو به رو شد و نتیجه این جنگ کشته شدن ۱۱٬۰۰۰ سرباز دشمن و مرگ تمام سربازان باکجه و خود ژنرال گیه‌باک شد. سر بریده ژنرال در پایتخت باکجه به نمایش گذاشته شد و بدن او را مصلح کردند و هر قطعه از آن را به شهرهای بزرگ تانگ و سیلا بردند تا عبرتی برای همگان باشد.

    گفته می‌شود که برای بریدن سرژنرال گیه‌باک تا یک روز صبر کرده‌اند زیرا سربازان سیلا و تانگ حتی از جنازه وی وحشت داشتند. در آخر خود «کیم یوشین» سر وی را برید و لباس‌ها و ابزارهای جنگی وی را به عنوان یادگار به غنیمت گرفت.

    گیه‌باک تنها ژنرال باکجه ای بود که شهرت او تا امپراطوری روم هم رسیده بود. همچنین وی مدعی حقیقی سلطنت در باکجه بود که هیچوقت به حق خود نرسید یا آن را طلب نکرد همچنین وی در هیچ جنگی به اسیران و زن‌ها و کودکان و افراد ناتوان آسیب نرساند.

    منابع ویکی پدیا

    • ۱.سامگوک ساگی
    • ۲.سامگوک یوسا
    • ۳.کتاب ملت پرنده سه‌پا

    시나 모라디
  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۷ تیر ۹۴

    مراقب چشمان من باش

    دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت.

    نه فقط از خود، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت. او از همه نفرت داشت الا دلداده‌اش.

    روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک‌جفت چشم به دختر اهدا کند و دختر آسمان را دید و زمین را، رودخانه‌ها و درخت‌ها را، آدمیان و پرنده‌ها را و نفرت از روانش رخت بر بست.

    دلداده‌اش  به دیدنش آمد و شادمانه از دختر پرسید: بیا و با من عروسی کن ببین که سال های سال منتظرت مانده‌ام.

    دختر وقتی که دید پسر نابینا است، شوکه شد! دختر برخود لرزید و به زمزمه با خود گفت: این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟ دلداده اش هم نابینا بود. بنابراین در پاسخ گفت: متاسفم، نمی توانم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی.

    پسر در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دور شد، بعد رو به سوی دختر کرد و خداحافظی کرد در حالی که در قلبش زمزمه می کرد: “مراقب چشمان من باش“!


    Sina Moradi

  • نظرات [ ۰ ]
    • سینا مرادی
    • چهارشنبه ۱۷ تیر ۹۴
    در این وبلاگ جملات و داستان های کوتاه ، اشعار تاثیرگذار عاشقانه و فلسفی قرار می‌گیرد :-)
    اگه دنبال آموزش و اخبار کامپیوتر و تکنولوژی و ... هستین به سایت Samiantec.ir سر بزنید.